فصل سیزدم. ماجراهای آشنایی نیکی با خانم اکی
نیکی که با خانم خود اختلاف داشت وگاهی بگو مگوئی داشتند بعداز شروع کار فیلم برداری و اوج اختلاف نیکی باهمسرش برسر فیلم بردار های زن مخصوصا پیر دختری از طایفه عرب که به سفارش عموی دختره که نیکی مغازه ازاون خریده بود و به او قول داده بود به دختره فیلم برداری یاد بده شروع شده بود.دختره که باخانودادش در نزدیکی مغازه نیکی زندگی می کرد فیلم برداری را خیلی دوست داشت یاد بگیره بعضی روزها در مغازه نیکی می آمد نظافت می کرد ودر کارهای مغازه کمک می کرد منتظر بود که نیکی کار فیلم برداری بگیرد اونهم برای کمک باآنها به مجلس برود تا یاد بگیرد بخاطر این زن همسر نیکی همیشه پشت سر نیکی بدگویی میکرد باهم درگیر بودن این درگیریها باعث نفرت ازهم و ازنظر عاطفی خیلی ازهم دور شده بودند.
نیکی خود را با کار سرگرم می کرد بخاطر اختلافی که باهمسرش داشت اصلا دوست نداشت خونه بررود تاآنجاکه می توانست درمغازه خود را سرگرم می کرد تا برای خوردن شام و خوابیدن خونه می رفت ازهمسرش ناراضی بود هیچ دلخوشی ازاو نداشت بخاطر بچه ها مجبور بود تحمل کند حدود شش ماهی بود که باهمسرش ارتباط زناشوئی وعاطفی نداشت ازهمدیگر نفرت پیدا کرده بودن تا نیکی می خواست کوچک ترین انتقادی یا حرفی بزند فوری همسرش می گفت باز شروع کردی؟ اصلا مجال نمیداد نیکی صحبت کند نیکی اعصابش خراب می شد ناراحت وعصبانی ازخانه می رفت بیرون در زندگی برای مرد فقط کار و خورد و خوراک نیست یک مرد همدم هم صحبت زنی که اورا درک کند مشوق درکارش باشد کمک فکری او باشد نیاز دارد ولی نیکی ازتمام اینها محروم بود .شخصی بنام آقای فتحی که نیکی از آنها خانه ای خریده بود باهمسرش به مغازه نیکی می آیند نیکی می پرسه از اینطرفا می گویند همسایه شما شدیم نزدیک مغازه شما آپارتمان اجاره کردیم. قبلا زمان خریدن خانه باهم آشناشده و دوست بودند ولی مدتی بود همدیگر را ندیدن بودند ازدیدن هم خوشحال شدندخانم اکی مشگلی درزندگی برایش پیش می آمد ازنیکی کمک می گرفت مواقه ای هم نیاز به پول داشت ازنیکی قرض می گرفت وبعد پس می داد زمانی که شوهرش در خانه بود به اکی می گفت که نیکی را زنگ بزن بیاد باهم باشیم .خیلی دوست داشت با نیکی هم صحبت باشدنیکی هم بعضی مواقع درد دل می کرد از زندگی که دارد از رفتار همسرش می گفت که دل خوشی در زندگی ندارد یا ازاین حرفها خانم اکی هم نیکی را دوست داشت به او احترام زیادی قائل بود حتی بچه های اکی هم نیکی را دوست داشتند همیشه به مادرشان می گفتند به نیکی زنگ بزن بیاد خانه ما نیکی هم برای انها فیلمهای کارتونی وبا زیهای کامپیو تری می برد به این صورت بین آنها دوستی ومحبت ایجاد شده بود نیکی با سرگرم کردن خود باکار ومراسم های عروسی زندگی خودرا می گذراند درمواقئی هم به خانه دوستش آقای فتحی می رفت یا بعضی مواقع خانه مادر زن فتحی دوستش که درنزدیکی خانه نیکی زندگی می کردن می رفت باآنهاهم که پیرمرد وپیرزنی خوش برخورد بودن دوست شده بود باهم هم دردل می کردندتاینکه یکه روز بعدازظهر آقای فتحی می آیدمغازه نیکی می نشیند.کمی باهم صحبت می کنند آقای فتحی از نیکی خیلی تشکر می کند که به خانواده او کمک می کند هرکاری دارند به او می گند گاهی مزاهم اومی شوند نیکی می گه این حرفهاچیه رفاقت برای این روزهاست کمی درمغازه می شیند همچنان سکوت کرده نگاه می کند نیکی که فکر می کرد آقای فتحی شاید پول قرض می خواهد روش نمی شود بگه می گه آقا فتحی پول دستی چیزی اگه خواستی توراخدا بگو منو شما باهم این حرفها رانداریم من با خانواد اگه قسمت بشه از فردا قراره چند روزی به مشهد زیارت امام رضا فتحی می گه خیلی ممنون نه پولی نیاز ندارم مشهد رفتی ماراهم دعا کن بعداز رفتن آقای فتحی خانم اکی با نگرانی صراق آقای فتحی را از نیکی می گیرد نیکی می گوید تاچند دقیقه پیش اینجا بود رفت خانم فتحی می گوید که چکار داشت به مغازه شما آمده بود نیکی می گوید کار بخصوصی نداشت یک ساعتی اینجا بود بعد رفت بعدبه اکی می گه که من ازفردا چندروزی نیستم اگه قسمت باشه باخوانواده میریم مشهد اکی میگه رفتی هرم شوهر م را هم دعا کن التماس دعا دارم
بعدازدوهفته که نیکی از مشهدبرمی گردد می شنود که آقای فتحی فوت کرده به منزل آنها می رود به همسرش خانم اکی وبچه هایش همگی تسلیت می گویدمراسم سوم وشب هفت هم گرفته شده وتمام شده بود نیکی ازاینکه نتوانسته بود در مراسم ها شرکت کند ابراز تاسف کرد ولی درمراسم چهلم نیکی کمک کرد واقعا آقای فتحی رادوست داشت بعداز فوت آقای فتحی بخاطر کم بودن ثابقه کاری درشرکت حقوق خیلی کمی به خانوادش میدادند پسرش که حدود 18 سال داشت به خاطر تک فرزند بودن وکمک به خانواده درخواست معافیت ازسربازی داده بودندکه خانم اکی به دنبال کار پسرش بود که از آنها ضامن باجواز کسب خواسته بودند خانم اکی به مغازه نیکی می رود جریان جواز کسب رامی گه نیکی هم می پذیرد جواز کسب خودرا برداشته باآنها به اداره نیروی انتظامی می روند بعداز اینکه کارشان تمام می شود ساعت تقریبا دو بعدازظهر می شود نیکی خانم اکی با دختر کوچکش رادعوت می کند که ناهار برویم خانه ما اول قبول نمی کردن با اسرار نیکی قبول می کنند .نیکی آنهاراکه اکی وودخترش باهم بودندمی برد خانه خودش. همسر نیکی بادیدن خانم اکی باوجود اینکه درجریان فوت شوهرخانم اکی بود اصلا خودش را نشان نمیدهد شروع می کند به انتقاد کردن از نیکی که چرا آنهارا آوردی اینجا . هرچه نیکی می گوید همین نزدیکی ها کار داشتند دیدم دعوتشون کردم مهمان هستند شوهرش مرده خوب نیست برو تسلیت بگو اونهم هیچ توجه ای نمی کند ازآشپزخانه بیرون نمی آید نیکی خودش سفره ناهارامی آورد غذا رامی کشد باهم می خورن کمی استراحت میکنند بعد میروندخانم اکی ازنیکی تشکر می کند می گوید ببخشید که مزاهم شدم فکرکنم خانم شما از دیدن من ناراحت شد نیکی می گوید اون اخلاقش همینه شما ناراحت نباش بعدها خانواده فتحی از آن محل رفتند نیکی هم خبری ازآنها نداشت بعداز چند ماه یکه روز نیکی ناهار خورده باماشین ازخانه به مغازه می رفت که می بینه خانم اکی بادختر کوچکش داخل کوچه به طرف خیابان می روند کنار آنها ترمز می کند کجا از این طرفها خانم اکی می بیند نیکی است احوالپرسی می کند نیکی می گوید بیائد داخل ماشین نیکی می گوید خوب کجا می خواستین برین اکی می گوید داشتیم می رفتیم خانه مان نیکی می پرسه ازمحل ما رفتین کجا زندگی می کنید اکی می گوید پاسداران خیابان یخچال نیکی می گوید من شمارا می برم . حالا چرا پاسداران اکی می گوید داستانش طولانیه برایت تعریف می کنم نیکی که کنجکاو بود می کوید باشه همین حالا تعریف کن. خانم اکی می گوید بعد از فوت شوهرم صاحب خانه گفت که قراره خانه را بکوبیم بسازیم لطفا به دنبال خانه باشیداز طرفی پسرم بعد از فوت پدرش به من گفت که روی من حساب بازنکن خانه را ترک کرده رفته باعمه هایش زندگی می کند با صاحبخانه حساب کردیم چند ماهی بدهی از اجاره مانده بود از پول پیش کم شد
برای من پنجاه هزار تومان از پول پیش بیشتر نمانده بود ازشرکتی که فتحی کار می کرد درخواست کردم که وامی کمکی بگیرم برای پول پیش خانه مدیرشرکت پیر مرد بودگفت که شمادر نزدیکی شرکت سمت پاسداران زندگی می کنیدهرچقدر پول پیش داریدبیاورید بقیه را من تهیه می کنم مارا بردند سمت پاسداران به یک بنگاهی سفارش دادن که خانه کوچکی برای ما تهیه کندبنگاهی خانه قدیمی کوچکی دارای دواطاق یکی پائین باآشپزخانه کوچک ودیگری بالای آن که دست مستا جر دیگه ای بود به من نشان داد گفتم اینجا خیلی قدیمیه وکوچک است بنگاهی گفت مدیر شرکت گفته تا صدهزار تومان من میتوانم روی پول پیش شما بگذارم شما هم که بیشتر از هشتاد هزارتومان نداری بااین پول خانه دراین محل نمیشه پیداکرد اینهم قسمت شما بوده اگه دوست داری برایت اجاره کنمفصل چهاردهم . آوردن جنازه برادر نیکی بعداز ده سال از جبهه
درحدود ده سال بعد از شهید شدن برادر نیکی تقریبا سال 1371بود که اطلاع دادندجنازه تعدادی از شهدای بجا مانده از حمله ولفجر4 را آورده اند که جنازه برادر نیکی علی رضا هم باآنهادر پزشگی قانونی بود قرار شد باپدرش بروند تحویل بگیرند.نیکی رفت ساوه پدرش را آورد تهران به پزشگی قانونی رفتند تاجنازه راتحویل بگیرند.تابوتی که در روی آن نام ومشخصات علی رضا نوشته شده بود راتحویل کرفتند درب تابوت را باز کردند فقط اسکلت بود که مشخص بود قلم پای چپ چند تیکه شده بود ویک سراخ گلوله روی پیشانیشبود با کیف مدارگ شامل کارت شناسائی وگواهی نامه ها داخل تابوت گذاشته بودن.نیکی تاآن روز گریه پدرش راندیده بود پدر ازدیدن اسکلت های پسرش شروع به گریه کرد تا زمانی که آنجابودند تعدادی از کارکنان تولید دارو باآمبولانس از طرف شرکت آمدند جهت بردن جنازه علی رضا. نیکی باپدرش با ماشین خودش پشت سر آنهاراه افتادن.جنازه را بردند داخل کار خانه تولیددارو قبلا هماهنگ شده بوده تارسیدند آنجاشرکت تولیدارو وکارخانهای وابسته تماما تعطیل کرده برای استقبال ازجنازه علی رضا آماده بودند.باپیاده کردن جنازه از آنبولانس تمام کارگران کارخانه ها به دور جنازه جمع شده بطرف محوطه کارخانه که جایگاه مخصوص با گلهای فراوان تزئین شده باشعار مرگ برصدام ومرگ بر آمریکاواسرائیل به طرف جایگاه بردند.آنجا تعداد زیادی کارگر که میگفتند از چهارکارخانه اطراف که وابسته به تولید دارو هستند آمده بودند روحانی حاظر درمجلس سخنرانی درمقام شدا که چقدر درپیش خداوند عزیزن مخصوصا علی رضا که جوانی مومن پاک باایمان مخلص که بنیانگذار بسیج کارگری شرکت تولیدارو و کارخانهای وابسته بوده بارها درجبهیه شرکت کرده بود و در جبهیه حق علیه باطل شهیدشده وغیره سخنرانی کرد بعداز او رئیس شرکت درسخنرانی در باره علی رضا حرفهائی می گفت که حاضرین گریه میکردند بعداز تمام شدن مراسم سخنرانی اعلام کردند که جنازه شهید علیرضا رااز تهران می بریم به شهرستان زرندیه ساوه.جنازه راداخل امبولانس قراردادند وتعدادپنج یا شش اتوبوس ازکارگران وکارمندان کارخانه پشت سر آمبلانس به طرف ساوه حرکت کردند
از تهران تا زرند ساوه حدود نود کیلومتر است مراسم توسط دوسه نفر ازطرف شرکت ویکی ازدوستان نیکی فیلمبرداری می شد درزرندساوه تمام اقوام فامیل وهمشهری هامنتظر رسیدن جنازه شهید علی رضا بودندبعداز رسیدن آمبولانس مردم همه به طرف جنازه رفتند ازطرفی هم کارگران تولیدارو هم رسیدندجنازه رااول به داخل خانه پدر شهید بردندچنددقیقه ای خانواده مخصوصا مادر و خواهرانش کنار تابوت جمع شده گریه می کردند بعد جنازه را بااحترام تمام به سمت بهشت رقیه در کنار مزارشهدای دیگر به خاک سپردند مراسم تاساعاتی ادامه داشت سخنرانی و مدائی انجام شد آنهائی که ازطرف شرکت آمده بودند همگی با همان اتوبوسها برگشتند به تهران. فامیل نزدیک نیکی همگی تا شب هفت در زرندیه ماندن نیکی ودیگر برادران وخواهران پدر مخصوصا مادر علی رضا که اوراخیلی دوست داشتند ناآرام بودن شب هفت راهم با شکوه برگذار کردند . بعداز شب هفت همگی به تهران و محل کار خود برگشتند
فصل پانزدهم . سکته کردن مادر و فوت کردن پدر نیکی
نیکی
نگران پدر مادرش هم بود ولی یکی از خواهراش ساوه نزدیک پدر مادرش زندگی
میکرد به آنها سرمیزد و از آنها مواظبت میکرد تقریبا یک سالی از خاک سپاری
شهید علی رضا گذشته بود یک شب که پدر مادر نیکی درخانه خودشان تنها
بودندمادر نیکی نزدیکی های صبح هوا تاریک بوده حالش دگر گون وسکته می کند
پدرکه گوشهایش کمی ناشنوا بود متوجه نمی شود مادر که به حالت سکته نمی
توانسته حرفی بزند خودراکشا کشان به سمت حیاط خانه میرساند گویا که حالت
خفگی داشته باشدهوا که روشن می شود موقع نماز صبح پدر برای نمازبیدار میشود
می بیند مادرنیکی درایوان حیاط افتاده به همسای ها خبرمیده کمک می کنند
زود میرسانند به درمانگاه روستا از آنجا انتقال می دهند به بیمارستان
ساوه دکتربعداز معاینه تشخیس میده که چندساعتی است که سکته مغزی کرده تحت
درمان قرار می دهنددکتر می گوید دیرآوردید ولی سعی خودمانرا می کنیم چند روزی
دربیمارستان بستری میشود .کم کم حالش خوب می شود ولی نیاز به مراقبت داشته
خواهر نیکی به مادر رسیدگی می کرد بعداز مدتی حالش تقریبا خوب شده بوده
باپدرباهم درروستای زرندساوه درخانه خود زندگی می کردند تقریباسال1374
بود نیکی با خانواده و تعدادی ازفامیل برای مراسم آشورا به شهرستان زرند
رفته بودند بعدازظهر آشورا همه درخانه پدر دورهم بودند پدرهم ازبودن
آنها خوشحال بود تعارف زیادی می کرد که شب بمانید فردا می روید ولی چون بچه
ها کلاس داشتند نمی توانستند بمانند همگی از پدر مادر خداحافظی می کنند بر
می گردن تهران .فردای آن روز سومین روز شهادت امام حسین ( ع )
بعدازظهرساعت تقریبا شش به مغازه نیکی زنگ می زنند که پدرت حالش خوب نیست
نیکی که شب قبل از پیش پدر آمده بود .حالش خیلی خوب بود نگران می شود همان
ساعت حرکت می کند می رود ساوه درساوه به او می گن پدرت فوت کرده
جنازاش را در سردخانه درمانگاه گذاشتن نیکی با چند نفر از فامیل به
درمانگاه روستا می رند جنازه پدر را ببیند. نیکی درداخل سردخانه درمانگاه
پدرش را می بیند انگار که خواب است کوچکترین تغیرچهره نداده بود رنگ رو
طبیی بود
دوربریها به نیکی می گفتند کتش را دربیارجیب هاش را خالی گن میخواهندببرند سقاخونه
کلیدخانه ومقداری پول ویک بسته قرص قند توجیب کتش بود می گفتند آزمایش رفته
بوده دکتر گفته قندت بالا است قرص قند داده بوده بخورد پدرش که حدود نود
سال داشت همه کارهایش راخودش انجام میداد درخانه به مادرهم کمک می کرد
سالم بدون داشتن مریضی بعدازظهر با پای خود به مطب دکتر درنزدیکی خانه مطب دکتر میره میگه دکتر حالم خوب نیست .قفسه سینم دردمی کند دکتر
مریض داشته ویزیت می کرد به پدرنیکی میگه برو رو تخت بخواب تا وزیت م تمام
شد می آم معاینت کنم پدر نیکی میره روتخت درازمیکشه دکتربعد چنددقیقه می یاد پدرنیکی رامعاینه کند می بینه نفس نمیکشه دقیق معاینه میکنه می بینه فوت
کرده دکتر شوکه میشه سری زنگ میزنه به پسردایی نیکی حاج محمدآقا که نزدیکی
مطب کارگاه تراشکاری داشت که بیا حاج آقا نیکبخت فوت کرده محمدآقا میاددکتر
توضیع میده که رفت خوابید روتخت تامن برم معاینه کنم دیدم فوت کرده
میبرند بیمارستان آنجاهم میگن تمام کرده کاری نمیشه کردمیگذارند سردخونه بیمارستان فردای آن روز نیکی با برادران وخواهرانش وفامیل وتعدادی
زیادی ارهم روستایی ها بااحترام زیادجنازه پدرنیکی را به بهشت روقیه می برند و در غصالخانه آنجاشستشو وکفن میپرشانند درنزدیکی مزار فرزند شهیدش علی رضا ودامادش شهید محمدآقا دفن میکنند . روحش شاد