
سرمازیستی یا انجماد انسان «Cryonics» دانشی نوظهور است که با کاهش دما و تخلیه خون، بدن فرد بیمار را توسط نیتروژن مایع منجمد میکند، طوریکه به بافتها و سلولهای بدن آسیبی وارد نشود به امید اینکه در آینده و با پیشرفت علم راهی برای بازگرداندن آن به زندگی و درمان بیماری فرد پیدا شود. تاکنون 360 نفر از روسیه و آمریکا داوطلب بودند و دستگاههای لازم برای انجماد انسان تنها در آمریکا و روسیه وجود دارد که هزینه آن بسیار بالاست. عدهای معتقدند هستند که از نظر علمی و عملی انجام چنین کاری ممکن نیست، آنها بر این باورند سلولها پیش از رسیدن به دمای مورد نظر از بین میروند. از سوی دیگر عدهای نیز بر این باورند که علم در آینده قادر به غلبه بر مرگ نخواهد بود. با گجت نیوز همراه باشید.
از سال 1967 موسسات زیادی به این حوزه قدم گذاشتهاند. الکور «Alcor» یکی از بزرگترین سازمانهای فعال در این زمینه است که به اتکای فناوریهای پیشرفته و راهکارهای درمانی حمایتی در این حوزه فعالیت میکند. در این سازمان فرآیند انجماد انسان در بهترین شرایط لحظاتی بعد از ایست قلبی آغاز می شود. گردش خون و تنفس به روش مصنوعی حفظ میشود و به منظور محافظت از مغز در برابر کمبود اکسیژن داروهایی تجویز میشود. هدف اساسی انجماد انسان شانس دوباره برای زندگی به افراد و گسترش طول عمر آنها است. اما دانشمندانی که از این روش در مقیاسهای کوچکتر برای مقاصد پژوهشی استفاده میکنند درباره استفاده از آن برای نگهداری انسانها پس از مرگ تردید دارند. فرآیند سرمازیستی شامل سه مرحله کلیدی آن هم در زمانی است که مرگ فرد در آینده نزدیک به طور رسمی و قانونی اثبات شده باشد.
در نخستین مرحله انجماد انسان بدن فرد بیمار بلافاصله در حمام یخ قرار داده میشود. در همان زمان، از ماسک تهویه برای ادامه ارائه اکسیژن به اندامهای بدن به خصوص مغز استفاده شده و از هپارین ضد انعقاد و CPR خودکار برای حفظ جریان خون استفاده میشود. سپس درجه حرارت بدن برای اطمینان از کاهش تدریجی مورد نظارت قرار میگیرد. در مرحله بعد، بدن منجمد میشود به این معنی که سلولها و اندامهای آن برای تغییر در دمای فوقالعاده کم آماده میشوند. این مرحله شامل جایگزین کردن مایعات بدن با عوامل ضد سرمازیستی است که در بدن تزریق شده و به عنوان ضد یخ عمل میکند و بدن را از آسیبهای یخ زدگی محافظت میکند. حالا که بدن برای دمای فوقالعاده پایین و سرد آماده شده، روند سرمایشی کنترل شده آغاز میشود. این آخرین مرحله قبل از ذخیره سازی طولانی مدت بوده که شامل خنک کردن تدریجی بدن است.
پس از آن بدن در داخل یک کیسه عایق حفاظتی و بعد در داخل یک جعبه خنک کننده که در آن نیتروژن مایع در میزان ثابت وجود دارد قرار میگیرد. این روند به آرامی و در طی چند روز اتفاق میافتد تا زمانی که بدن به دمای منفی 200 درجه سانتیگراد برسد. قبل یا بعد از مرحله دوم، بدن برای تکمیل این روند به نزدیکترین مرکز ذخیره سازی انتقال داده میشود. هنگامی که بدن برای ذخیرهسازی آماده شد، داخل یک کپسول نیتروژن مایع قرار میگیرد. این کپسولها نیروی خود را از برق تامین نمیکنند بنابراین هیچگاه با مشکل قطع برق مواجه نخواهند شد. روش دیگری که محققان از آن استفاده میکنند «neuropreservation» نام دارد که در آن تنها سر فرد فوت شده منجمد و نگهداری میشود تا در آینده دوباره بتوان به آن جان تازه بخشید.
سرمازیستی برخلاف آنچه به نظر میرسد بر انجماد مبتنی نیست؛ بلکه بر انجماد شیشهای مبتنی است. در این فرآیند مواد شیمیایی محافظتکننده جایگزین بیش از 60 درصد از آب درون سلولها میشود که در مواجهه با سرما مانع تخریب بافت سلولی در اثر انجماد میشود. به این ترتیب حرکت مولکولها کند و کندتر شده تا این که در دمای منفی 124 درجه سانتیگراد حرکت مولکولها به طور کامل متوقف میشود. در این فرآیند برخلاف انجماد، بلورهای یخی تشکیل نمیشود. بررسیهای انجام شده نشان داده است با این روش انجماد رگهای خونی به شیوهای برگشتپذیر امکانپذیر است. پیش از این در آلکور یک کلیه که در دمای 125 درجه سانتیگراد زیر صفر با این روش منجمد شده بود با موفقیت به بیمار نیازمند پیوند کلیه پیوند زده شده است.
در نهایت انجماد انسان و دادن جان دوباره به آنها هنوز هم جنبه داستانهای تخیلی و غیر واقعی را داشته و برخی هنوز هم با این فرضیه به شدت مخالفت میکنند و آن را خلاف اساس خلقت و آفرینش میدانند. گفته میشود هدف اصلی مطرح در روند سرمازیستی حفظ بدن انسان است. در بدن انسان مغز به عنوان فرمانده بدن و یک عضو حیاتی شناخته میشود. هر گونه آسیبی به مغز دیگر اعضای بدن را تحت تاثیر قرار میدهد. بنابراین تردیدی نیست که حفاظت از مغز به عنوان یک هدف اولیه مطرح باشد که امکان حفظ اندامهای دیگر بدن را امکانپذیر میکند.
افرادی که امروز برای منجمد شدن داوطلب میشوند به این واقعیت آگاه هستند که در حال حاضر روشی برای بازگشت آنها به حیات وجود ندارد بلکه فقط امیدوارند که شاید روزی علم به اندازهای پیشرفت کند که بتواند آنها را دوباره به زندگی بازگرداند. در حال حاضر بیش از 120 نفر در بانک انجماد بنیاد آلکور منجمد شدهاند و 1005 نفر دیگر نیز در فهرست انجماد و مرگ موقت هستند. از افراد مشهوری که به سرمازیستی تن دادهاند میتوان به تد ویلیامز ( “Ted Williams” بازیکن بیس بال که در سال 2002 درگذشت و سر وی را به امید روزی که بتوان آن را مجددا احیا کرد منجمد کردند) و سه دانشمند دانشگاه آکسفورد نیز به تازگی درخواست انجماد خود را به بنیاد آلکور ارائه کردهاند، اشاره کرد.
سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره آنها شنیدهایم و از این به بعد هم بیشتر خواهیم شنید. تمایل بشر به جاودانگی هیچگاه فروکش نکرده و پیشرفت دانش و فناوری برخی را بیش از همیشه به این احتمال امیدوار کرده است.
بشر از مدتها پیش میدانسته که سرما از بروز فساد و تباهی جلوگیری میکند. در حال حاضر سلولهای خون، مغز استخوان، اسپرم و رویان با انجماد حفظ شده و پس از گرم کردن، این سلولهای زنده و فعال برای درمان استفاده میشوند.
+بیشتر بخوانید: جسد دختر نوجوان به امید بازگشت به زندگی منجمد شد
اما در مورد اعضای بدن هنوز چنین چیزی امکان پذیر نیست، برخی آن را در آینده ممکن میدانند و برخی نه. اما انجماد پس از مرگ چگونه انجام میشود؟
١- این کار باید کاملا از قبل برنامهریزی شده باشد چون هر اتفاق غیرمترقبهای ممکن است باعث عدم موفقیت شود. بنابراین پس از مرگ، جسد بلافاصله در یخ قرار میگیرد تا روند فساد و تباهی شروع نشود.
٢- بعد از آن جسد به دستگاه قلب و ریه مصنوعی، مشابه دستگاهی که در جراحی قلب باز از آن استفاده می شود، متصل میشود تا خون در بدن در گردش بماند.
٣- سپس حدود ١٥ نوع ماده شیمیایی وارد رگها میشود تا روند فساد متوقف شده و سلولها محافظت شوند.
٤- جسد اکنون آماده جراحی شده، قفسه سینه باز میشود و جراح با کمک دستگاهی که به رگهای بزرگ بدن متصل میکند، خون و مایعات دیگر را تخلیه می کند و بجای آن ضد یخ وارد رگها میکند. این روندی بسیار حساس است. جسد در یخ قرار دارد. اگر سلولها یخ بزنند یا در روند انجماد آب خود را از دست بدهند آسیب خواهند دید، بنابراین باید با دقت زیاد تعادل را حفظ کرد.
٥- وقتی رگها پر از ضد یخ شد جسد به تدریج در مدت دو هفته سرد میشود تا دمای آن به ١٩٦- سانتیگراد برسد و به آرامگاه فعلا ابدیاش منتقل شود؛ به صورت سر و ته در محفظهای مخصوص حاوی نیتروژن مایع و به احتمال زیاد در کنار سه جسد دیگر. جسد همان جا میماند تا زمانی که بشر به فناوریای که آرزویش را دارد، دست یابد.
٦- آیا در حیوانات چنین کاری انجام شده؟ اوایل سال میلادی جاری اعلام شد دانشمندان در ام آی تی آمریکا توانستهاند مغز خرگوش را منجمد کرده و بعد دوباره آن را به دمای معمولی برگردانند. آنها کارکرد مغز خرگوش را پس از گرم شدن تقریبا کامل توصیف کردند و گفتند به نظر میآید حافظه درازمدت هم حفظ شده است.
٧- از این شیوه در آینده میتوان در پیوند اعضا استفاده کرد که تحولی بزرگ در پزشکی خواهد بود اما در حال حاضر، هدف این است که فرد به زندگی برگردانده شود، دردی که الان لاعلاج است بعدا درمان خواهد شد، فقط کافی است ما را نکشد.
٨- برخی دیگر به این فکر می کنند که در آینده این امکان وجود خواهد داشت که تمام اطلاعات موجود در مغز را بتوان اسکن و دانلود کرد، از این رو در آینده علم به قدری پیشرفت کرده که می توان یک بدن نو در آزمایشگاه تولید کرد یا اینکه اطلاعات مغز یک نفر را در بدن فرد دیگری گذاشت. از این رو برخی فقط سر را منجمد میکنند نه تمام بدن را.
٩- تا به حال این کار در آمریکا و روسیه انجام شده، برای حدود ٢٥٠ تا سیصد نفر.
١٠- طرفداران این کار می گویند هر چه که زمانی داستانی تخیلی بوده بعدا محقق شده، بنابراین این اتفاق هم خواهد افتاد، هر چند در آینده دور. برخی دانشمندان اما مرگ را روی دیگر سکه زندگی میدانند و معتقدند جلوگیری از مرگ هیچگاه محقق نخواهد شد چرا که با ذات حیات و ماهیت موجود زنده در تضاد است.
آیا اولویت درجه یک رای دهندگان به دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، آن طور که بسیار گفته و شنیده شده، اقتصاد بوده است؟ حداقل خود این رای دهندگان، مهمترین نگرانیشان را "مهاجرت" توصیف کرده اند: ۶۴ درصد آنها بزرگترین مساله کشور را مهاجرت، ۵۷ درصد آنها تروریسم و ۴۲ درصد اقتصاد دانسته اند. رای دهندگانی که برخلاف برخی تصورات قبلی، سهم اقشار محروم و بسیار محروم در میان آنها، بسیار کمتر از سهم این اقشار در میان رای دهندگان به هیلاری کلینتون بوده است.
در بریتانیا نیز، در آستانه رفراندم خروج از اتحادیه اروپا (برگزیت) مهاجرت در راس دغدعه های موافقان خروج قرار داشت. در هفته منتهی به رفراندوم، ۵۲ درصد موافقان خروج، مهاجرت و تنها ۱۸ درصد اقتصاد را جزو مشکلات اصلی کشور دانستند. نظرسنجی های انجام شده در روز همه پرسی هم، حکایت داشتند که حدود ۸۸ درصد کسانی که معتقد بودند بریتانیا باید مهاجران کمتری را بپذیرد به خروج از اتحادیه اروپا رای داده اند.
همه مخالفان برگزیت و دونالد ترامپ، لزوما حامی مهاجران نبودند. اما در مقابله با محبوبیت رو به افزایش رقبای به شدت ضدمهاجرت خود، در اظهارنظرهایی بی شمار کوشیدند توضیح بدهند که مهاجرت، نقش تعیین کننده ای در مشکلات کشورهایشان نداشته است.
چنین استدلال هایی ممکن بود بسیاری از ساکنان پایتخت های چندفرهنگی این دو کشور را، که در هر دو "سفیدپوست های بومی" در اقلیت قرار داشتد، متقاعد کند، اما احتمالا برای بسیاری از "سفید پوست های بی اعتماد به پایتخت" که عمدتاً در خارج از شهرهای بزرگ زندگی می کردند متقاعد کنند نبود. همان هایی که نتایج تکان دهنده دو رأی گیری بریتانیا و آمریکا در سال ۲۰۱۶ ثابت کرده که سهم واقعی آنها در جمعیت، بیشتر از سهمشان از فضای مسلط سیاسی و رسانه ای است.
فراموش نمی توان کرد که در انتخابات اخیر ریاست جمهوری آمریکا، هیچ کدام از نشریات اصلی این کشور از دونالد ترامپ حمایت نکردند و او با تمام شبکه های تلویزیونی بزرگ ایالات متحده - حتی راستگراترین آنها فاکس نیوز- درگیر بود. بسیاری از مخالفان ترامپ، مشکل کار را در اینجا دیده اند که رسانه ها، با انعکاس انتقادی مواضع او، به طور ناخواسته به "مطرح" شدنش کمک کرده اند. انتقادی که انگار معنی تلویحیش این است که رسانه ها باید به طور هماهنگ اخبار یکی از کاندیدای اصلی انتخابات را پنهان می کرده اند تا بلکه در انتخابات شکست بخورد.
در جریان رفراندوم برگزیت، البته فضای رسانه های رسمی در حد آمریکا یکسویه نبود. اما در آن زمان هم، تصویر عمومی این بود که اکثریت قریب به اتفاق نخبگان فرهنگی، سیاسی، اجتماعی یا اقتصادی، معتقدند که خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا مصیبت بار است.
در ادامه همین تصویر، حتی در شامگاه روز همه پرسی، برداشت غالب این بود که برگزیت شکست خورده است. برداشتی آنچنان قوی که باعث شد حتی نایجل فراژ، رهبر حزب اصلی حامی خروج بریتانیا از اروپا، در مصاحبهای تلویزیونی از نشانه های حاکی از شکست حزبش در همه پرسی سخن بگوید. وقتی در نیمه های شب مشخص شد که نتیجه رفراندوم بر خلاف پیش بینی ها بوده، در بریتانیا هم، درست مانند آمریکا، مجریان اغلب شبکه های تلویزیونی به زحمت می توانستند خودشان را جلوی دوربین کنترل کنند.
در هر دو رأی گیری بریتانیا و آمریکا، جریان هایی دست بالا را پیدا کردند که به "رفتارهای غیرقابل قبول" همچون ترویج نفرت، خارجی ستیزی، ضدیت با جهانی سازی و حتی نژادپرستی متهم می شدند و دسترسی شان به رسانه های بزرگ، به مراتب کمتر از رقبا بود.
استدلال هایی که معمولا در رد دیدگاه های این جریان ها مورد استفاده نخبگان قرار می گرفتند، بسیار آشنا بودند؛ از تأکید بر "مزایای جهانی سازی برای همه" گرفته تا دفاع از تنوع فرهنگی، و از توضیح تأثیر مثبت مهاجرت بر اقتصاد گرفته تا تشریح ارزش های مشترک جهانی.
بسیاری از این استدلال ها درست بودند، اما مشکل وقتی شروع می شد که به نظر می رسید "قدرت متقاعد کنندگی" مخالفان را، به شدت از دست داده اند.
به عنوان نمونه، به سختی می توان منکر تأیید نیروی کار مهاجر اروپایی شرقی یا آمریکای جنوبی بر کاهش قدرت چانه زنی کارگران بریتانیایی یا آمریکایی در مقابل کار فرمایان خود شد.
بسیاری از تحلیل گران، سیاستمداران یا صاحبان کسب و کار، دلایلی را ارائه می کنند که حاکی از تأثیر مثبت نیروی کار مهاجر بر سود شرکت های بزرگ یا اقتصاد ملی است. اما احتمال کمی وجود دارد که این توضیحات، بر تصمیم های انتخاباتی کارگرانی اثر بگذارد که به هر علت احساس می کنند انعطاف پذیری بیشتر کارگران مهاجر، شرایط کاری یا اساساً دورنمای اشتغال آنها را به خطر انداخته است.
به همین ترتیب، بعید است تلاش برای اثبات اینکه مهاجران - معمولا فقیرتر از میانگین جامعه- بر امنیت جوامع میزبان تاثیر نمی گذارند، در رفع نگرانی رأی دهندگان بدبین تاثیر تعیین کننده ای داشته باشد. کسانی که حتی اگر فرضیه سهم یکسان مهاجران و غیرمهاجران در ناامنی ها را قبول کنند، ممکن است به سادگی معتقد باشند که کشورشان به اندازی کافی ناامنی دارد که نیاز به وارد کردن ناامنی های جدید از خارج نداشته باشد.
در این میان، به ویژه کاملا غیرواقع بینانه خواهد بود اگر تاثیر اخباری همچون تعلق اکثریت بسیار بالای محکومان پرونده های فریب دختران (زیر سن قانونی) در بریتانیا به یک گروه مهاجر خاص، یا انحصار بازار کوکائین ایالات متحده در دست اعضایی از یک گروه مهاجر دیگر، یا حملات پی در پی حامیان داعش در کشورهای مختلف غربی، بر رای دهندگان را دست کم گرفت.
استدلال های برخی گروه های مهاجر در توضیح ریشه های چنین وقایعی -با تاکید بر موضوعاتی چون نقش دولت های غربی در میدان گرفتن گروه های افراطی، ارتباط محرومیت اقتصادی با ارتکاب جرایم یا ریشه های نفرت برخی مهاجران از غرب- البته ریشه در واقعیت های مهمی دارند. اما تصور اینکه در زمانی که رای دهنده سفیدپوست بومی رای مخفی خود را به صندوق می اندازد، بر مبنای چنین استدلال هایی رای بدهد، بسیار غریب خواهد بود.
به همین ترتیب، استدلال های معروف کسانی که با اشاره به وضعیت مهاجران موفق، کارآفرین و تحصیل کرده به مقابله با دیدگاه های مخالفان مهاجرت می پردازند نیز، احتمالاً تأثیر محدودی بر آرای شهروندان مخالف مهاجرت خواهد داشت.
استدلال متقابل بسیاری از مخالفان مهاجرت، به سادگی این است که مبنای ورود مهاجران جدید، باید "فقط" توانایی ها، سرمایه یا قابلیت انطباق آنها باشد که به معنای ادامه پذیرش ثروتمندان یا متخصصان بی خطر و جلوگیری مطلق از ورود سایرین است. یعنی، سیاستی که حتی در تعدادی از مهاجرستیزترین کشورهای دنیا هم، به درجات مختلف، مبنای عمل قرار می گیرد.
دیدگاه های رأی دهندگانی که مهاجرت را عامل اصلی مشکلات خود و کشورشان می دانند، البته مالامال از پیش داوری های متعصبانه و اغراق آمیز است. اما اشتباه بزرگی خواهد بود اگر مخالفان این دیدگاه ها، غیر قابل قبول بودنشان را به معنای کم اثر بودن آنها بر رأی دهندگان بدانند.
در بسیاری از کشورهای غربی، تاکنون با استفاده انواع شیوه های پیچیده تلاش شده تا سهم گروه های "راست افراطی"، که عمدتا ضدمهاجرت هستند، از وزن واقعی هواداران آنها در جامعه کمتر باشد. بسیج شدن نهادهای مسلط سیاسی و رسانه ای و استفاده از قوانین انتخاباتی جلوگیری کننده از قدرت نمایی کاندیداهای ساختارشکن، از جمله ابزارهایی هستند که در اغلب کشورهای غربی، با موفقیت جلوی صعود احزاب راست افراطی در ساختار قدرت سیاسی را گرفته اند.
به عنوان نمونه در فرانسه، کشوری که ۲۳ درصد مردم آن در سال ۲۰۱۳ گفته اند حتی مایل به داشتن همسایه ای از "نژاد" متفاوت نیستند، نهادهای مسلط تاکنون با استفاده از همین ابزارها جلوی قدرت نمایی موثر حزب راستگرای افراطی "جبهه ملی" را گرفته اند.
سیستم انتخاباتی خاص فرانسه، که بر مبنای آن کاندیداهای مجلس یا ریاست جمهوری برای پیروزی در مرحله اول انتخابات باید بیش از ۵۰ درصد آرای شرکت کنندگان در انتخابات را به دست آورده باشند، یکی از ابزارهای کنترل کننده احزاب ساختارشکن چون جبهه ملی است.
این سیستم باعث شده تا هر وقت کاندیدایی از این حزب در مرحله اول رأی زیادی بیاورد، در مرحله دوم رسانه ها و احزاب دیگر علیه او متحد شوند تا کاندیدای راست افراطی را شکست دهند. نتیجه آنکه مثلاً در انتخابات پارلمانی ۲۰۱۲، با وجود اینکه جبهه ملی با حدود ۱۴ درصد محبوبیت بعد از دو حزب راست و چپ میانه سومین حزب پر طرفدار فرانسه بود، تنها توانست ۲ نماینده را به مجلس ۵۷۷ نفری فرانسه بفرستد.
محبوبیت این حزب، در آستانه انتخابات پارلمانی و ریاست جمهوری ۲۰۱۷، و بعد از موج های اخیر مهاجرت به اروپا و عملیات پی در پی حامیان داعش در فرانسه، اکنون به شدت افزایش یافته است. مارین لوپن، هماکنون در تمام نظرسنجی ها یکی از دو شانس اصلی راهیابی به مرحله نهایی انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۷ محسوب می شود. رقبایش می گویند اگر چنین شود، برای جلوگیری از پیروزی او از الگوی انتخابات ۲۰۰۲ استفاده خواهند کرد که در مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری، تمام احزاب چپ و راست علیه پدر او ژان ماری لوپن متحد شدند.
نهادهای اصلی سیاسی و رسانه های فرانسوی، تاکنون با استفاده از چنین "ترفندهایی" جلوی قدرت نمایی موثر جبهه ملی در مقابل احزاب اصلی چپ و راست میانه را گرفته اند. ولی آیا این وضعیت، برای همیشه قابل تداوم خواهد بود؟
تصور وجود پاسخ های ساده برای سوالاتی از این جنس، احتمالا یکی از عواملی بوده که در دو رای گیری خبرساز ماه های اخیر در بریتانیا و آمریکا، غافلگیری هایی تاریخی را در ارتباط با جایگاه واقعی مخالفان مهاجرت رقم زدند.
در برنامه این هفته راز دانش که از برنامه بامدادی رادیو بیبیسی فارسی پخش شد به این خبرها پرداختیم: طرحی بیسابقه برای حمل مسافر بین دو شهر لس آنجلس و سانفرانسیسکو، کشف ارتباط یک باکتری موجود در دهان با سرطان روده و تحقیقاتی که نشان میدهد میزان بالای گلوکوز (قند) در خون میتواند به تحلیل قوای مغزی منجر شود.
طرح بدیع مسافرت
ایلان ماسک، بنیانگذار شرکتهای پیشرویی مانند اسپیس اکس و پی پل، که متولد آفریقای جنوبی اما ساکن آمریکاست طرح بدیعی برای سفر بین دو سانفرانسیسکو و لس آنجلس ارائه کرده است.
آقای ماسک میگوید که با ساخت تونل «هایپرلوپ» می توان زمان سفر بین دو شهر را به ۳۰ دقیقه کاهش داد.
آقای ماسک در عین حال گفته درحال حاضر گرفتارتر از آن است که خودش شخصا این پروژه را پیش ببرد.
او در مقالهای نوشته است اگر این سیستم که با انرژی خورشیدی کار کند، سریعتر، کم هزینهتر و کارآمدتر از قطار سریع السیری خواهد بود که هم اکنون در دست توسعه است.
ایده اصلی طرح آقای ماسک این است که واگنی در یک تونل بین دو شهر با حداقل مقاومت سر بخورد. حالت ایده آل این است که هوا از تونل یادشده تخلیه شود اما ایجاد خلا در یک مسیر ۶۰۰ کیلومتری کار بسیار دشواری است.
به این ترتیب آقای ماسک میخواهد کمپرسوری را در برابر یک کپسول قرار دهد تا هوا را به پشت آن منتقل کند. بخشی از هوا نیز برای ایجاد یک لایه هوا که واگن روی آن حرکت خواهد کرد، به کار گرفته میشود.
آقای ماسک میگوید با کمک متخصصان ایرودینامیک و ساخت موتور در شرکت اسپیس اکس و تلسا جزئیات اولیه طرح را آماده کرده است.
دکتر دیوید برایان دیویدسون، فیزیکدان، در مورد چگونگی عملکرد چنین وسیلهای میگوید: «براساس این طرح کپسولهای حامل مسافران میتواند هر ۳۰ ثانیه یک بار راه بیافتد و با سرعت ۱۲۲۰ کیلومتری در ساعت که تقریبا نزدیک به سرعت صوت است حرکت کنند.»
گفته می شود که مسافران در این سفر احساسی مثل پرواز با هواپیما را خواهند داشت.
آقای ماسک تخمین میزند ایجاد شبکهای که لس آنجلس و سانفرانسیسکو را وصل کند شش میلیارد دلار هزینه خواهد داشت.
او میگوید که یک نمونه آزمایشی را خواهد ساخت که احتمالا چهار سال طول میکشد.
به گفته او، این شیوه حمل و نقل برای فواصل کوتاه تر از ۱۶۰۰ کیلومتر مناسب است و اگر فاصله بیشتر باشد پرواز مقرون به صرفه خواهد بود.
همچنین بلیت سفر بین دو شهر بزرگ ایالت کالیفرنیا گران هم نخواهد بود. بر اساس برآورد آقای ماسک، این سفر باید ۲۰ دلار هزینه داشته باشد.
ناظران میگویند که آقای ماسک معمولا پای حرفش میایستد بنابراین در آینده احتمالا زیاد درباره این ایده خواهیم شنید.
امارات متحده عربی با شرکت طراح و سازنده خطوط هایپرلوپ، وسیله نقلیهای که گفته میشود در صورت ساخته شدن سریعترین وسیله حمل و نقل جهان خواهد بود، قرارداد همکاری امضاء کرده است.
درصورتی که رویای ساخت این وسیله نقلیه فوق سریع به واقعیت بپیوندد، احتمالا نخستین خط هایپرلوپ جهان میان دوبی و ابوظبی ساخته میشود و بدین ترتیب زمان تردد میان این دو شهر اصلی امارات به ۱۲ دقیقه کاهش مییابد.
فناوری ساخت خطوط هایپرلوپ هنوز در مرحله طراحی و آزمایش است و به همین علت، قراردادی که میان امارات و شرکت هایپرلوپ وان امضاء شده، بیشتر توافقی بر سر کلیات ساخت این خط مسافربری است.
بدین ترتیب، بخش اول این قرارداد تنها به بررسی و تحقیق درباره امکان احداث چنین خطی میان دبی و ابوظبی اختصاص داد.
ایده اولیه ساخت هایپرلوپ از ایلان ماسک، مهندس نوآور اهل آفریقای جنوبی و مقیم آمریکا است که هم اکنون مدیرعامل شرکتهایی چون تسلا و اسپیسایکس است. اما آقای ماسک پس از آن که با دفاع از ایده خود، "عملیبودن" ساخت هایپرلوپ را به جامعه مهندسی جهان قبولاند، خود از سرمایهگذاری و فعالیت در این حوزه پرهیز کرد و آن را 'به دنیای سرمایهگذاران و گروههای اقتصادی' واگذار کرد.
ایده اصلی طرح آقای ماسک این است که واگنی در یک تونل بین دو شهر با حداقل مقاومت سر بخورد. حالت ایده آل این است که هوا از تونل یادشده تخلیه شود اما ایجاد خلا در یک مسیر چند صد کیلومتری کار بسیار دشواری است.
به این ترتیب آقای ماسک میخواهد کمپرسوری را در برابر یک کپسول قرار دهد تا هوا را به پشت آن منتقل کند. بخشی از هوا نیز برای ایجاد یک لایه هوا که واگن روی آن حرکت خواهد کرد، به کار گرفته میشود.
آقای ماسک میگوید با کمک متخصصان ایرودینامیک و ساخت موتور در شرکت اسپیس اکس و تسلا جزئیات اولیه طرح را آماده کرده است.
یکی از اصلیترین مسیرهایی که هایپرلوپ برای آن طراحی شده، مسیر میان سانفراسیسکو و لسآنجلس است؛ دو ابرشهر ایالت کالیفرنیا که همچون دو شُش اقتصاد آمریکا عمل میکنند.
اگر رویای ساخت هاپیرلینک عملی شود آن وقت مسافران قادر خواهند بود فاصله میان سانفرانسیسکو و لسآنجلس را در زمانی حدود نیم ساعت طی کنند، زمانی حتی کوتاهتر از پرواز هوایی. هم اکنون مسیر زمینی میان این دو شهر بزرگ مستلزم حدود ۶ ساعت رانندگی بدون وقفه است.
اما پروژه هایپرلوپ، قرار است رویایی را به حقیقت بدل کند که در آن مسافران سوار کپسولهایی میشوند که حداکثر با سرعت حدود هزار کیلومتر در ساعت داخل یک لوله حرکت میکنند.
هم اکنون دو شرکت بزرگ سرمایهگذاری به دنبال ساخت اولین هایپرلوپ هستند؛ شرکت هایپرلوپ ترنسپورتیشن تکنولوژی و شرکت هایپرلوپ وان؛ که این دومی امروز قراردادی با سازمان حمل و نقل امارات متحده عربی امضاء کرد.
قرارداد امروز که بر فراز برج خلیفه، بلندترین برج جهان به امضای دو طرف رسید قرار است فعلا امکان عملی شدن چنین رویایی را بررسی کند.
زمان فعلی برای تردد هوایی میان دبی و ابوذبی چیزی حدود یک ساعت است اما هایپرلوپ در صورت به واقعیت پیوستن، این زمان را به ۱۲ دقیقه کاهش خواهد داد.
شرکت هایپرلوپ که رئیس آن راب لوید، امروز در دبی حضور یافت، قرار است به زودی ماکتی واقعی از آنچه در سر میپروراند را به معرض نمایش بگذارد.
هایپرلوپ همچنین میتواند زمان سفر میان دبی تا ریاض را تا ۴۳ دقیقه کاهش دهد و سفر بین دوبی و دوحه را هم به زمانی حدود ۲۳ دقیقه برساند؛ اعدادی که برای مسافران هنوز یک رویا است و برای شرکتهای هواپیمایی شاید کابوسی نزدیک به واقعیت.
هایپروان ترنسپورتیشن تکنولوژی، شرکت رقیب شرکت هایپروان هم چندی پیش توانست با کشور اسلواکی قراردادی مشابه امضاء کند که هدفش احداث خط هاپیرلوپی میان براتیسلاوا، وین و بوداپست است.
همزمان دیوید بیلی از مدرسه اقتصاد استون در بریتانیا معتقد است ایده ساخت خط هایپرلوپ در امارات در قیاس با طرحی که پیشتر برای وصل کردن سانفرانسیسکو و لسآنجلس مطرح شده بود،"عملیتر" به نظر میرسد.
این پروفسور اقتصاد به بیبیسی گفت: "اجرای چنین طرحی در کویر که احتمالا مسیر مستقیم و بدون پیچی را فراهم میکند، بهتر به نظر میرسد و همزمان چون یک دولت طرف چنین قراردادی است به اجرایی شدن آن کمک میکند."
با وجود این، به عقیده پرفسور بیلی، هنوز موانع بسیاری بر سر به واقعیت پیوستن این رویا وجود دارد؛ من جمله این که آیا اصولا مسافران دلشان میخواهد با چنین سرعتی و چنین وسیلهای سفر کنند؟