بایگانی مطالب خواندنی  جالب..
بایگانی مطالب خواندنی  جالب..

بایگانی مطالب خواندنی جالب..

کتابی درباره یک عمر تلاش وسفرنیکی .


   بنام خداوندجان آفرین.         کتاب سرگذشت و یک عمر تلاش و سفرنیکی

فصل اول . درباره نیکی

 نیکی درسال 1332 شمسی دریکی از روستاهای اطراف شهرستان ساوه بنام زرندیه درنود کیلو متری جنوب تهران درخانواده ای متوسط  بدنیا آمده پدرش درکار کفاشی بود.درتنها مدرسه روستا که تا کلاس ششم ابتدایی بیشتر نداشت به درس خواندن پرداخت کلاس سوم بودقرارشد تعطیلات تابستان را بره مکتب قرآن که درمحدوده   خونه نیکی توسط ملایی به اسم یزدانی درداخل خونه مسکونی درس قرآن یاد بگیره ماجرای جالبی را تعریف میکرد میکفت چندهفته ای بود میرفم مکتب خونه خوشحال بودم ودوست داشم قرآن یاد بکیرم  همیشه درسم خوب بودمعلم مکتب خونه ملایی بودبه نام یزدانی خیلی سخت گیروحساس بود باکوچک ترین بهانه بچه هاراکتک میزد مثل باچوب زدن کف دست یازندانی درانباری خونه من خیلی ناراحت میشدم ولی درسم خوب بود چند باری برای ملا بخاطررسیدن به آیه هاآیی خوب ازقرآن کله قند یا مادرم حلوا می پخت میبردم  تا اینکه یک روزبادوستم باهم حرف میزیم کمی خندیدم همان موقع ملا از اطاقش آمد بیرون نارحت شد گفت بلند شید مارا بلند کرد باچوب دستی که ازچوب درخت اناربودچنتایی به کف دست ما زد من ازدردی که داشتم گریم گرفته بود دستم طاول زده بود تعطیل شد رفتیم خونه مادرم فهمید دستم طاول زده گفتم ملا باچوب زده من دیگه مکتب نمیرم از فردای آنروز من ودوستم اسمش فرامرز بود دیگه مکتب نرفتیم تااینکه روزسوم بود یکی از شاگردها به من گفت نیکی حواست باشه  معلم به شاگردهاگفته فرداچند تا از شماها باید برید نیکی وفرامرزرا پیداکنی بزورهم که شده بیارید مگه دسته خودشونه که نیان  فردای آن روزصبح من رفتم طویله محل نگهداری گوسفندها(آنموقع تعدادی گوسفندداشتیم که درطویله نگهداری میشدند)  یک انباری کوچک هم داخل طویله  برای بچه گوسفندا درست کرده بودن درب جدا داشت داخل انباری رفتم درب راهم بستم چند قیقه ای گذشت صدای بچه هارا شنیدم که دارن میان مستقیم آمدن داخل انباری منا که مقاومت میکردم نمی خواستم برم بزور کشان کشان بردن مکتب خونه ملا تا مارا دید گفت بلایی سرتان میاورم که درس عبرت بشه که دیگه چنین کاری نکنید مارا بردن داخل انباری  دونفراز شاگردهارا بلند کرد گفت جلوانباری چاله ای بکنید تا بگم چکارکنید بچه ها شروع کردن برای کندن زمین نیکی فکرمیکرد برای چی گفته زمین رابکنید خیلی ترسیده بودن ملا یک دقیقه رفت داخل اطاق برگرده نیکی بادوسش ازانباری زدند بیرون چند تا سنگ به درب خونه ملا کوبیدن دررفتند ازآن زمان 

دیگه مکتب نرفتند خبری هم ازملا نشد

نیکی از ده سالگی در حین درس خواندن  جهت کمک به مخارج تحصیلی و پول جیبی خود  فعالیت می کرد بعذی قتها هم روبروی مدرسه دخترانه نزدیک خونه شون  فصل باقالی درخونه شان می پخت درب مدرسه می فروخت یابعضی مواقع شانسی  که جایزه هایی  ازقبیل  اسباب بازی یاپول جایزه داشت می فروخت زمانی هم  تعطیلات را کنار رستوران لب جاده اصلی ساوه تهران  که نزدیک محل زندگی شبودکار واگس وتعمیرات کفش  انجام می داد شوهرخواهرش کامیون داشت تهران زندگی می کرد ولی تابستان ها  می آمد روستای نیکی اطراف روستا منطقه خشگرود ساوه محل جالیز های کاشت هندوانه وخربزه بودبارهندونه می زد می برد میدان بار شهرستان قم  کشا ورزهایش همه از شهرستان قم بودند آمده بودندچاه زده  با موتور آب که با نفت گاز کارمی کردجالیزاشون را آبیاری می کردند یک بار زمان برداشت هندوانه بود  نیکی با شوهر خواهرش که کامیون داشت رفت برای کمک و هم تفرح که  تنها نباشه  کامیون را بار هندونه زدند تا ببرند میدان تر بارشهر قم  غروب بود حرکت کردن بطرف قم شب شده بود نیکی خوابش برده بود یکباره شوهر خواهرش دپس گردنی به نیکی می زنه نیکی ازخواب می پره  شوهرخواهرش میگه  پاشوکه  نزدیک بودچپ کنیم شما خواب بودی من هم خوابم بردخدا رهم کرد ساعت 5 صبح  رسیدن درب میدان برای وارد شدن داخل میدان  باید  تاهفت صبح می موندن تا درب میدا ن بازبشه تا به نوبت بار را تخلیه کنند درب میدا صبها جالب بود چار چرخها  انواع خوراکیها شیرداغ  چای داغ نان شیرمال یا  فرینی یاآش برای فروش موجود بودمی فروختند         

نیکی ششم ابتدایی راقبول شده بود برای ادامه تحصیل باید به روستای مجاور که تقریبا دو یا سه کیلومتری بود می رفت نیاز به دوچرخه برای رفت و برگشت به دبیرستان داشت  اول دبیرستان ثبت نام کرد.دوچرخه ای دست دوم داشت ترتمیز وبازسازی کرد تاکلاسهای درس دبیرستان شروع شد برای رفتن به دبیرستان استفاده کند دوچرخه که لاستیک هاش زیادکار کرده بودپنچر میشد . زمستان که ازراه رسید رفت و آمد  برای نیکی مشگل ترشده بود  آن موقع ها زمستانها برف و سرمای سختی داشت خلاصه بهر مشکلی بود سال اول دبیرستان را گذراند وقبول شد. تصمیم گرفت ترک تحصیل کند برای کار و ادامه تحصیل به شهر تهران برود
        فصل دوم . خانواده نیکی.                
پدرنیکی تقرینا از کوچکی نیکی سنش بالا بود شغل پدرش ازجوانی کفاشی بوده ازجوانی به نیکی تعریف میکرده که چرم آنهارا  خودش از  پوست شتر درست می کرده (دباخی)هرازگاهی یک شتر می خریده می کشته کوشت انرا به فقرا وهمسایه ها تقسیم میکرده پوست انرا بعداز گزراندن مراحلی که خیلی مشگلات داشته به صورت چرم در می آورده باپوست شتر کفش چرمی میدوخته که زیبا وبادوام بوده نیکی از پدرش می پرسد که چگونه شتربهآن بزرگی رامی کشتید میگه که شتررا جفت پای جلو ش را باطناب محکم می بستیم ایستاده باچاقو زیر گلوی شتر را سوراخی میزدیم تا خونش تمام بریزد بیفتد زمین تا سرش را ببریم  حتی تعریف میکرد  یکبار شتری را که  می خواستم بکشم پاهایش را بسته بودم تا چاقورا به زیر گلویش زدم خون با فشار زد بیرون چنان با قدرت پای خودرا تکان داد که طناب کنده شد من را دنبال کرد باسرعت زیاد پیچ و خم زنان دویدم به طرف  دیوار کوتاهی که اون هوالی بود پریدم آنطرف دیوار شتر رسید خورد به دیوار افتاد زمین  ومی گفت در چنین مواقعی شتر کله طرف رامی کنه خیلی خطر ناکه  بعدها که  سنش بلارفته بود فقط گیوه میدوخته یا تعمیرات کفش انجام میداده   دارای زن و نه فرزند شامل  شش پسر وسه دختر که دوپسر و یک دختر از همسر اول که فوت کرده بودداشت و  یک پسر از همسر دومش  بود آنهم بخاطر ناسازگاری با بچه های همسر اول که نگهداری بچه هابرایش مشگل بود بچه کوچک خودراهم گذاشته  رفته بود پدرش مانده بود باچهار بچه بی مادر زندگی برای پدر و بچه هامشکل شده بودولی چاره ای نبود هم چنان مدارا می کرد از دخترش که بزرگتر بود برای نگه داری از  بچه  کمک میکرفت تا اینکه به پیشنهاد یکی ازاقوام به خواستگاری خواهر زن اولش که دختر مهربانی بودمیرود پدرمادرش فوت کرده بود با خانواده برادرش زندگی  می کرد
پدر نیکی که سنش زیاد تراز  خواهر زنش  بود و خواهرزن می دانست که بچه های خواهرش وبچه کوچک از زن دوم هم پیشش است و به کمک او نیاز دارند  قبول می کند که بااوازدواج کند البته  ازدواج سوم  پدر نیکی بودبا کمک خواهرزن بچه ها یکی پس از دیکری بزرگ می شوند برای کار به تهران می روند بعد هم ازدواج میکردند همانجا می ماندند . پدر نیکی  ازهمسر سوم هم صاحب پنج فرزند می شه که سه پسر و دو دختر بودند . نیکی اولین و بزرگ ترین ازبچه ها ی همسر سوم است حالا تمام بچه ها از همسر اول که خاله نیکی می شد بزرگ شدند دو پسر و یک دختر  هستند که ازدواج کرداند وصاحب زن وبچه هستند وبرادر دیگر از زن دوم پدرشه مجردبود همگی درتهران مشغول به کار و زندگی بودند.نیکی پسر بزرگ خونه به حساب می آمد درآمد پدرزیاد نبود  چهار بچه راکه همه درحال درس خواندن هم بود مخارجش زیاد بوداز برادران که تهران بودن گاهی کمکش میکردن  برای همین نیکی تصمیم می گیرد برود تهران هم کار کند هم ادامه تحصیل بده تابعدن  بتونه به خانواده هم کمک کند

      فصل سوم . رفتن نیکی به شهر تهران  
پدر مادر  نیکی که از رفتن او به شهرمخالفت می کردند خلاصه رازی شدند  سال1342نیکی  فقط سیزده  ده  سال بیشترنداشت ولی چون قبلا باپدرومادرش چندباری به شهرتهران رفته بود خانه های برادرها وخواهر ش رابه خوبی بلد بودبه شهر خانه خواهرش که پسری هم سن وسال او داشت می رود چند روزی رادرمنزل خواهر وچند روزی درمنزل برادرش می ماند بابچه های آن ها اولین روزها باهم به سینما وجاهای دیدنی تهران می رفتنددرمواقعی که خواهر زاده ها به کلاس درس می رفتند نیکی بدنبال کار می گشت بستنی فروش محله که دوست وهمسایه خواهرزادش بود تعدادی از چرخهای بستنی فروشی داشت که بچه ها  شناسنامه می گذاشتن باتعدادی بستنی  می بردن درکوچه وخیابان می فروختن نیکی هم که بیکار بود یکی ازچرخ بستنی هاراباتعدادی بستنی یخی می برد برای فروختن به نسبت تعداد بستنی ها  یی که می فروخت سود میکردچند روزی رابا چرخ بستنی به فروشندگی می رفت کم وبیش درآمدی داشت ولی رازی نبود بود بعدازبستنی فروشی دریک عکاسی به عنوان شاگرد پادو شروع بکار می کند
شبها خانه خواهرش یا بعضی شبها درخانه برادرش می خوابید.چندماه بعد اکثر کارهای عکاسی را ازقبیل برش عکس  وظهور چاپ عکسهای سیا سفید  وکار بادستگاه فتوکپی یاد گرفته بود مدتی درآن عکاسی کار کرد.زمان شروع مدارس دردبیرستان نیمه روزه بعاز ظهری برای کلاس هشتم ثبت نام کردصبح ها کار می کرد بعاز ظهر ها کلاس میرفت  حقوق کمی میگرفت تااینکه یکی از همکارای عکاسی به نیکی میگه عکاسی فرشته که خیلی معروف بود کا رگرعکاس می خواهد حقوقش خیلی بیشتر از اینجاست دوست داری سربزن فردای آنروزبه آدرسی که همکار ش گفته می رود عکاسی خیلی بزرگ  بافروشگاه کامل لوازم عکاسی  پیش صاحب عکاسی که حاجی فرشته می گفتند  درخواست کارمیده  میگه چه کاری از عکاس بلدی نیکی میگه برش عکس ظهور فیلم سیاه سفید کم وپیش بلدم حاجی میکه باید صبها ساعت هفت اینجا باشی حقوق هم هفته ای می پردازیم  بروصبح بیاسرکارت جالب بود نزدیکه مغازه عکاسی فرشته برادرنیکی که مجردبود قهوه خونه اجاره کرده کارمی کرد نیکی میره پیش برادرش می گه من از فردا عکاسی فرشته همسایگی شماست کارمیکنم ازهمانجا میر پیش صاحب کارش عکاسی تصفیه حساب می کند می گه منا ببخشید من برادرم نزدیک مغازه عکاسی فرشته قهوه خونه دار میخام پیش اون باشم.
   از فردای  آن روزهفت صبح میره  عکاسی فرشته می بینه نزدیکه پنج تا کارکر در درمغازه هستند که درحال روبراه کردن صبحانه  هستد درهمین موقع حاجی فرشته  که مردی مودب ومحترم صحر خیز بود آمد باکارگرها باهم مشغول صبهانه خوردن شد گویا همیشه همین تور بوده مدتی نیکی درعکاسی فرشته کارگرد بایکی ازدوست های همکلا سی خودشا میبینه خوشهال میشه میپرسه چه خبرکجا کارمیکنی میگه شرکت قرقرهزیبا کار میکنم شبکار هستم میپرسه کجا میخابی دوستش میگه نزدیکه چهاراه عباسی خونه اجاره کردم شما کجا میمونی نیکی میگه خونه برادرم یا قهوه خونه برادرم همین نزدیکی است دوستش میگه اگه دوست داری باهم دوتایی خونه که من اجاره کردم  تنها هستم باهم باشیم ونه نزدیکه بریم ببین باهم میرن خونه را میبینه یک اطاق طبقه دوم آشپز خونه مشترکه مالکش هم تفرشیه مالکه دکه نزدیک عکاسی که نیکی کارمی کند میشناسه بهم میروند پیش مالک دکه ایه صحبت میکنند طرف نیکی را می 

شناخت قبول کرد باهم زندگی کنند مدتی باهم آنجا بودن تا اینکه حاجی فرشته   فوت کرد چند روزی تعطیل کردند . نرسیده به میدان محمدیه خیابان  مولوی یک عکاسی بنام آتلانتیک یکی از هم کاراش معرفی کرد طرف صاحب عکاسی  مفازه  رابخاطر اینکه در شهرستان تبریز کارمی کند اجاره داده بوده  طرف رفته  رفته صاحب عکاسی  سپرده اکه کسی کار عکاسی بلدباشه اختیار مغازه را دستش میدم از  درآمد سی درصد برای خودش همه لوازم کامل ومحل زندگیش هم  محل کارش باشدآزآنجایگه نیکی دوسالی درعکاسی فرشته  مشغول بکاربوده  صاحب عکاسی کلید مغازه را به نیکی میده لوازام هارا سورت میگیرند دردو ورقه یکی دست نیکی یکی هم دست صاحب عکاسی عکاسخونه را تحویل نیکی میده میره  نیکی خوشحال بود خودش مستقل شده محل زندگی هم داره به دوسش میگه که من عکاسی اجاره کردم شبهاهم همانجا میمونم دیگه نمیتونم باشما زندگی کنم ببشید دوستش میکه خواهش میکنم  باشه

درعکاسخونه  مشقول کارشد مغازه تاآخرشب هم باز بود همانجا هم می خوابید یا به قهوه خانه برادرش میرفت نیکی مواقع ای پیش اون بودکمکش میکرد ناهار یاشام همانجا می خورد برمی گشت به عکاسخانه درسش هم تا کلاس یازده ادامه داده بود دیگه نمیرفت چون سال آخر که دیپلم میخوند نتونست قبول یشه ترک تحصیل کرده بودنیکی به تنهائی می بایست آنجارا اداره می کرد دمدتی آنجا کارکرد ولی خسته شده بود وتنهائی حوصلش سر میرفت و درآمد خوبی هم نداشت دبیرستان را هم دیپلم نتونست قبول بشود درسش بد نبود ولی دست خط خوبی نداشت به دلیل اینکه از کلاس اول نیکی با دست چپ دوست داشت بنویسه معلم تاکید میکرد بادست راست بنویسه  آنموقع معلمها فکرنمیکردن بچه باید باهردستی که راحته بنویسه خطش خوب نبود  نمره ندادند نبکی هم دیگه ادامه نداد

تاسن شانزده سالگی درچندعکاسی کارکرد . سال 1348 (ش) بود کلا کار عکاسی را  ترک کرد. پیش برادرش که قهوه خانه  اجاره کرده بود می رفت شبها آنجا می خوابید زمان شلوغی قهوه خانه هم  به  برادرش کمک می کرد بعضی روزهاراهم می رفت برای گردش وسینما و به دنبال کار می گشت .یک روزکه پیاده به طرف قهو خانه برادرش می رفت از جلو مغازه کفاشی که کفشهای زنانه می دوختند رد می شد سوال کرد که کارگر نمی خواهید استاد  پرسیده اسمت چیه اهل  کجایی میگه نیکی احل ساوه هستم می پرسه  کفاشی کارکردی نیکی می گه پدرم در شهرستان مغازه کفاشی دارد  کمی بلدم استاد بدون اینکه سوال دیکه ای بپرسه اشاره به صندلی خالی می گه نیکی جان بنشین همان موقع که ساعت یازه صبح بود شروع به کارمی کند. نیکی درباره حقوق اصلا حرفی نمی زنه استادهم هیچی درباره  حقوق نمی گه کارگرای کفاش حقوق هفته ای دریافت میکردند نیکی سر هفته اولین حقوق را که بهش میدهند بیشتر از درآمد عکاسی بود تقریبا یک سالی را درکفاشی کارمی کرد که یکروز تعطیل به خانه برادر بزرگش که خانه ای درمنطقه جنوبی شهر داشت ومغازه کفاشی کنار خانه اش داشت میرود سری بزند برادرش می پرسد  چتوری کجا کار می کنی می گه نزدیک بازار در کفاشی کارمی کنم می کوید کجا می خابی نیکی می گوید قهوه خان داداش حسین می خوابم تقریبا یکی  ماه به عید ماند بود برادرش یک کارگرداشته دعواشون شده  رفته بود  برادرنیکی میگه اگر کفاشی دوست داری کار کنی بیا همین جا پیش من کارکن شبها هم خانه ما بخواب  نیکی می بینه برادرش کارش زیاده قبول میکند همان شب خانه برادرش می ماند فردای آنروز بدون اطلاع به استادکار قبلی اش درمغازه برادرش شروع بکار میکند  ناهار وشام صبحانه هم در خانه برادر می خورد 

 و شبها هم منزل آنها می خوابیدکار برادرش دم عیدی خیلی زیاد وسرش شلوغ بود نیکی باتمام توان کارهارا پیش می برد  شبها را تاساعاتی ازشب کار می کرد به برادرش هم داستان تعریف میکرد که خوابش نگیرد کارکنند کارها خیلی خوب پیش رفت تا ظهر روزعید کار می کردند همه سفارشات تحویل داده شد

آن سال برادر نیکی پول خوبی از مشترها گرفت درآمدش عالی بود نیکی مقداری پول از برادرش می گیرد برای رفتن به حمام وگرفتن کت وشلوارش ازلباس شویی بعد به برادرش می گه اگر اجازه بدهید عید را بروم ساوه هم خستگی درکنم هم به پدرمادر بچه و ها سر بزنم برادر ش یک کله قند یگ بسته چای و یگ جعبه شرینی با مقدارکمی پول که دست مزد یک هفته کارش هم نمی شد باو میده نیکی  برای خواهر وبرادراش هرکدام عیدی کوچکی خریده می رود ساوه خانواده ازدیدن نیکی خوشحال می شوند.تاروزسیزده عید همانجا می ماند بعد از سیزدبدر برمی گرده تهران مستقیم میره مغازه برادرش تا می رسه برادره نمی گذارنیکی سال نو راتبریکه بگه باعصبانیت که جرا دیر آمدی حالا وقت آمدنه شروع میکنه دادوبیداد کردن نیکی که پیش خودش فکر می کرد که چقدر زحمت کشیده شبها تا نصف شب کار کرده حتی برادره راهم سرگرم کرده کار پیش بره درآمد خوبی هم داشته حتما ازاون رازیه  نیکی برای پول کار نمی کرد فقط به خاطراینکه برادرش درآمدخوبی داشته باشه کار می کرد وقرار نبود پیش اون کارکنه حقوق بکیره  خلاسه کار بجایی کشید که برادرنیکی مشته کفاشی را به طرف نیکی بلند کرد نیکی که ازرفتاربرادرش تاراحت شده بود بدونه اینکه دیگه حرفی بزند ازدرب مغازه خارج میشه رفتن نیکی همان شد که چند سالی قطع رابطه کرد

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 07:41 ب.ظ | نویسنده: شعبان | چاپ مطلب

 فصل جهارم   .  ماجرای انتخاب  کار
نیکی بعداز رفتن از مغازه برادربزرگش  می رود پیش برادرش حسین آقا(عبدلا)که قهوه خانه داشت جریان کار در مغازه برادر حسن آقا کفاش را تعریف میکند برادرش می گه اخلاق داداش حسن نمی دونستی  اشتباه کردی چرا پیش استاد قبلی نموندی نیکی می که رفته بودم سر بزنم گفت کارگرم رفته  کارم هم خیلی اگه کفاشی می خواهی کارکنی پس همین جا پیش من کار کن همنجا خونه ما شبها بخواب من هم قبول کردم دیگه هم پیشش نمیرم ازشرمندگی هم نمی توانست برگرده سرکارقبلی هم چنان بیکار می گشت شبها پیش برادرش درقهوه خانه می ماند یک روز یکی ازهم کلاسی های سابق اش رادرخیابان می بیند ازدیدن هم خوشحال می شند بعدازاحوال پرسی از همد یگه می پرسند کجا کارمیکنی نیکی می گوید من پیش برادرم کفاشی کارمیکردم حالا بیکارم ودوستش می گه  در کارخانه قرقره زیبا شیفت شب کار میکنم .وخانه ای مجردی در رباط کریم چهاراه عباسی اجاره کردم اگه دوست داری بریم کارخانه شاید بتوانی کاربگیر
بامعرفی دوستش درهمان کارخانه درشیفت شب استخدام می شه از هفت شب تا هفت صبح کارمیکرد بعدهم قرار شد خانه اجاره ای که دوستش گرفت باهم شریکی زندگی کنند و اجارش را  باهم بپردازند مدتی درکارخانه قرقره زیبا کار کرد بخاطر شب کاری که داشت برایش سخت بود دنبال کاری دیگر بود با معر فی یکی ازفامیل در کارخانه ای بنام اورانوس  که ظروف لا آبی درست می کردند کارگرفت که ساعت کارش هفت صبح تا چهار بعد از ظهر بود
مدتی هم در کارخانه اورانوس کارکرد آنجاهم کاری نبود که بتواند کار فنی  یاد بگیرد فقط بسته بندی ضروف بود  ولی بهتر از بیکاری بود روزی باجناق برادرش را می بینه توسط  اون درشرکتی بنام هیرولیک که دستگاهای تصفیه آب می ساختند وچند نفر از اقوام وفامیل نیکی آنجاکار می کردند مخصوصا پسرخالش مهندس برق آن شرکت بود .استخدام می شه شروع بکار می کند درآن شرکت تمام کارها ی فنی را می توانست یاد بگیره نیکی درشرکت مشغول کاربود وازاینکه استخدام رسمی وبیمه تامین اجتمائی شده بود خوشحال بود
چندماه بعد  پیش استاد کفاش که قبلا کارمیکرد بدون اطلاع ازپیش او رفته بود می ره ولی باشرمندگی سلام می کند استاد می گه سلام چتوری آقای نیکی چه عجب چه می کنی کجا کار می کنی دراین مدت کجا بودی نیکی جربان استخدام درشرکت را که کارساخت ونصب دستگاهای تصفیه آب است را می گه  و درباره اینکه چرا کارکفاشی را رها کردی می گه من علاقه ای به کار کفاشی نداشتم ولی نمی خواستم بیکار باشم از بیکاری بهتر بود استاد می گه پسرم بسیارکارخوبی کردی کفاشی کار خوبی نیست من هم سالهاست توی این کار م ولی راضی نیستم  خوشحالم ازاینکه کار دلخواه  تو پیدا کردی نیکی از اینکه بدون اطلاع از پیش استاد رفته بودفکر می کرد که استادخیلی ازدستش ناراحته  خوشحال شدکه ناراحت نیست عذرخواهی کرد که بدونه اطلاع رفته است  استاد پولی را از صندوق درمیاره می گه این الباقی حساب شماست کنار گذاشتم پولی که نیکی فکرش راهم نمی کرد که طلب داشته استاد می گه زمانی که اینجا کارمی کردی جند هفته آخرحقوقت را زیاد کرده بودم برات کنار گذاشتم پول مال شماست  نیکی باشرمند گی پول را می گیره بعداز تشکر کردن خداحافظی  نیکی این جریان را هیچ وقت ازیاد نمی برد همیشه خوبی استاد وبرخورد خوب آن وهمکاران رابخاطر داشت وگاهی به آنهاسرمی زد
     فصل پنجم .ماجرای خدمت رفتن نیکی
چندسالی درشرکت هیدرولیک  کارکرد به سنی رسیده بود که باید به خدمت سربازی می رفت  ازشرکت مرخصی بدون حقوق می گیره به شهرستان خودش می ره برای رفتن به خدمت دفتر چه آماده خدمت را قبلا گرفته بود چندروزی طول می کشد تا  منطقه اعزام مشخص شود خانواده همه نگران بودن معلوم نبود کدام شهرستان ببرندش تااینکه مشخص می شود که به شیراز می برند.
روز بعد اتوبوس چند نفری که از روستای زرندیه و روستاهای اطراف بودند نیکی هم  با اونها  باخداحافظی از خانواده سوار بر ماشین میروند آنهارابه یکی ازپادگانهای نزدیک شیرازمی برند تقریبا دوهفته ای را درپادگان بودند شام وناها روصبحانه روبراه بود موقع ناهار به صف می شدند برای گرفتن غذا بعضی ها میخوردن دوباره صف می ایستادن می گرفتن یا بعضی ها چندباره غذا میگرفتن میخوردن داخل پادگان عالمی بود ساعات خاموشی همه باید می خوابیدن زمان بیدارباش صبح هم همین تور

بعضی ها که بچه پولدار بودن به درجه دارا پیشنها د پول در مقا بل معاف کردنشان داده بودند  همه جور ازجوانها ازشهرستانهای گوناگون بودند دراین دو سه هفته انواع سرگرمی ها وبازیهارا برای اینکه سرگرم باشند انجام می دادند تا اینکه یکروز صبح همه را به صف کردن شش صف پشت سرهم قرار گرفته شد. بعداز یک ساعت جناب سرگرد یا سرهنگ پادگان بوده باصدای احترام مشخص شد که می آید
تمام سرباز ها به او احترام بلندبالائی می گذاشتن روبروی بچه ها ایستاد شروع به سخنرا نی کرد که خدمت شریف سربازی وظیفه همه جوانان است هرکس از  هر طایفه ای ازخانواده فقیر جامعه یا ثروتمند باید برای وطن خدمت کنند . گذارش دادن بعضی ها مبالغی پول دادن که معاف بشند دراین پادگان هیج گونه پارتی بازی صورت نمی گیره لذا اگرکسی پولی به هرکس و یا وعده ای داده بداند که هیچکس نمی تواند برای کسی کاری بکندهمه باید خدمت کنند شروع کردند که صف اول به طرف راست صف دوم به طرف جپ به همین صورت صفها راتقسیم کردند . سه صف سمت راست  وسه صف سمت چپ قرار گرفتند نیکی درصف های سمت راست ایستاده بود  تا اینکه ازصف های سمت چپ شروع کردند یکی یکی بچه هارا سراشون رو ازته تراشیدن وفرستادن به سالنماه رمضان بود ناهار نمی دادن تا ساعت پنج بعد ازظهر طول کشید که کار سلمانی های سه تا   صف های سمت چپ تمام شود. بقیه همچنان درصف ایستاده بودند آمدند گفتند همگی به طرف سالن دست راست بروید داخل سالن رفتند بعضی هامی گفتند معلوم نیست چی می شو حدود یک ساعتی  نگذشته بود دیدن چند تا یی ازسربازها پروند های زیادی دردست دارند با چند درچه دار به طرف سالن می آیند . پروندها را آوردند یکی یکی اسامی را صدا میکردند وامضا ء می گرفتن و رقه ای که عکس ومهر شده و نوشته شده بود معافیت مازاد مشمولان عادی از خدمت زیر پرچم شاهنشاهی ایران  و یک اسکناس دوتومانی به هر نفر برای مخارج راه می دادند
وقتی همه پروندهارا دادن همه خوشحال بودن جالب اینجاست  چند نفری که خیلی تلاش می کردند معاف شوند بعضی هاهم پول داده بودند همگی سرباز شدند درپادگان ماندند.یکی از آنها پسر کدخدای روستای نیکی بود که خیلی دوست داشت برگرده خونه ولی سربازشد دو تا اتوبوس آمد بچه های  قم وساوه را دریک اتوبوس سوار کردن اتوبوس ازپادگان خارج شد همه بچه ها شروع به رقص وپای کوبی می کردند شادو خوشحال بودند داخل شهر اتوبوس ایستاد بچه هاهمگی پیاده شدند برای شام خوراکی خریدند سواراتوبوس شدند چند ساعتی را که دراتوبوس در راه شیراز ساوه  بودند متوجه نشدن که چتور گذشت ساعت حدود پنج صبح بود نیکی به روستای خود رسید خانواده نیکی سحری خورد  خوابیده بودند .نیکی بی سروصدا رفت در رختخواب کنارپدرش خوابید بعداز اینکه خانواده بیدار شدند متوجه شدند که نیکی آمده خیلی خوشحال شدند .مخصوصا که فهمیدن ورقه معافیتش راهم کرفته است.خدارا شکر می کردند مخصوسن پدر مادرنیکی خیلی خوشحال بودن گفتند که خداوند دعای مارا قبول کرد بعد چند روز که خسته گی نیکی درآمد با خانواده خداحافظی کرد به تهران برگشت سرکارش برودصبح روز بعد به محل کارخود رفت محل کار نیکی از شهر به جاده کرج تهران انتقال یافته بود وبه اسم شرکت هیدرولیک معروف بود . نیکی رفت شرکت خودرا آماده بکار معرفی کرد وکپی از ورقه معافیت سربازی اش را به کارگزینی شرکت داد نیکی به داخل سالن شرکت رفت همکارا بادیدن نیکی جمع شدند دورش که چی شد مرخصی آمدی کجا خدمت می کنی به این زودی چطور مرخصی کرفتی  نیکی ماجرای خدمت رفتن به پادگان شیراز جریان معاف شدنش را تعریف کرد همه خوشحال شدن گفتند شیرینی یادت نرود
نیکی مشغول کارشد فردای آنروز دوجعبه شیرینی خرید باخود به شرکت برد. همکارا  معافیت رابهش تبریک می گفتند. همچنان مشغول کارشد .درچند مرحله نصب وراه اندازی دستگاهای تصفیه آب وچوشکاری ونصب تانکر های نمک تصفیه خانه درتهران ازطرف شرکت می رفت کار میکرد بعداز مدتی  بایکی از همکارنش ومهندس برای نصب وراه اندازی دستگاه تصفیه آب شهر شهرستان بم با هواپیما قرارشد بروند که برای نیکی جالب بود چون تا آن موقع با هواپیما مسافرت نرفته بود . آن روز برای نیکی روز خوبی بود برای رفتن به شهرستان به فردگاه مهرآباد تهران رفتند سوار هواپیما شدند نیکی هم خوشحال بود هم دل شوره داشت بعداز اعلام مهماندار کمر بندهارا بستند هواپیما به هوابلندشد پرواز صبح زود بودگفتند کمربندهارا باز کنید صبحانه آوردن سرگرم خوردن صبحانه شدندو مشغول صحبت بودند که گفتند کمربنهاراببندید رسیدیم هواپیما درحال نشستن است یک ساعت هم نشد که رسیداند ازهواپیماپیاده شدند  باتاکسی به داخل شهر بم به هتلی که ازطرف شرکت رزرف شده بود رفتند
بعداز استراحت کوتاه به محلی که قرار بود کارکنند رفتند. ازتهران دستگاهای ساخته شده رافرستادند وسرهم کردند راه اندازی کامل تقریبا دوماه طول کشید مهندس در این مدت چندبار به تهران در رفت و آمد بود. کار نصب تصفیه خانه تمام شده بود مهندس به نیکی می گوید ما می رویم شماتازمان تحویل کامل تصفیه خانه به شهردار بم دراینجا می مانی هروقت تحویل داده شد برمی گردی.تقریبا بیست روزیطول  کشد تا تصفیه خانه تحویل داده شوددراین مدت نیکی دوچرخه ای خریده بود بایک خانواده که درهمسایگی محل کارش بودن آشنا ودوست شده بود رفت آمد داشت  سرگرم بود به تنها سینمایی که در آن شهر بود می رفت بادوچرخه گشت می زد هراز گاهی به تصفیه خانه سرمی زد خودرا مشغول می کرد تاازشرکت زنگ زدن که بلیط اتوبوس بگیرد برگردد به تهران نیکی بلیط اتوبوس برای صبح فردای آن روزخرید دوچرخه اش را فروخت  مقداری چایی و روسری خارجی وشلوار لی غیره برای خانواده سوغاتی خریده  همه راجمع وجور کرد از خانواده ای که دوست بود خدا حا فظی کرد صبح زود روزبعد با اتوبوس به سمت تهران حرکت کرد ناهاررا دریکی از شهرستانهای بین راه خوردن حرکت کردند نیکی روی صندلی که نشسته بود خوابش برده بود یکباره سردش شد ازخواب بیدارشد از داخل ماشین بیرون نگاه کرد دید چه برفی می آید .تازه فهمیده بود که زمستان است هوای شهرستان بم گرم آفتابی بود لباس فقط یک پیرآهن کاپیشن بهاره به تن داشت سردش شده بود درشهر قم اتوبوس ایستاد برای شام نیکی رفت یک بلوز کاموائی گرم خرید پوشید شام خورد سوار اتوبوس شد مسیر اتوبوس از جاده ساوه به سمت  تهران بود روستای نیکی هم سر راه اتوبوس بود درروستای خودش از اتوبوس پیاده شده به خانه پدرش رفت   همه خانواده ازدیدنش خوشحال شدند . کادوهائی  که  برای آنها خریده بود میدهد یکروزی آنجا میمونه روزبعد میره نهران فردای آن روز به شرکت میره  شروع بکارمیکنه چند روز بعد هم برنامه نصب وراه اندازی دستگاه سختی گیر آب که یک نوع دستگاه تصویه آب است به شهرستان کاشان کارخانه مخمل کاشان معروف باهمان همکاران قبلی ازطرف شرکت فرستاده شدند  در کاشان مشغول کار بودن نیکی باهمکارش درحال نصب وجوشکاری تانکر بزرگ برای تصفیه خانه بودند ورق آهن می افتد روی انگشتان پای نیکی ازطرف کارخانه میبرند بیمارستان ازپایش عکس می گیرند دوتا از انگشت های پای راستش شکسته بود پای نیکی را تا زانو گچ می گیرند ودکتر  

یک ماه استراحت برایش می نویسد نیکی برمی گرده  تهران به شرکت اطلاع میده  که چه اتفاقی افتاده و می گه  که دکتر یک ماه مرخصی داده  نیکی که به مدت یک ماه مرخصی داشت می رود ساوه خانه پدرش .

فصل ششم . ماجرای ازدواج نیکی  درساوه 

خوانواده نیکی را  عصا به دست باپای گچ گرفته می بینند نگران می شوند می پرسند چه شده نیکی می گه چیزی نیست فقط دوتا از انگشتهای پام شکسته است نکران نباشید نیکی که یک ماه مرخصی داشت درروستای خود استرحت می کند جند روز بعد برادر بزرگش از تهران  برای دیدن نیکی وپدر مادرش میاد روستا درباره شکستگی پای نیکی می پرسه چطره می گه خوبه درد نداره شب دورهم بودن برادر نیکی می گه خب به سلامتی خدمت سربازیت هم که حل شد معاف شدی حالا دیگه وقت سرسامان گرفتن همین جاه از روستای خودمون یک دختر خوب انتخواب کن ازدواج کن ببری تهران نتها نباشی درآمدد که خوبه خونه اجاره کردی کوچک هست ولی برای دونفر کافیه انشاالا بعدها بزرگترش را اجاره می کنی نیکی که  به فکر ازدواج نبود برادرش قانعش کرد که ازدواج زندگیت راسروسامان میده پیشرفت می کنی  خواهرهای نیکی سفارش می کنه که دختر نمازخون خوب برای داداش نیکی تون تا مرخصیش تمام نشده پیدا کنید ازدواج کنه ببر تهران ازاون روز خواهر های نیکی بفکر ازدواج نیکی بودن تااینکه دختریکه پیش مادر بزرگش در همسایگی دیوار به دیوار خانه پدرنیکی زندگی می کرد رامعرفی کردن که دختر خوبی  بانمازه محجبه است خونه پدرش پاین روستا است خودش چون مادر بزرگش تنهاست پیش اون در همسایگی خونه پدرنیکی زندگی می کنه همه گفتند خوبه بریم خاستگاری نیکی که گیج شه بود چی بگه نه تاحالا دختره راندیده بود نه بااون حرف زده رفتار اخلاقش چتوریه فقط یکبار باخواهرش آمده بود به خونه مادر نیکی دیده بود فقط خواهر بزرگه دختره راکه ازدواج کرده درتهران زندگی می کرد چندبار باشوهرش دیده بود حال احوال کرده می شناخت  نمی دونست چکار کنه همه تعریف میکردن تاانکه یک روز دختره را خواهر نیکی می آره خونه نیکی بادختره باهم کمی صحبت می کنند از اون روز یاد خواهر دختره می افته که درتهران زندگی می کنه شوهرش مرد خیلی خوبی است برخوردخواهرش بانیکی خیلی خوب بودباخودش می گه این هم خواهرش تهرانه خوبه لااقل میاد بهش سرمیزنه موافقت می کنه برن خواستگاری بادایی نیکی که معتمد محل بود همانگ می کنند باپدر مادر ودایی نیکی می روند برای خواستگاری باتوافق مبلق مهریه وشیر بها ومبغی پول پیش برای مخارج عروسی به پدر عروس میدهندقرار عروسی رابرای یک هفته دیکه مینویسند زمان عروسی زمستان بود نیکی برای خرید میو  به  میدان تربار تهران که میرسه داخل تربار گل  تازانوبود فرومیرفتی تو گل بامکافات  تقریبا چهار جعبه میوه ازقبیل پرتقال وسیب خیار میخره با گاری از داخل میدون میاره بیرون تره بار کنا رخیابان همانجاماشین می گیره توراه دوجعبه شیرینی می گیره تا  غروب بوده می رسد خونه هوابرفی بودباعجله جعبه هارامی برند داخل خونه صبح روز بعد نیکی  از خونه که میخاست بره بیرون می بینه کپه ای از برف گوشه درب خونه است کنج کاو میشه  با پاه میزنه می بینه جعبه پراز پرتقال  که بیرون خونه جاه مونده خاطره از  یک روز به عروسی مانده قرار بود برادر زاده نیکی آقا رحمان از تهران دوربین عکاسی  بیاره عکس بگیره خبری نشد گفتند که برف آمده  امروز جاده بسته است فردا میان  نیکی به امید اینکه برادر زادش فردا دوربین می آرد دیگه به فکر عکاس نبود تا اینکه زمان حنا بندون شد دوربین نیا ورد گفت که عجله کردم دوربین یادم رفت بیارم هم هوا برفی بود هم تعطیلی بود نتوانستند دوربین پیداکنند
 حنا بندان را راه انداختند فردای حنا بندان روز عروسی برف می آمده  برنامه سازو دهل طبق رسوم ساو راه اندازی شده بود نیکی که توخونه درحال آماده شدن بود برادربزرگش باجند نفر از فامیل رفتند خانه عروس  باتشریفات عروس می آوردند که نیکی راجند نفرازجوانا ن فامیل باخودشان بردند پشت بام  وتعدادی پرتقال باخودشان بردندکه عروس رسید داخل حباط  رسم بود داماد از پشت بام پرتقال به طرف عروس برتاب کند تا اینکه با سازو آواز عروس داخل حیاط رسید داماداز پشت بام چند تا پرتقال به سمت عروس پرتاب کرد.

 جشن گرفتند ساز آواز شوروع شد عروس وداماد را درهمان  هوای برفی با سازودهول ورقص کنان جوانان وزنان درخیابان گرداندن بعد برگشنتد شام مهمانان رادادند عروس داماد هم شام شان راخوردند.زمستان بود برف باریده بودهوا سرد آخرشب یک اطاق طبقه بالاقرارداشت برای خواب عروس و دامادآماده کرده بودند نیکی وعروس را به اطاق بالا بردند بخوابند یک چراق اعلا ادین نفتی روشن بود ولی اطاق همچنان سرد بوده خلاسه  با لحاف وپتو خوابیدندحالا میخواهند به خوابندچندنفر از خانم ها که یکیش خواهر عروس بود جمع شده بودن پشت در اطاق عروس باهم بلند بلند حرف می زدندسروصدای نمی گذاشت بخوابند تااینکه نیکی باصدای بلند چه خبره اطاق که سرد است  سروصدای شماهم  نمی گذاره به خوابیم  تااینکه خانم ها  رفتند

صبح مادر نیکی باسینی صبحانه طبق رسوم تخم مرغ وکره پنیر محلی وعسل به اطاق عروس و دامادمی بره باخوشحالی تمام تبریک وآرزوی خوشبختی برایشا از خدا می خواهد طبق رسوم ازفامیل بسرخواهربزرگش وچند نفر جمع شده داماد را به حمام  می برند حمام آن زمان خذینه ای بود اول وارد خذینه آب نیم گرم میشدید خودتان راآب می کشیدیدسپس می آمدیدخوتان را لیف صابون می زدید از حوض اب گرم کوچک باظرف مسی قرارداشت خوتان راآب می کشیدیدسپس دوباره وارد خذینه آب نیم گرم واز داخل همان خذینه واردخذینه آب گرم میشدید دامادرا بعداز لیف صابون زدن شستن  به داخل خذینه که آب تقریبا داق داشت بردن بعد همه باهم به سمت رخت کن رفتند باصلاوات برمحمد(ص) وشادی کنان لباسهای دامادرا کمک کردن پوشید بعداز حمام همگی به خانه داماد رفتن میوه شیرینی  خوردند  تبریگ گویان رفتند تقریبا یک هفته  بعد عروس وداماد با وسایلی گه داشتن جمع وجور کردن رفتند  تهران خونه نیکی مستقرشدند خونه که یک اطاق تقریبا دوازده متری بشتر نبود آشپزخونشه هم مشترک بود نیکی به سرکار میرفت می آمد بعضی مواقع اضافه کاری می کرد حقوقش بد نبود زندگی خوبی داشتند دوماه بعد یک تلوزیون 14 اینج برای خونه خرید که اون موقع خیلی کم تو خونها تلوزیون بودهمسرش خیلی خوشحال بود باهم خونه خواهر بزرگه نیکی میرفتند که نزدیک بود یا برادر بزرگ نیکی که خونش نزدیک بود مقازه کفاشی بقل خونش داشت گاهی هم خواهر بزرگه همسرش می آمد سر می زد ولی همسر نیکی  ازفامیل نیکی مهمون می آمد زیادخوش حال نمی شد میگفت  آی خسته شدم نمیتونم  از این حر فها ولی از فامیل خود یا خوا هراش می آمدن خوشحال بود بگو بخندی داشت ازاین برخورد نیکی ناراحت بودبعضی مواقع هم با نیکی هم بعد حرف میزد رفتار درستی نداشت تا اینکه نیکی باخواهر برزگ خودش درباره  همسرش صحبت می کنه که همسرم به زندگی اهمیت نمیده برخوردش بامن هم خوب نیست  فکرم خرابه کم وکسری که تو زندگیش نداره گفتم هرچی که خونه نیاز داره بگه  خودم تهیه می کنم می آرم  براش تلوزیون هم خریدم سرگرم بشه  گفتم خونه برادر یا خواهرم نزدیک برو سر بزن نمیدونم چکار کنم   خواهر نیکی می گه داداش نگران نباش درست میشه چون تو روستا بوده تازه اومده شهر ازپدرمادر خواهر برادراش دوره دل تنگه چندوقت دیگه ببرش ساوه به مادر ومادر بزرگش سر بزنه درست میشه  چندروز بعدنیکی به همسرش می گه ایهفته بنجشنبه وجمعه میریم ساوه  می رن ساوه خونه پدر نیکی  و پدر زنش  دیدن  مادرش ومادربزرگ همه وبچها وپدر ش همگی خوشحال میشندبعد دو روز برمیگردن نهران طبق روال نیکی سرکارمیرفت  تاساعت پنج  خونه  می آمد تاایکه یک خونه توکوچه بقلی خونه برادر بزرکه نیکی اجاره میکنند اطاقش بزرگتر وآشپز خونه مستقل داشت ولی با تمام ای حرفها باز همسر نیکی خوشحال که نبود.

 بکبار که خونه برادربرزگ نیکی که شرکت راه آهن  راننده قطاربود درتهران زیاد بامحل نیکی فاصله نداشت مهمونی رفته بودند صحبت از زندگی  شد نیکی درددل کرد که مشگلاتی داریم زیادباهم  جور نیستیم همسرم همیشه بهانه گیری می کنه باکوچک ترین حرف ناراحت می شه قهر میکنه  زن داداش نیکی می گه مهم نیست تنها ست یک بچه بیارید همه مشگلات حل میشه مدارا کنید.

هنوز یک سال از ادواج شان نگذشته بود همسر نیکی  بادارشد زندگی شان تقریبا آرام وبدونه ناراحتی پیش می رفت گاهی برای معاینه به دکتر  زنان میبردتا اینکه دکترمعاینه وسنوگرافی  گرفت  نشان داد که بچه پسراست  خوشحال بودند نیکی برای دریافت گواهی نامه راندگی ثبت نام کرده بودوقت آزمون رسید رفت آزمایش داد قبول شد بعدا که  گواهی نامه را گرفت  شیرینی خرید پیش  خوش می گفت می خواهم تا پسرم بدنیا بیاد ماشین بخرم  .

فصل هفتم .   استعفا ی نیکی از شرکت هیرولیک           

بعد ازچندماه قرار بود از طرف شرکت  حقوق کارگرهارا زیاد کنندبه توافق نرسیدن  همه اعتصاب کرده جلو شرکت جمع شده بودند

تعداد زیادی ازکارگرها ازجمله نیکی  همگی به وزارت کار شکایت کردند .نیکی  حدودهفت سال سابقه کار درشرکت داشت تصفیه حساب کرد حق و حقوقش را ازشرکت گرفت  بعد دوروز نیکی چون جوشکار وبرق کاری بلد بودبیکار نمونددرمحدوده اول جاده ساو ازتهران درشرکتی که دیوارهای پیش ساخته بتنی بادستگاهای  جدیدمدرن می ساختند و ازکارکناش آلمانی بودندبرای استخدام رفت بعد ازآزمون  جوشاری  قبول شد مشقول به کار شدحقوق بد  نبود ولی سختی داشت. بعد ازدوسه ماه نیکی با پول کمی که داشت بک ماشین سواری  فولکس قدیمی خرید به قیمت جهار هزار تومان تهران الف خوشحال بودن اولین روز تعطیلی قرارشد باهمسرش برای اولین  بار به دیدن باغ وحش درسمت شمران تهران بروند  که در سربالایی های جاده ماشین نیکی خواموش شد هرچه استارت زد روشن
نمی شد بعداز نیم ساعت معطلی یک ماشن  ایستاد دونفر جوان آمدن کمک ماشین روشن کردند رفتند برای خانم نیکی اولی بار بودکه به باغ وحش میرفت.حیوانات ازهمه رقم بودهمه نوع از حیواناط را  دیدیند رفتن  بستنی خوردن برگشتن  نیکی که اولی باربا ماشین خودش برای داخل شهر آمده بوددرحین رفتن به خونه از طرف میدان منیریه تهران  جالب بود توشلوغی  خیا بان نیکی از پشت زد به ماشین پلیس راهنمایی راندگی وایستاد پیاده شد نگاه کردچیزی نشده بودپلیس هم پیاده شد نگاه کرد دید چیزی نشده داخل ماشین را دید زن حامله نشسته فقط گفت احتیاد کن چه خبرته رفتند نیکی خندش گرفته بود اولین روز باماشین رفتن بیرون چه اتفاقهایی افتاد  خلاسه رسیدن خونه  بخیر گذشت نیکی گاهی روزنامه می خرید یک روز در روزنامه نوشته بود که سازمان تامین اجتما یی راننده استخدام  می کند نیکی فکر کرد اداره کار کردن خیلی بهتر از شرکت است اداره دولتی مزایای بیشتری دارد برای استخدام رفت به آدرسی که نوشته شده در خیابان آیزنهاور (آزادی) ساختمان مرکزی تامین اجتمایی . گفتدبروداخل قسمت کارگزینی ثبت نام کن رفت مدارک کپی گواهی نامه وشناسنامه ومدرک پایان خدمت ک نیکی مدرک معافیت از خدمدت داشت ازمدارک  کپی  گرفت داد نوبت زدند پانزده روز دیگه هشت صبحا ینجا باش نیکی چند ماهی از ماشین خریدنش می گذشت دست فرمونش خوب شده  بود. اولی روزهای رانندگیش  یک  روزباماشین  فولکس ازخونه اش به طرف خیابان بیست متری امام زاده حسن طرف خونه برادرش می رفت چون ماشینش رادیو نداشت یک رادیو کوچک برای داخل ماشینش خریده بوددرحال رفتن داخل خیابان بیست متری خلوت که هیچ ماشینی جلو نبود رادیو را روشن کرد گذاشت جلو داشبورد اخبار گوش کنه یگ دقیقه نشد تودست انداز رادیو از جلو داشبورد افتاد زیر پای نیکی سریع خم شد رادیو را برداره یک باره به چیزی بر خورد کردو شیعی هم افتاد روی ماشین صدادادسریع ترمز کرد خدایا چی شد دیدجلو  شیشه جلو ماشین سفید شده جایی دیده نمی شه پیاده شد دی که باماشین زده به یگ گاری پراز گونی  آرد پشت خری بسته است که یکی ازگونیهای آرد  افتاده و آردهاش ریخته روی ماشین ولی خوشبختانه به کسی یا گاری و رانندش چیزی نشده  بخیر گذشت. از اونروز خیلی بادقت وبااحتیاط رانندگی می کرد.

نیکی پسرش بندنیا آمد  ازبیمارستان آوردن خونه همگی خوشحال بودند حدود دوسه ماه بعدبا یکی از هم کلاسی های روستای خودش را می بینه خوحال می شند نیکی می پرسه چه خبر خیلی وقت ندیدمت چه میکنی کجا می شینی  دوستش میگه ازدواج کرم یک دختر دارم  میدان فلاح  خونه اجاره کردم   شما چه خبرنیکی  میگه منهم  ازداج کردم یک پسر دارم میدان جلیلی می شینم جام کوچکه باید خونه  بزرگتر پیدا کنم با راهنمایی دوستش در همان خونه که مستاجر بود طبقه همکف دواطاق بایک آشپز خونه ای مستقل در میدان فلاح در هسایگی دوستش  اجاره کرده جابجا میشود محله بهتری نسبت به خونه قبلی بود

  فصل هشتم.   استخدام در سازمان تامین اجتمایی.

همچنان سر کارش بود تا زمان آزمون در تامین اجتمایی رسید نیکی رفت چند نفری بودند برای آزمایش آمده بودن تا نوبت آزمایش نیکی شد ماشین اداره جیپ بود  نشست پشت ماشین یکم دل شوره داشت ولی دنده را جابجا کرد دید خیلی از فولکس قراضش راحت تره مربی گفت حرکت کن دور حیاط دور بزن برگردبااحتیاط حرکت کرد دور زد مربی گفت خوبه پارکن پیاده شو پارک کرد پیاد شد گفتند دوهفته دیکه بیا  نیکی پرسید قبول شدم یانه کفتند قبول شدی  برو   .  نیکی خوشحالشد که قبول شد رفت سرکارش بعازظهر از سر کار آمدبا یک جعبه  شیرینی گفت آزمایش برای استخدام درسازمان تامین اجتمایی قبول شدم این هم شیرینی اش بعد از دوهفته صبح می رود سازمان می گو ین برو کار گزینی طبقه پنجم نیکی می رودکارگزینی فرم استخدام را پر می کند  آدرس خونه وتلفن برادرش می نویسه

نیکی تقریبا از شنبه سال1353 شمسی برای کار در سازمان تامین اجتمایی درشغل رانندگی شروع بکار می کند اطاق مخصوص رانندگان منتظر نشسته بوداز طرف  دفترنیکی را صدا میزنند  میرود دفتر سویچ یک ماشین جبپ اداره را   تحویل میگیره ازآن روز کارش شروع میشود هرروز صبح می آمد اداره کارت ورود ساعت می زدمی رفت اطاق رانند ها تا دونفر خانم حسابدار می آمدندبانیکی می رفتند بانک ها یا بعضی مواقع شرکت ها برای حساب رسی نیکی هم میرفت آبدارخانه چایی   میخوردخودش را سرگرم می کرد تاحساب رس هاکارشان تمام شود برگردن اداره ماشین را می گذاشت پارکینگ باماشین خودش میرفت خونه بعدازیکی دوماه  نیاز نبود حسابرسا را برگردونه اداره بعد از اتمام کارشان آنها را می رساند به خونه  هایشان ماشین راهم باخودش می برد خونش دیگه نیاز نبود ماشین را برگردونه اداره خوشحال بود شده بوبعداز کار همسرش را به مهمانی یا بیرون می برد .بعد از چند روزماشین  فولکسش را به یکی از همکارای اداریش به همان چهار هزار تومانکه خریده بود فروخت  ولی خیلی خرج ماشینش کرده بود . قانون کار اداره این بود که همه کار کنان باید کت شلوار وداخل اداره کراوات زده باشندنیکی بیرون اداره هیچ قت کراوات نمی زد فقط به اداره می رسیدکراوات  می زد گاهی هم تو آسانسور ّ آسانسورچی کمک می کرد کرواتش رابزند. آسانسورچی پسر شوخ طبع خوبی بود با هرکس حرف می زد ورد زبانش بود می گفت( پیش میاد پیش آمده دیگه) نیکی هم  عادت کرده بود بابعضی از دوستاش صحبت می کرد می گفت پیش میاد پیش آمده مدتی بعد از ساعات کارش با پسر داییش باهم مغازه لوله کشی اجاره کرده کارمی گفتند خوب پیش نرفت بعدااز اداره می رفت میدان گمرک دور می زد ساعت مچی دست دوم زنانه ومردانه می خریدیک کیف دستی کوچک داشت همیشه چنتا ساعت توش بود به فامیل یا به هم کاراش تو اداره می فروخت یا تعویض می کرد کمک خرجی درمی آورد.بچه اول تقریبا یک سال نیم نشده بود همسرش دوباره باردار شد خدا یک پسردیگه بهش داد  نیکی زمان شروع انقلاب اسلامی در اداره مشغول به کار بود درساختمان اداره تمام کارمندان خدمات ورانندگان شروع به شعا ردادن مرگ برشاه  مرگ برشاه از طبقه اول ساختمان اداره تمام تابلو های شاه  و فرح را از دیوارها میکندند می کوبیدن زمین میرفتند بالا تاطبقه پنجم اداره رسیدند داخل اطاق رییس اداره واردشدند رییس از پشت میز بلند شد  تابلوعکس شاه را از بالای سر ریس اداره کندند کوبیدن زمین همه داخل اطاق مشت کرده به طرف ریس اداره بگو مرگ برشاه هم چنان مشتهای گره کرده نزدیک صورت ریس بودکه درهمان لحظه بابلند گو سربازها که باهلیکوپتر به پشت بام اداره آمده بودنداز طبقه دهم ساختمان به پایین می آمدندبا بلندگو می گفتند متفرق شوید تیر اندازی می کردن صدای تیر اندازی که آمد همه به پایین ساختمان فرارکردندسربازهاهم به دنبال آنها تیر انداری می  کردندنیکی هم باسرعت به طبقه همکف رسیددرحال دویدن تیری بقل کوشش ردشد  خوش رابه بیرون ساختمان رساند به طرف میدان انقلاب میرفت صدای تیر اندازی توخیابان ها هم می آمد تاخودش را به محل خلوت رساندمنتظر شد تا صدای تیر اندازی قطع شد رفت به خونش بعد از این که شاه ازایران رفت  وامام خمینی آمد جمهوری اسلامی پیروز شدآرامش برقرارشد
فصل نهم.  انتخاب  شغل دوم نیکی

نیکی بعد ازچند روز که اداره تعطیل بود به سرکار خود به اداره می رفت. سعی می کرد بعد ساعات اداری فعالیت کند  همچنان می رفت میدان گمرک ساعت دست دوم   می خریدبه فامیل یا تو اداره به همکاراش  می فروخت یکروز که درمیدان کمرگ گشت می زد یک آپارات که فیلم هشت میلی متری کارتونی  پخش می کردباصدای فارسی رنگی   دید خیلی جالبه  خوشش آمد خرید  از  فروشنده  کارکردن ورا اندازی آپارات بافیلم یاد گرفت آوردخونه به  بچه هاش گفت بیایید بشینید برایتان فیلم کارتونی آوردم ببینیدآپارات راآماده کرد فیلم راجا انداخت  روبه دیوار گچی سفید اطاق  با تصویر بزرگ  بچه هاخیلی خوششون آمد خوشحال شده بودند می گغتند دوباره روشن کند.    تلوزیون سیاه سفید داشتند ولی این هم رنگی هم بزرگ نشان می دادبرای بچه ها ونیکی هم جالب بودخلاصه از اون به بعد هر زمان نیکی ازگمرگ که مسیرش برای رفتن به خونش بودبه دنبال فیلم برای آپارات می گشت تا  بخرد اوایل انقلاب سینماهازیاد فیلم نداشتند اگرهم بود فیلم های جنگی خانوادگی بود کم کم آپارات زیاد شد فیلم های تک حلقه ای خارجی که خلاصه شده از فیلم سه ساعته  بود باکیفیت بسیار عالی  دوبله به فارسی  رواج داشت همان آپارات باعث شد نیکی صاحب حلقه های زیادی ازفیلم های آپاراط باشه ودستگاه آپارات قدیمی رافروخت     وجدیترین آپارات بنام المو خرید.بعضی  از فیلمها رامی خرید کیفیت خوبی نداشت یا برای بچه ها خوب نبودبا خودش داخل  کیف سام سونت  می بردگه فیلم خوب دید تعویض کند آن موقع آپارات وفیلم خرید فروشش رونق زیادی گرفته بود چند تا دکه درهمان میدان گمرگ کارشان تعویض فیلم وآپارات فروشی بودهمه فروشنده های فیلم آپارات نیکی را بنام  پیش آمدمی شناختند بدلیل اینکه نیکی تا میرفت پیشه هرکدام از فروشنده ها ی آپارات شوخی می کرد می گفت پیش میاد پیش آمده دیگه معروف شده بود به  پیش آمد  تا نیکی را می دیدند  می گفتند پیش آمد فیلم چی دا ری نگاه می کردن یا می خردند یا تعو یض می کردند. دیگه نیکی خریدو فروش ساعت را انجام نمی دادفقط فیلم آپارات  می خریدمی فروخت آنزمان درنغمت آبادتهران خانه کوچکی ساخته بود زندگی میکرد اکثر همسایه ها شهرستانی بودن تاآن موقع آپارات پخش فیلم ندیده بودن نیکی داخل کوچه روبروی خونه اش بعضی مواقع  پرده سینمایی می گذاشت فیلم انقلابی  یا کارتونی جالب برای همسایه ها وبچه ها پخش میکرد که برایشان جالب بود خوشهال میشدند
یکی از دوست های نیکی به نام آقا رضا کارش تعمیر آپارات روی چارچرخه چوبی کنار خیابان میدان گمرگ بود  به نیکی پیشنهاد می ده که بیاباهم یک مغازه اجار کنیم من تعمیرات وفروش آپارات  انجام می دهم شماهم خریدوفروش فیلم انجام بده اجارش  راشریکی می پردازیم زمانیکه شما سرکارید من هستم شماهم بعازظهرها می آیی  باهم هستیم فعالیت هرکس ودرآمد هرکس برای خودش  می باشدیک مغازه  حوالی میدان گمرگ تقریبا پانزده متری اجاره می کنندبا میز و  یترین  آقا رضا لوازم تعمیرات جندتا آپارات  نیگی هم مقدار زیادی فیلم توخونش داشت جمع می کند می برد مغازه  لیست می کند می چیند تو ویترین روز جمعه بود نیکی تعطیل بود تاشب دوسه تافیلم کارتونی دی ویست فوتی وفیلم تک حلقه ایچهارصدفوتی  می فروشه یکی دوتا هم تعویض می کنه برای اولین روز شروع به کارخوب بود توخونه تعریف می کند که جای مغازه خوبه اولین روزش فروش داشتم  خانم نیکی که این حرفها برایش مهم نبود حیچ وقت نه تشویق کند نه اهمیتی براش داشت فقط لوازم خونه یا لوازم خوراکی لیست میداد آمدنی بخر بیاریادت نره ازفردای آن روزبعاز اتمام کار  می رفت مغازه تاهشت شب می رفت خونه بچه های نیکی کوچک بودن  درآمدش هم خوبه بود رازی بود کم کم کار پیش می  رفت تااینکه نیکی  تصمیم گرفت یک سری از فیلمها ی  چهار حلقه ای گران قیمت را به اجار بگذاردکه بعضی از بسیجی ها برای نمایش در محل   تجمع شان برای جوانهای بسیجی پخش کنندچند باری پرسیده بودند ولی قیمتش زیاد بود می ترسید اجاره بده ولی بادوست تانش مشورت کرد باهم سرمای گذاری کردند چند سری از فیلم های انقلابی وجنگی  وآپارات خوب (پرژکتور) تهیه کردنداگر آپارات هم خواستند اجاره بدهند مبلغی  ودیعه (پول پیش) باکارت شناسایی به عنوان ضمانت از مشتری می گرفنتدکه در صورت هرگونه خرابی در فیلم ها یا آپارات ایجاد بشه خسارت دریافت کنند زمان تحویل دادن فیلم ها وآپارات با مشتری قرارداد نوشته و چک میکردند تحویل مشتری می دادند امضامی گرفتند که  سالم تحویل  گرفت است مبلغ دریافتی از اجاره ها را جدا حساب وباهم تقسیم میکردندخوب پیش می رفت البته مشگلاتی هم داشت .
 دومین سال همکاری نیکی بادوستاش بود یک ماه نیم مانده بود به عید که سال تمدید قرارداد بود آقارضا گفت مالک گفته سر سال مغازه را تخلیه کنید  پسر خودم می خواد لوازم  مو تور سیگلت بفروشه نیکی و شریک  دیگه باید کم کم لوازم ها را بفروشند چون  توافق نشدباهم کار کنند  چند روزی گذشت آقارضا ارتشی گفت سهم من را شما بردارید حساب کنید من  زود تر میرم  آقارضا تعمیر کار گغت نمیشه ما همه باهم باید بفروشیم بعد تقسیم کنیم  نیکی پیش نهادمیده که بیاید کل فیلمها هارا حدودا قیمتش را دربیاریم باهم  قوام کنیم هرکه بیشتر خرید میدیم به اون اگر آقا رضا تعمیر کار خرید مادوتا باهم پولمان را می گیریم  می رویم اگه من خریدشما دوتا همین جا تا عید کار کنید عید تخلیه کنید  باهم تمام فیلمها را به قیمت حدودی ارزش داشت نوشتند تقریبا نزدیکه سیصد هزار تومان شد آقا رضا تعمیر کار گفت من سیصدبیست  هزار می خرم آقارضا  به رزافری معروف بودگفت من سهم خودم را خیر میدم به هرکه بیشتر بخرد نیکی هم میگه من سیصدو سی هزار می خرم دونفر به سیصد سی هزلر تومان خیر دادند فروختن به نیکی    به شرطی که تاآخر سال پایان قرارداد نیکی کم کم فیلم هایش را بفروشد یا اجاره بدهد پایان سال الباقی فیلم هایش را باخودش ببره  حساب کتاب کردند پول آقارضا فری را پرداخت کرد لوازم های شخصی اش را جع کرد با خوشی باهم حلالیت خواستند رفت سهم پول فیلمهای آقا رضاهم نیکی حساب کردپرداخت دیگه تا زمان تخلیه باهم حسابی نداشتند فیلم های نیکی مشخص وصورت جلسه شده بود اگر هم کرایه میداد  درآمدش برای خودش بود .حدود یک ماه مانده بود تا مغازه را تحویل مالک بدهند. درمدت یک ماه باقی مانده نیکی از اجاره فیلمها تقریبا نصف قیمت تش را درآوردبرایش خوب بود تا اینکه موقع تخلیه رسید نیکی بابت اجاره آخرین ماه سال قرارداد اجاره مغازه وخورده حساب باآقارضا تصفیه کرد  فیلم ها یش  وکلیه  لوازم هایش جمع کرد  چون اجاره مغازه به نام آقا رضا نوشته شده .طرف حساب آقا رضا بود باخوشی وتبریک عید خداحافظی لوازم هایش رابرد خونش آنموقع ها خونه نیکی رفت وآمد فامیل زیاد بود مخصوصا ازفامیل های همسر نیکی که مهمانی می آمدن بچه هایشان خیلی ودست داشتند فیلم ببینند همسر نیکی برای بار سوم هم حامله شدوپسر سوم هم بدنیا آمد.نیکی دیکه بچه نوزاد داشت  مخارجش زیاد تر شده بود وخونه اش هم تعمیرات نیاز داشت باید طلاش کند درآمدش رابیشتر کند .

 فصل دهم. شراکت کاری بایکی از اقوام

نیکی بعاز تعطیلات عید کمکم به فکر کارافتادتعدادی از فیلم های فروشی که داشت داخل کیف دستی گذاشت باخودبرای فروش به  بازارچه سید اساعیل خیا بان مولوی شنیده بودمرکز بورس فیلم وآپارات است ببرد  رفت بازارچه بعضی از آنها نیکی را می شناختند باآنها درباره فیلم آپارات گفت که برای فروش دارم  تعدادی مغازه و دکه های کوچک فیلم وآپارات فروش بودندکم کم باآنها آشنا شد بغضی هاشون نیکی رابه عنوان پیش آمد می شناختند فیلم هایش را دیدند یکی دوعدد از فیلم هارا هم فروخت  آن روز تقریبا موقعیت بازارچه را دیدکه می شود کاسبی کرد درهفته دو سه روز به بازارچه  سر می زد یامی خرید بعضی ی مواقع هم فروش داشت. تااینکه باکمک یکی ازدوستانش که در بازارچه مغازه فروش فیلم وآپارات داشت یک دکه حدودا سه متری در وصط بازارچه خریداری می کند تعدادی فیلم ها ویک آپارات آوردمغازه شرع به کار می کند کم کم کارش خوب می شود ولی بعداز ساعت کار اداره بعد از ظهر ها می توانست بی آید تا ساعت هفت  شب تعطیل می       کرد کم و بیش مشتری داشت رازی بودولی به خاطر اینکه خونه اش تا بازارچه فاصله داشت مجبور بود زودتر برود اگر یک نفر مورد اعتماد پیدا می کردمغازه را ازصبح بازمی کرد بهترمی شدنیکی سه تا باجناق دارد یکی از آنها نزدیک بازارچه در هنرستان کارمی کردبا نیکی رفت آمد داشت وسیله نقلیه نداشت بارها خانوادگی باهم مسافرت می رفتند چند بار به شهر ستان اردبیل محل زندگی پدرباجناقش رفتند یا برای تفریع به شمال می رفتند درتمام مسافرتها باهم بودندخوش بودن شنیده بود نیکی به بازارچه سید اسماییل آمده مغازه کوچکی خریده میره  می بیندش خوشحال میشه که نزدیکه خونه آنانها اومده کمی میمونه پیش نیکی به نیکی می گه بریم خونه نیکی تشکر میکند میگه به خانواده سلام برساند از آنروز گاه گاهی باجناقش به نیکی سر می زد نیکی به  او اعتماد کامل داشت یک روز با باجناقش صحبت کرداگر میتو نی در زمان نبودمن مغازه را باز کنی فیلم های اجاره داده شده را تحویل بگیری یا فیلم بفروشی بیست وپنج درصد  درصد از درآمد اینجا را به شما میدهم من صبها محل کارم هستم بعد ازظهر هامیام  شماهم هرروز صبح مقازه را باز میکنی اولش هم چند روزی بعاز ظهر بیا اینجا باش تا یاد بگیری انچامش بدی امکان داره درآمدش خوب باشه قرارشد از فردای آنروزبیاید.

 فردای آنروزباجناقش آمد نیکی گفت شما فعلا نمی خواهد فیلم اجاره بدی کلید بهت میدم فقط قیمت فیلها را بنویس اگر مشتری داشت  بفروش تا بعد قبول کرد آخر شب کلید مغازه را تحویل باجناقش داد او  مدتی درمغازه کارمی کرد تا  وقتی که یاد می گیرد دیگه همه کارهارا ازقبیل کرایه  دادن وتحویل فیلم از مشتری  وفروش فیلم انجام میداد نیکی به خاطر اینکه دلگرم کارش باشه ودرآمدش بیشتر باشه  به اون  پیشنهاد مشارکت میده  میگه   دوست داری باهم شریکی کارکنیم اگر مغازه صبح تاشب باز باشد درآمد  بیشتری خواهیم داشت باجناقش خوشهال میشه  قبول می کند که شریکی فعالیت کنند باجناقش همه کار های  مغازه راانجامی داد تا آخرشب  نیکی هم هرزمان توانست می آمدازدرآمد پس از کسر مخارج یک سوم سهم دوستش وبقیه برای نیکی بود (مغازه وسرمایه ازنیکی کار ازاون ) نبکی هم بعد از اتمام کارش می آمد  مدتی باهم کار می کردند نیکی صبحها دراداره کارمی کرد بعدازظهرها به مغازه می آمد کارشان رونق می گیرد درآمدشان خوب بود مشتری های  زیادی داشتند اوائل پیروزی انقلاب اسلامی ودوران جنگ بود نیکی در سازمان تامین اجتمائی به عنوان راننده مشغول کار بود ولی کار فنی بلد بود نمی توانست در اطاق راننده ها منتظر باشد تا کاری به اومحول شود.لزا پیشنهادانتقال به قسمت تاسیسات را میدهد که بعداز قبول شدن درآزمون باانتقال اوبه قسمت تاسیسات موافقت می شود درقسمت تاسیسات شروع بکارمی کند کارش مشگل تر شده بود ولی خوشحال بود که کارفنی انجامید باوجودی که کارتاسیسات خیلی سختر از کار رانندگی بود ولی دریافتی آنچنان فرقی نکرد ولی نیکی مشغول کار بود. به مغازه میرفت آنجاهم مشغول بود و درآمد خوبی داشتند راضی بود نمی خواست که باجناقش تنها باشه سعی می کرد همیشه بعاز ظهر ها مغازه باشد مدتی گذشت  چون دید باجناقش همیشه دیگه در پیشش  هست  تصمیم میگیره  سرقفلی مغازه را با باجناقش  شریک بشه که دلگرم کار باشد به اون پیشنهاد می دهدکه اگر دوست داری سه دانگ از سرقفلی مغازه را به قیمت  مناصب  به شما واگذار می کنم که ازمغازه هم سهمی داشته باشید  در همه چیز باهم شریک باشیم درآمدهم نصف به نصف بین من وشما تقسیم  شود  باجناقش می گه  ولی من پول ندارم نیکی می گه پول نمی خواد   قیمت سه دانگ مغازه را مشخص می کنیم شما   ازدرآمد مغازه ماهیانه به اقساط پرداخت کن باجناقش خوشحال می شه قبول می کند که از سهم درآمدش از مغازه ماهیانه مبلقی بابت سه دانگ به نیکی پرداخت کند  مدتی همچنان فعالیت می کردند درآمد خوبی داشتند .

باجناق نیکی تمام بدهی که بابت سه دانگ مغازه را که  بدهکار بود می پردازد وضع مالیش هم بهتر می شود .کمی پول هم پس اندازمیکند بعداز مدتی کار کردن باجناق نیکی بعضی مواقع مغازه راباز نمی کرد یا زود می رفت به طوری که درآمد مغازه خیلی کم شده بود نیکی از اداره می آمد می دید مغازه بسته است همسای ها می گفتند که چند وقتیه درست  کار نمی کند مغازه را دیر بازمی کند . تاینکه یک روز مغازه باز بود نیکی از باجناقش می پرسد کجائی  چرا مغازه را باز نمی کنی می گه کاسبی نیست درآمدی نداریم که مغازه را بازکنم دیگه نمی سرفه دونفر دراین مغازه کوچک کارکنیم   شماکه اداره کارمی کنی خانه داری ماشین داری اینجاکه آنچنان درآمدی نداره باید فکری بکنیم نبکی می گه  چتور تاحالا درآمد داشت؟ باشه هرکاری دوست داری بگو انجام بدیم باجناقش میگه من سه دانگ مغازه را ازشما می خرم  یا شما بخر همچنان که باهم صحبت میکردند یکی از همسایه ها که به حرفهای شون  گوش می داد گفت اگه می خواهید  دررابطه قیمت اختلاف پیش نیادباهم قوام کنید حرکدام مبلغ  بشتر خریدمغازه به اون  می رسد  آن موقع رسم بود بین کاسبها اجناسی را که باهم می خریدن  قوام می کردن هرکدام بشتر از دیگری می خرید به اون می رسید . نیکی قبول می کند  که  قوام کنند توافق کردن آخرهفته روزجمه قوام کنند هرکس بیشتر سهم دیکری راخرید مغازه راتحویل بگیرد .نیکی توخونه به همسرش میگه که شوهر خواهرت میخواد مغازه رابخرد همسرش میگه آره خواهرم می گفت که شوهرم میگه نیکی خونه داره ماشین دار این سه متر مغازه را میخوادچکار من سهمش را میخرم برای دونفر درآمدش کمه نمیصرفه آنجا کارکنم.

روز جمه صبح نیکی به مغازه می ره باجناقش  هنوز نیامده بود یکی از همسایه ها نیکی را صدا می کند می گه پیشآمد (نیکی معروف پیش آمد بود)دیروز باجناقت  اینجا بود می گفت من نمی گذارم پیش آمداینجا کارکنه سهمش را میخرم اگرهرقیمتی  بده من بیشتر ازآن می خرم حواست باشد  نیکی که به گفته ای خواهر زنش که باجناقش  گفته من نمی گذارم مغازه را ازچنگم دربیاره نیکی از  خرید سه دانگ منصرف شده بود هیچی نگفت منتظر  ماند تاباجناقش بی آید  همسایه ها جمع می شوند منتظر قوام بودند  که نیکی می گه قیمت مشخص شده چقدر است می گند ارزش سه دانگ این مغازه را از دویست هزار تومان قراردهید هرکه بیشتر بخرد به او می رسد نیکی به باجناقش  می گه شما دویست هزار تومان به من بده مغازه مال شما  همه میگن چرا قیمت واقی بیشتر ازاین است نیکی می گه باشد هرچه بیشتر هم باشد من به همین قیمت به اون  خیرمیدم درصورتیکه در زمان قوام باید خریدار پول نقد  پرداخت کند در غیر این صورت نمی توانست قوام کند ولی نیکی قبول می کنه سهم خودرا آن مقدار که پول نقد داشت دریافت کند والباقی را فردا آن روز بیاره  مغازه راتحویل بگیره نیکی اجناس مغازه را که برای خودش  بود  جمع کرده می برد فردای آنروز باجناغش که قراربود پول نقد بیاره چند فقره چک آورد که نیکی قبول می کند  کلید مغازه را تحویل میده


فصل یازدهم.  بعدازواگذاری مغازه به شریکش

نیکی بعدازیک هفته به میدان سیداسمائیل که می رود بعضی ازهمسایها ی به او می گن پیش آمدباجناقت  مغازه را ازچنگت درآورد   نیکی هم با خنده  می گه  چه کنم  پیش میاد پیش آمده دیگه  مدتی همچنان با کیف سام سونت فیلم خرید وفروش می کرد ولی باجناقش  گوئی با نیکی قهر باشد به او اعتنائی نمی کرد نیکی هم دیگه طرف مغازه اون نمی رفت ارتباط خانوادگی شان هم به تور کلی باهم قطع شد خلاسه دوستی شان بدجوری بهم خورده بود هرچه نیکی فکر میکرد چرا من که مغازه را دادم به اون برای چی بامن بدشده نفهمید  تا اینکه نیکی تصمیم گرفت دربازارچه  مغازه دیگری بخرد .بعداز مدتی مغازه ای که انواع دینام و الکتور موتور دست  دوم می فروخت  تصمیم داشت مغازه را  بفروشد نیکی بایکی ازدوستانش  بنام آقا رضا که درهمسایگی اون مغازه داشت بامالک آن مغازه  دوست وهمشهری بودسپرد  آن مغازه را صحبت کند تا برایش بخرند

آقارضابامالک مغازه هماهنگ می کند  مغازه رابرای نیکی قولنامه می نویسند مقداری از پولش رانقدی درهنگام قولنامه نوشتن می پردازد الباقی را درزمان تخلیه و تحویل مغازه بپردازند.مالک پیرمرد خوب و زرنگی بود توافق کردن یک ماه بعد ازنوشتن قولنامه مغازه راتخلیه کند تحویل دهد نیکی روزشماری می کرد که مغازه راتحویل بگیرد چند روزبه موعد تحویل نه مانده بود ولی پیرمرد از وسائل های مغازه کم نکرده بود بعضی به نیکی می گفتند که این پیرمرد مغازه به شما نمیده چند بار فروخته پشیمان شده نداده نیکی تاروز بیست ونهم پنج شنبه بود از اداره می آید میدان می بیند که هنوز مغازه پراست تا پیر مرد نیکی را می بیند می گه پسرم فردا جمعه صبح الباقی پول را بیاور مغازه راتخلیه تحویل بگیر.
روز بعد جمعه ساعت نه صبح نیکی با الباقی پول قولنامه به میدان سیداسمائیل می رود با  خوشحالی می بیند مغازه تخلیه است دوستش آقا رضاهم  هم آمده الباقی پول را درقولنامه نوشتندوتحویل پیرمرد دادند پیرمرد کلید و مغازه را تخلیه به نیکی تحویل داد  نیکی کرکره راپائین کشید درب را قفل کرد رفت. بعداز چندروزکارهای تعمیروجوشکاری قفسه بندی مغازه را به کمک برادر کوچکش که تازه ازسربازی آمده بودانجام می دهد ویک ویترین متحرک برای مغازه سفارش میدهد کارنقاشی وبرق کاری هم بابرادر کوچکش انجام میده بعداز تحویل ویترین مغازه ونصب آن. فیلمها و آپارات (پرژگتور)هائی که درخانه داشت همه رابه مغازه می آره شروع به کارمی کند یک جعبه شیرینی  خریه میاره مغازه برای همسایه ها همسایه ها می آمدن  تبریک می گفتند

 باجناق نیکی که بعاز رفتن نیکی مشترهاش خیلی کم شده بود درآمدی نداشت ناراحت بوده نیکی کارش گرفته مشتریهایش زیاد شده درآمدش خوب شددیگه زمانی بود که فیلم های ویدو فراوان شده بود  درمیدان سید اسمائیل تعداد زیادی دکه ومغازه ودیدوکلوب باز کرده بودن فیلم های ویدوئی اجاره می دادن تنوع وتعدادفیلم ها هم خیلی زیاد بودبه همین دلیل کارفیلم سوپر هشت وآپارات کم شده بود باجناق نیکی تغییرشقل داد به اجاره وخرید وفروش فبلمهای ویدیویی .

 نیکی مشتری های خوش را داشت مجوز از وزارت ارشادهم داشت فیلم های مجاز وانقلابی آموزشی که درمناسبتها ی مختلف از طرف بسیج یا ارگانها اجاره می بردند حتی  از طرف بعضی از ارگانها معرفی نامه می آوردن  که باما همکاری کنیدوفیلم می بردن برای نمایش مواقعی هم نیکی درمحل زندگیش شبها ها برای بچه ها وخانواده های شهرستامی فیلمهای کارتونی  و بعضی مواقع بزرگترهاهم می آمدن  فیلم های جنگی و انقلابی پخش می کرد.

 بعد از چند وقت که گذشت از طرف نیروی انتظامی با لباس شخصی ریختند بازارچه تمام آنهاییکه در کار ویدیو فعالیت داشتند گرفتند باجناق  نیکی مغازه رابسته دررفته بود تقریبا یک ماه بعد بود گفتند باجناق نیکی راهم گرفتندبردندزندان اوین  نیکی وهمکارانی که درکار فیلم آپارات بودن کاری نداشتند چند هفته ای گذشت  نزدیک عید بودموقع نهار نیکی وهمسای بغلی باهم داخل مغازه درحال ناهار خوردن بودن که دونفر از ماموران بالباس شخصی وارد مغازه نیکی شدند پرسیدن پیشامد شماید نیکی میکه بله می گن باما بیا نیکی می گه چه کار دارین می گند چیزنیست  نیکی کلید مفازه را میده به دوستش همسایه  باآن ها میاد بیرون بازلرچه می بینه سواری نیروی انظامیه  یکی از تکثیر کننگان فیلم   ویدویی داخل نشسته میگن برو بشین تو ماشین می شینه به  تکثیرکننده میگه  شما که میدونی من ویدیو کارنمیکنم  پسره قسم می خوره من نگفتم  نیکی را مستقیم می برندبه زندان اوین چشم بند میزنند می برند داخل ساختمان اطاق بازپرس  می بینه باجناقش اونجاست بازپرس از باجاناقش میپرسه فیلم هارا به این فروختی باجناقش میگه بله ازنیکی می پرسه فیلمها کجاست نیکی میگه من از ایشون فیلم نخریدم دروغ میگه چند مدتی با ایشان اختلاف داریم داریم من فقط فیلم آپارات مجاز اجاره ومیفروشم   خلاسه مشگلاتی برای نیکی ایجادمیکنه آنهم دم عیدی چند روزی نیکی را بازداشت نگه می دارنددو روزی مانده بود به عید  تا اینکه یکروز نیکی راباچشم بند به اطاق بازپرسی می برندداخل اطاق چشم بندراباز میکنند می بینه باجناقش آنجاست دوتا ساک فیلم  وی اچ اس  ودیویی قدیمی که همه از فیلم های مجاز خانوادگی بود توخونه نیکی آوردن  پیش بازپرس بازپرس میکه اینها مال شماست نیکی میکه بله ولی اینها نوارهای قدیمیه همه مجاز و خوانوادگیه برای خونه ماست من کارم فیلم هشت میلیمتری وآپارات خرید فروش واجاره میدم مجوز از وزارت ارشاد دارم ورقه ای به نیکی دادند که سوالهاراجواب بنویس  شماکه کفتید من نوار ویدو ندارم   نیکی نوشت به من نگفتیدنوار ویدیو خونه داری یانه گفتید از ایشون فیلهارا گرفتی کجاست من گفتم ازایشون نوار نخریدم دروغ میکه حتی قسم خوردم از ایشون نوارویدویی نخریدم  خلاسه  ازاین سوالها نیکی را فرستادن بازداشتگاه  ازشانس بد نیکی خورد به تعطیلات عید چند روزی تو بازداشتگاه ماند نااینکه بعداز تعطیلات  نیکی را  فرستادن دادگستری تهران داگاه یکسری سوال هایی پرسید نیکی هم واقعیت راگفت قازی نوشت برو دوملیون جریمه واریز کن  بعد برو برو پایین انبار فیلم  ها ت رابگیرنیکی دوملیون  دوملیون جریمه راپرداخت کرد رفت انباری پر جعبه ساک فیلم بود نتونست ساکهای  فیلم هاش راپیدا کنه آمدخونه وزارت ارشاد  برای آن دسته از کسائی که درکار خرید فروش واجاره فیلمهای هشت میلیمتری فعالیت داشتند مجوز فعالیت می دادند نیکی پیگیری کرد مجوزش راگرفته بود درمحدوده میدان سیداسمائیل تعداد زیادی مغازه ودکه بود که فعالیت فیلم سوپر هشت انجام می دادند ولی فقط  نیکی با دو یاسه نفر ازدوستانش رفتندبرای گرفتن جواز اقدام کردند.بخاطر اینکه نمی خواستن فیلم های غیر مجاز یا کارشان غیر قانونی باشد از وزارت ارشاد جواز فعالیت گرفته بود.

فصل دوازدهم. اسعفای نیکی ازتامین اجتمایی

نیکی که دراداره بخاطر نداشتن دیپلم  نمره گروهش  بالا نمی رفت پیشرفت خوبی نداشت  تجربه کاری داشت ولی مدرک تحصیلی در حقوق حرف اول رامی زد  درنتیجه حقوق خیلی کم اضافه می شد کارش هم سخت شده بود درهفته دوسه روز باید ساعت پنج صبح سرکار باشه دستگا های چیلرمتورخونه راروشن کنه تا ساختمان گرم شود تابستان هم  خنک شودالبته صبها باماشین اداره می آمدندمی بردنش ولی حقوقش کم بود  شغل آزاد درآمدش بیشتر از اداره بود.نیکی  هم بخاطر مسائل وکارهای برادرش که شهید شده وجنازه اش مفقود شده بود پدر مادرش ناراحت بودن بدون اینکه مرخصی بگیرد چند ماه سرکار نرفته بود بدنبال کارهاومراسم به شهرستان رفته وکنار پدر مادرش مانده بود
بعد از اینکه سرکارش برگشت او را به کارگزینی فرستادن ازاو پرسیدن چرا غیبت کردی سرکار نیامدی نیکی گفت کاری پیش آمده بود شهرستان بودم برادرم در جبه  مفودلاثر شده بایدبه پدر مادرپیرم رسیدگی کنم بخاطر همین  شغل آزاد انتخاب کردم اگر اجازه بدین  استعفا بدهم اول قبول نکردن گفت  برای مراسم وپیگیری وکمک به پدر ومادرم به شهرستان ساوه بایدبدگردم نمی توانم دیگه سرکار بیام  یکی از مدیرا ن که نیکی را  می شناخت صدا کرد گفت استعفا تا بنویس ورقه را بگزار روی میز رئس برو نیکی استعفا یش را نوشت گذاشت روی میز رئس  خداهافظی کرد ورفت.  دیگه نیکی شغل ازاد داشت هرزمان نیاز بود به خانواده سر میزد کارهای آنهارا انجام میداد ودر درمغازه فعالیت می کردبازار فیلم خوب شده بود هرازگاهی فیلمهای دوبله شده خوب مجاز بامجوز وزارت ارشاد کپی وپخش می شد تعداد فیلم های مجاز بیشتر شد درآمد نیکی بیشتر  شده بود.نیکی ازصبح تاآخر شب درمغازه فعالیت می کرد سرگرم کارش بود  مدتی درآن مقازه کاسبی می کرد تا توانست خانه خودرا که درخیابان قصردشت بود بفروشد با مقداری وام که از بانک مسکن گرفت خانه ای قدیمی درسه طبقه درنزدیکی محل کارش میدان حسن آباد تهران  بخرد چهارمین فرزندش هم بدنیا می آید خدا یک دختر به او میدهد . پسرهایش دیگر بزرگ شده وپسر بزرگش به دانشگاه می رفت و دوپسر دیگرش دبیرستان درس می خواندند
مغازه سید اسمائیل را فروخت و درخیابان وحدت اسلامی نزدیک چهار راه ابوسعید منطقه دوازده تهران یک مغازه فروش لوازم بهداشتی وساختمانی که فعال بود با اجناس داخل مغازه را یکجا خرید شروع بکار کرد  دوسالی درآن شغل فعالیت می کرد ولی نه توانست ادامه دهد تغییر شغل به لوازم خانگی داد آنهم سرمایه زیاد می خواست نتوانست تامین کند به کار عکاسی تغییر داد که قبلا کار کرده وارد بود  مثل فروشندگی لوازم عکاسی وفیلم برداری گرفتن عکس  کم کم کارهای فیلم برداری مجالس وعکس برداری از مجالس واجاره دوربین فیلم برداری وعکاسی راه اندازی کردپسر بزرگش که دانشجو بود بعضی مواقع به کمکش می آمد مدتی فعالیت کردن کارمیکس ومنتاژفیلمهارا به همکارانش میداد انجام می دادن توانست دستگاه میکس وکامپیوترتهیه کنه کار میکس وصداگذاری فیلمهای عروسی راهم درپشت مغازه دفتری درست کرده انجام بدهد پسرش هم در رشته نرم افزار کامپیوتر تحصیل می کرد می توانست درکار میکس کامپیوتری کمک خوبی باشد بعداز مدتی آپارتمان کوچکی درنزدیکی مغازه خرید ودفتر میکس ومنتاژ خودرا از مغازه به مکان جدید انتقال داد وپسرش درحین درس خواندن به کارهای دفتر کار میکس وصدا گذاری ومواقعی هم کار فیلم برداری انجام میداد در مجالس عروسی  قسمت خانوم ها فیلم بردار خانوم  نیاز بود که نیکی هرزمان  لازم بودباید باخودش می برد

این موضوع که فیلم بردار خانوم باید باشد همسر نیکی نسبت به آن حسادت می کرد برای همین  مشگلات وناراحتی های زیادی ایجاد می کرد وخستگی نیکی دوچندان می شد برسر این موضوع باهم بدجوری اختلاف داشتند.هرچه نیکی می گفت این خانومها کارشان فیلم برداری  کارانجام میدند پول می گیرند. همسرش هالیش نبود برسر همین موضوع  درزندگی زناشوئی هم همیشه اختلاف داشتند نیکی ناراحت این بود که برای رفاه همسرش وبچه ها فعالیت می کند برایشان خانه و وسیله نقلیه خریده و تمام مایهتاج زندگی را بدون اینکه همسرش کوچکترین کمکی بکندخریداری می کند بخانه می آورد ازاینکه همه نوع رفاه وآسایش آنهارا فراهم می کرد ومسافرتهای تفریحی وشهرستان می برد  باز همسرش پشت سر نیکی پیش اقوام حرفها وداستانها تعریف می کرده همه را نسبت به نیکی بدبین می کرد بهانه جو و بد خلقی می کرد به فامیل نیکی روی خوش نشان نمی داد هیچ وقت نشد که از نیکی بخاطر زحماتش قدردانی کند  همیشه ازاو دوری می کرد می گفت ازدست بچه هات خسته شدم  دائم غور میزد شاکی بود.برای همین نیکی  هیچ دلخوشی درخانه نداشت به خاطر بچه ها مخصوصا دختر کوچکش اورا تحمل می کرد چون آنهارا دوست داشت بارها ازرفتار وبی اهمیتی همسرش دررابطه با زناشوئی به همسرش هشدار می داد که زندگی براش جهنم شده اگه بدین صورت پیش برود  زن دیگه ای می گیرد اوهم با وقاحت تمام می گفت برو  زن بگیر  هرکاری دوست داری بکن من با توکاری ندارم اوائل زندگی  چنین نبود اززمانی گه بچه ها بزرگ شده بودند  نیکی همیشه سرکار بود بچه ها را کم میدید مادرشان آنهارا به  بخود وابسته کرده بود بچه ها فقط مادرشان را می دیدند. پدری که این همه بدبختی برای رفاه آسایش آنها می کشید را نمی دیدند درهر مورد از بحث بین پدر مادر اگر هم حق با پدر بود بازهم طرف مادر را می گرفتند باعث شده بود مادرشان نسبت به شوهر بی اهمیت باشدخلاصه از زن شانس نیاورده

  فصل سیزدم. ماجراهای آشنایی نیکی با  خانم  اکی .

نیکی که با خانم خود اختلاف داشت وگاهی بگو مگوئی داشتند بعداز شروع کار فیلم برداری و اوج اختلاف نیکی باهمسرش برسر فیلم بردار های زن مخصوصا پیر دختری از طایفه عرب که به سفارش عموی دختره که نیکی مغازه ازاون خریده بود و به او قول داده بود به دختره فیلم برداری یاد بده شروع شده بود.دختره که باخانودادش در نزدیکی مغازه نیکی زندگی می کرد فیلم برداری را خیلی دوست داشت یاد بگیره  بعضی روزها در مغازه نیکی می آمد نظافت می کرد ودر کارهای مغازه کمک می کرد  منتظر بود که نیکی کار فیلم برداری بگیرد اونهم برای کمک باآنها به مجلس برود تا یاد بگیرد بخاطر این زن  همسر نیکی همیشه پشت سر نیکی بدگویی میکرد باهم درگیر بودن این درگیریها باعث نفرت ازهم و ازنظر عاطفی خیلی ازهم دور شده بودند.

 نیکی خود را با کار سرگرم می کرد بخاطر اختلافی که باهمسرش داشت اصلا دوست نداشت خونه بررود تاآنجاکه می توانست درمغازه خود را سرگرم می کرد تا برای خوردن شام و خوابیدن خونه می رفت  ازهمسرش ناراضی بود هیچ دلخوشی ازاو نداشت بخاطر بچه ها مجبور بود تحمل کند حدود شش ماهی بود که باهمسرش ارتباط زناشوئی وعاطفی نداشت ازهمدیگر نفرت پیدا کرده بودن تا نیکی می خواست کوچک ترین انتقادی یا حرفی بزند فوری همسرش می گفت باز شروع کردی؟ اصلا مجال نمیداد نیکی  صحبت کند نیکی اعصابش خراب می شد ناراحت وعصبانی ازخانه می رفت بیرون در زندگی برای مرد فقط کار و خورد و خوراک نیست یک مرد همدم هم صحبت زنی که اورا درک کند مشوق درکارش باشد کمک فکری او باشد نیاز دارد ولی نیکی ازتمام  اینها محروم بود .شخصی بنام آقای فتحی که نیکی از آنها خانه ای  خریده بود باهمسرش به مغازه نیکی می آیند  نیکی می پرسه از اینطرفا می گویند همسایه شما شدیم نزدیک مغازه شما آپارتمان اجاره کردیم. قبلا زمان خریدن خانه باهم آشناشده و دوست بودند ولی مدتی بود همدیگر را ندیدن بودند ازدیدن هم خوشحال شدند
خانه ای که نیکی خریده بودآقای فتحی یکی از وراث آن خانواده بود آن موقع وضع مالی خوبی داشتند همه چی خانه ماشین قهوه خانه درحدود پانصد متر مربع وچلوکبابی بزرگی هم بالای قهوه خانه درنزدیکی میدان میوه تربار گمرک تهران داشتند که بعداز فوت پدرشان همه آنهارا به دلائلی نامعاوم  ازدست دادند هالا مستاجرند آقای فتحی به خاطر  ناراحتی ریه که داشت همیشه مریض بود درشرکتی به عنوان راننده کارمی کرد همسر و دو دختر ویک پسرر داشت باحقوق کمی که می گرفت زندگی سختی داشتند همسرش  برای کمک به مخارج زندگی درخانه بغیر از کارهای خانه داری فعالیت دیگری ازقبیل آینه قاب زدن ومنتاژ آینه های فانتزی برای شرکتی انجام می داد که درخانه تحویل می گرفت و بعداز آماده شدن ازطرف شرکت خودشان می آمدن می بردند پولی که از بابت آن کار می گرفت خرج زندگی می کرد تا بچه ها یش سختی نکشندنام  همسر فتحی اکرم  بود که نیکی به آن خانم اکی می گفت بعضی مواقع به مغازه نیکی می آمد درددل می کرد که چه زندگی داشتیم همه چی روبراه بود شوهرم در قهوه خانه پدرش کار می کرد پدرشوهرم فتحی راچون تنها فرزند پسرش بود خیلی دوست داشت به او علاقه ریادی داشت سه دختر داشت که شوهر کرده بودن ولی باپدر مادر دریک خانه سه طبقه باهم زندگی میکردیم تااینکه پدر شوهرم مریض شد فوت کرد بعداز فوت پدرشوهرم همچنان شوهرم قهوه خانه را  اداره می کرد درآمدیکه داشت بین خود وسه خواهرش که از ورثه های مرحوم پدرفتحی بودند تقسیم می کرد وهمگی در یک خانه زندگی می کردیم ولی خواهر ها نتوانستند بعداز فوت پدر باهم دریک ساختمان زندگی کنند به شوهرم فشار آوردند که خانه را بفروشد خانه را به بنگاه سپرده بودن برای فروش که شماخردید .  نیکی درسال1369آن خونه را  خریده بود ورثه هرکدام جدا گانه خانه اجاره کردند ازهم جداشدند
خانم اکی ادامه میدهد شوهرم همچنان قهوه خانه را اداره می کرد مشتری های خوبی داشت درآمدش هم خوب بود ماهیانه درآمد را بین خواهرا تقسیم می کرد ولی خواهرا به آن راضی نبودند می گفتند که مغازه را باید بفروشی سهم مارا بدهی هرچه شوهرم خواست که آنهارا از فروش مغازه منصرف کند نشد مغازه رافروخت ازآنجائی که چلوکبابی دررهن شخصی بود وپول زیادی از بابت آن گرفته بودن بعداز فروش چیزی دست ورثه نگرفت از بابت فروش قهوه خانه که کلی بدهی بابت دارائی وغیره داشت   کسر شد الباقی بین ورثه که پنج نفر بودن تقسیم شد از پولی که به شوهرم رسیدخیلی کم بود شوهرم  به خاطر اینکه مغازه را مجبور شده بود بفروشه ناراحت بود مریضیش بدتر شد مبلغی را خرج بیمارستان شوهرم کردیم والباقی را مقداری پول پیش رهن آپارتمان دادیم وبقیه را تا شوهرم کار پیدا کند خرج زندگی کردیم هالا شوهرم درشرکتی به عنوان راننده کار می کند .قبل از اینجا در محدوده گیشا زندگی می کردیم آن محل اجاره ها خیلی زیاد بود به این محل  نقل مکان کردیم درهمسایگی شما زندگی میکنیم . نیکی ازاینکه چنین مشگلاتی برای آنها اتفاق افتاده بود ابراز تاسف کرد گفت خیره انشاالاه خدا بزرگ است. نیکی فتحی راکه جوانی خوش سیما وآرامی بود می شناخت.
آقای فتحی هم نیکی را دوست داشت اکثرا به مغازه او سر میزذ فتحی  انسان اجتمائی نبود باکسی رفت و آمد نداشت ولی مرد خوبی بود برعکس اون خانم اش با تمام سختی هائی که می کشید به نظر شاد زند دل می آمد خانم اکی باهمسر نیکی گاهی رفت و آمد داشتند
بعضی مواقع خانم اکی به خانه نیکی که نزدیک خانه مادرش بودمی رفت باخانم نیکی هم درد دل می کرد  که همسر نیکی درباره نیکی چه حرفها که به او می گفته ولی خانم اکی هیچ وقت در رابطه باگفته های همسر نیکی به او چیزی نگفته بود

خانم اکی مشگلی درزندگی برایش پیش می آمد ازنیکی کمک می گرفت مواقه ای هم نیاز به پول داشت ازنیکی قرض می گرفت وبعد پس می داد زمانی که شوهرش در خانه بود به اکی می گفت که نیکی را زنگ بزن بیاد باهم باشیم .خیلی دوست داشت با نیکی هم صحبت باشدنیکی هم بعضی مواقع درد دل می کرد از زندگی که دارد از رفتار همسرش می گفت که دل خوشی در زندگی ندارد یا ازاین حرفها خانم اکی هم نیکی را دوست داشت به او احترام زیادی قائل بود حتی بچه های اکی هم نیکی را دوست داشتند همیشه به مادرشان می گفتند به نیکی زنگ بزن بیاد خانه ما نیکی هم برای انها  فیلمهای کارتونی وبا زیهای کامپیو تری می برد به این صورت بین آنها دوستی ومحبت ایجاد شده بود نیکی با سرگرم کردن خود باکار ومراسم های عروسی زندگی خودرا می گذراند درمواقئی هم به خانه دوستش آقای فتحی می رفت یا بعضی مواقع خانه مادر زن فتحی دوستش که درنزدیکی خانه نیکی زندگی می کردن می رفت باآنهاهم که پیرمرد وپیرزنی خوش برخورد بودن دوست شده بود باهم هم دردل می کردندتاینکه یکه روز بعدازظهر آقای فتحی می آیدمغازه نیکی می نشیند.کمی باهم صحبت می کنند آقای فتحی از نیکی خیلی تشکر می کند که به خانواده او کمک می کند هرکاری دارند به او می گند گاهی مزاهم اومی شوند  نیکی می گه این حرفهاچیه رفاقت برای این روزهاست کمی درمغازه می شیند همچنان سکوت کرده نگاه می کند نیکی که فکر می کرد آقای فتحی شاید پول قرض می خواهد روش نمی شود بگه می گه آقا فتحی پول دستی چیزی اگه خواستی توراخدا بگو منو شما باهم این حرفها رانداریم من با خانواد اگه قسمت بشه از فردا قراره چند روزی به مشهد زیارت امام رضا فتحی می گه خیلی ممنون نه پولی نیاز ندارم  مشهد رفتی ماراهم دعا کن بعداز رفتن آقای فتحی خانم اکی با نگرانی صراق آقای فتحی را از نیکی می گیرد نیکی می گوید  تاچند دقیقه پیش اینجا بود رفت خانم فتحی می گوید که چکار داشت  به مغازه شما آمده بود نیکی می گوید کار بخصوصی نداشت یک ساعتی اینجا بود بعد رفت بعدبه اکی می گه که من ازفردا چندروزی نیستم اگه قسمت باشه باخوانواده میریم مشهد اکی  میگه رفتی هرم شوهر م را هم دعا کن التماس دعا دارم 

بعدازدوهفته که نیکی از مشهدبرمی گردد  می شنود که آقای فتحی فوت کرده به منزل آنها می رود به همسرش خانم اکی وبچه هایش همگی تسلیت می گویدمراسم سوم وشب هفت هم گرفته شده وتمام شده بود نیکی ازاینکه نتوانسته بود در مراسم ها شرکت کند ابراز  تاسف کرد ولی درمراسم چهلم نیکی  کمک کرد واقعا آقای فتحی رادوست داشت بعداز فوت آقای فتحی بخاطر کم بودن ثابقه کاری درشرکت حقوق خیلی کمی به خانوادش میدادند پسرش که حدود 18 سال داشت به خاطر تک فرزند بودن وکمک به خانواده درخواست معافیت ازسربازی داده بودندکه خانم اکی به دنبال کار پسرش بود که از آنها  ضامن باجواز کسب خواسته بودند خانم اکی به مغازه نیکی می رود جریان جواز کسب رامی گه نیکی هم می پذیرد جواز کسب خودرا برداشته باآنها به اداره نیروی انتظامی می روند بعداز اینکه کارشان تمام می شود ساعت تقریبا دو بعدازظهر می شود نیکی خانم اکی با دختر کوچکش رادعوت می کند که ناهار برویم خانه ما  اول قبول نمی کردن با اسرار نیکی قبول می کنند .نیکی آنهاراکه اکی وودخترش باهم بودندمی برد خانه خودش. همسر نیکی بادیدن خانم اکی باوجود اینکه درجریان فوت شوهرخانم اکی بود اصلا خودش را نشان نمیدهد شروع می کند به انتقاد کردن از نیکی که چرا آنهارا آوردی اینجا . هرچه نیکی می گوید همین نزدیکی ها کار داشتند دیدم دعوتشون کردم  مهمان هستند شوهرش مرده  خوب نیست برو تسلیت بگو اونهم هیچ توجه ای نمی کند ازآشپزخانه بیرون نمی آید نیکی خودش سفره ناهارامی آورد غذا رامی کشد باهم می خورن  کمی استراحت میکنند بعد میروندخانم اکی ازنیکی تشکر می کند می گوید ببخشید که مزاهم شدم فکرکنم خانم شما از دیدن من ناراحت شد نیکی می گوید اون اخلاقش همینه شما ناراحت نباش بعدها خانواده فتحی از آن محل رفتند نیکی هم خبری ازآنها نداشت بعداز چند ماه یکه روز نیکی ناهار خورده باماشین ازخانه به مغازه می رفت که می بینه خانم اکی بادختر کوچکش داخل کوچه به طرف خیابان می روند کنار آنها ترمز می کند کجا از این طرفها خانم اکی می بیند نیکی است احوالپرسی می کند نیکی می گوید بیائد داخل  ماشین نیکی می گوید خوب کجا می خواستین  برین اکی می گوید داشتیم می رفتیم خانه مان نیکی می پرسه ازمحل ما رفتین کجا زندگی می کنید اکی می گوید پاسداران خیابان یخچال نیکی می گوید من شمارا می برم . حالا چرا پاسداران اکی می گوید  داستانش طولانیه برایت تعریف می کنم نیکی که کنجکاو بود می کوید باشه همین حالا تعریف کن. خانم اکی می گوید بعد از فوت شوهرم صاحب خانه گفت که قراره خانه را بکوبیم بسازیم لطفا به دنبال خانه باشیداز طرفی پسرم بعد از فوت پدرش به من گفت که روی من حساب بازنکن خانه را ترک کرده رفته باعمه هایش زندگی می کند با صاحبخانه حساب کردیم چند ماهی بدهی از اجاره مانده بود از پول پیش کم شد

برای من پنجاه هزار تومان از پول پیش بیشتر نمانده بود  ازشرکتی که فتحی کار می کرد درخواست کردم که وامی کمکی بگیرم برای پول پیش خانه  مدیرشرکت  پیر مرد بودگفت که شمادر نزدیکی شرکت سمت پاسداران زندگی می کنیدهرچقدر پول پیش داریدبیاورید بقیه را من تهیه می کنم مارا بردند سمت پاسداران به یک بنگاهی سفارش دادن که خانه کوچکی برای ما تهیه کندبنگاهی خانه قدیمی کوچکی دارای دواطاق یکی پائین باآشپزخانه کوچک ودیگری بالای آن که دست مستا جر دیگه ای بود به من نشان داد گفتم اینجا خیلی قدیمیه وکوچک است بنگاهی گفت مدیر شرکت گفته تا صدهزار تومان من میتوانم روی پول پیش شما بگذارم شما هم که بیشتر از هشتاد هزارتومان نداری بااین پول خانه دراین محل نمیشه پیداکرد اینهم قسمت شما بوده اگه دوست داری برایت اجاره کنم
من هم دیدم مجبورم جای دیگه ای با این پول خانه نمی توانم اجاره کنم قبول کردم .قولنامه رانوشتند درقولنامه قید کردند که از پول پیش خانه صدهزارتومان برای آقای مدیراست که زمان تخلیه خانه باید به او باز گردانیده شود درصورتیکه فکرمی کردم که از طرف شرکت  کمکم کردند  حالا باهم بریم خانه راببینید بانیکی رفتند به خانه آنها رسیدند نیکی وارد خانه که شد دالان باریکی با دیوارهای کاه گلی قدیمی که وارد حیاط کوچکی می شدی یک اطاق کوچک درحدود دوازده متر واطاق کوچکی هم درحدود شش متر که به عنوان اشپزخانه استفاده می کردند چندپله میخورد به پائن که نیمه زیرزمین می شد گفت تعجب کرد که چتور چنین جائی را قبول کرده
تازه باید گاهی برای دیدن پدر و مادر پیرش به سمت مرکز شهر بیاد که کلی کرایه ماشین باید بدهدتلفن منزل اکی را می گیرد برمی گرد

فصل چهاردهم . آوردن جنازه برادر نیکی بعداز ده سال از جبهه

  درحدود ده سال بعد از شهید شدن برادر نیکی تقریبا سال 1371بود که اطلاع دادندجنازه تعدادی از شهدای بجا مانده از حمله ولفجر4 را آورده اند که جنازه برادر نیکی علی رضا هم باآنهادر پزشگی قانونی بود  قرار شد باپدرش بروند تحویل بگیرند.نیکی رفت ساوه پدرش  را  آورد تهران به پزشگی قانونی رفتند تاجنازه راتحویل بگیرند.تابوتی که در روی آن نام  ومشخصات علی رضا نوشته شده بود راتحویل کرفتند درب تابوت را باز کردند فقط اسکلت بود که مشخص بود قلم پای چپ چند تیکه شده بود ویک سراخ گلوله روی پیشانیشبود با کیف مدارگ شامل کارت شناسائی وگواهی نامه ها داخل تابوت گذاشته بودن.نیکی تاآن روز گریه پدرش راندیده بود پدر ازدیدن اسکلت های پسرش شروع به گریه کرد تا زمانی که  آنجابودند تعدادی از کارکنان تولید دارو باآمبولانس از طرف شرکت  آمدند جهت بردن جنازه علی رضا.   نیکی  باپدرش با ماشین خودش پشت سر آنهاراه افتادن.جنازه را بردند داخل کار خانه تولیددارو قبلا هماهنگ شده بوده تارسیدند آنجاشرکت تولیدارو وکارخانهای وابسته تماما تعطیل کرده برای استقبال ازجنازه علی رضا آماده بودند.باپیاده کردن جنازه از آنبولانس تمام کارگران کارخانه ها به دور جنازه جمع شده بطرف محوطه کارخانه که جایگاه مخصوص با گلهای فراوان تزئین شده باشعار مرگ برصدام ومرگ بر آمریکاواسرائیل به طرف جایگاه بردند.آنجا تعداد زیادی کارگر که میگفتند از چهارکارخانه اطراف که وابسته به تولید دارو هستند آمده بودند روحانی حاظر درمجلس سخنرانی درمقام شدا که چقدر درپیش خداوند عزیزن مخصوصا علی رضا که جوانی مومن پاک باایمان مخلص که بنیانگذار بسیج کارگری شرکت تولیدارو و کارخانهای وابسته بوده بارها درجبهیه شرکت کرده بود و در جبهیه حق علیه باطل شهیدشده وغیره سخنرانی کرد بعداز او رئیس شرکت درسخنرانی در باره علی رضا حرفهائی می گفت که حاضرین گریه میکردند بعداز تمام شدن مراسم سخنرانی اعلام کردند که جنازه شهید علیرضا رااز تهران می بریم به شهرستان زرندیه ساوه.جنازه راداخل امبولانس قراردادند وتعدادپنج یا شش اتوبوس  ازکارگران وکارمندان کارخانه پشت سر آمبلانس به طرف ساوه حرکت کردند

از تهران تا زرند ساوه حدود نود کیلومتر است مراسم توسط دوسه نفر ازطرف شرکت ویکی ازدوستان نیکی فیلمبرداری می شد درزرندساوه تمام اقوام فامیل وهمشهری هامنتظر رسیدن جنازه شهید علی رضا بودندبعداز رسیدن آمبولانس مردم همه به طرف جنازه رفتند ازطرفی هم کارگران تولیدارو هم رسیدندجنازه رااول به داخل خانه پدر شهید بردندچنددقیقه ای خانواده مخصوصا مادر و خواهرانش کنار تابوت جمع شده گریه می کردند بعد جنازه را بااحترام تمام به سمت بهشت رقیه در کنار مزارشهدای دیگر به خاک سپردند مراسم تاساعاتی ادامه داشت سخنرانی و مدائی انجام شد آنهائی که ازطرف شرکت آمده بودند همگی با همان اتوبوسها برگشتند به تهران.  فامیل نزدیک نیکی همگی تا شب هفت در زرندیه ماندن  نیکی ودیگر برادران وخواهران  پدر مخصوصا مادر علی رضا که اوراخیلی دوست داشتند  ناآرام بودن شب هفت راهم با شکوه برگذار کردند . بعداز شب هفت همگی به تهران و محل کار خود برگشتند



نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد