جاستین [101] که در اثر سانحۀ رانندگی جان خود را از دست داده بود اینگونه میگوید:
من به مدت یک هفته بعد از تصادف در بیمارستان بودم که مدت زیادی از آن را
یا در اتاق عمل و یا در حالت کما به سر بردم. من برای انجام یک عمل مشکل در
حالی که در کما بودم از بیمارستان اول به یک بیمارستان مخصوص منتقل شدم.
بعد از بیدار شدن از کما، به وضوح به یاد دارم که در حال پرواز بالای
آمبولانس بودم و آن را تعقیب میکردم. در این حال یکی از افراد خانواده که
در آمبولانس بود را دیدم که دچار حالت تهو شد که بعداً نیز او این اتفاق را
تائید کرد.
در قسمتی از تجربهام که دقیقاً به یاد ندارم که آیا قبل و یا بعد از این انتقال بود خود را در یک فضای بزرگ کاملاً تاریک و تهی یافتم. من در آنجا احساس کردم خطر یا موجوداتی منفی یا ترسناک وجود دارند، بدون اینکه بتوانم آنها را ببینم. سپس به سرعت به محیطی پر از احساس امنیت و گرمی و نور حرکت کردم. تعدادی از درگذشتگان اقوام را در آنجا دیدم که در جلوی من حلقه زده بودند، منجمله عمهام که وقتی یک ساله بودم در گذشته بود. من بعد از برگشت به دنیا، ظاهر و لباس عمهام را برای بقیه توصیف کردم که آن نیز مورد تأئید قرار گرفت (ارواح لباسی به معنای مادی و از جنس پارچه ندارند، ولی آن گونه که میخواهند برای ارواح دیگر به نظر خواهند رسید که گاهی با همان هیأت دنیائی آنها و بعضاً به آخرین شکلی که در دنیا بوده اند میباشد). برای من دانستن این جزئیات (اگر عمه ام را ملاقات نکرده بودم) غیر ممکن بود. چندین وجود نور دیگر نیز در آنجا بودند که به نظر میرسید هرگز در زندگی دنیوی نبودهاند.
من به سمت وجودی از نور که در بالای سر همۀ آنها و عشقی یک پارچه و بدون قید و شرط و قضاوت بود حرکت کردم. من در آنجا اتفاقات زندگیام را دوباره دیدم، نه تنها از دید خودم، بلکه از دید دیگران و حتی طبیعت و حیوانات، و اثری که زندگی من روی همۀ آنها گذاشته است. بسیار واضح بود که هر عمل، سخن، و فکر ما روی دنیای اطراف ما، و نهایتاً روی همۀ جهان تأثیر میگذارد. من از 18 سالگی گیاه خوار بودم و گیاه خوار بودنم در آنجا مورد قدردانی و تشویق قرار گرفت و به عنوان انتحابی خوب در نظر گرفته شد و حتی اثر بعضی از کارهای منفی را در اعمال من از بین برد. در مرور زندگی، ما خود قاضی خود هستیم و کسی ما را مورد قضاوت قرار نمیدهد. ولی با از بین رفتن منیت و دروغ و تظاهر، جائی برای پنهان شدن از شرمندگی و پشیمانی اشتباهات باقی نمیماند. برخی از پیش پا افتاده ترین چیزها از دید بشری ما در آنجا فوق العاده مهم هستند، و برخی چیزها که ما بسیار مهم میدانیم کاملاً بی اهمیت میباشند.
من بعد از این مرور زندگی صادقانه از اشتباهاتی که کرده بودم متأسف بودم. سپس شروع به نزدیکتر شدن به نور کردم. احساس عشق، پذیرش، و یکی شدن با همه چیز بسیار عمیق و ورای توصیف بود. به یاد دارم که در قسمتی از تجربهام، که نمیدانم آیا بلافاصله بعد از این مرور زندگی بود یا نه، به حلقۀ فامیل درگذشتهام برگشتم ولی دوباره به سمت نور بازگشتم. من به نور چندان نزدیک بودم که در شرف یکی شدن با آن بودم، ولی نه بطور کامل. احساس یگانگی، عشق، آگاهی، و سعادت در آنجا خارق العاده بود و امکان شرح آن با کلمات وجود ندارد. آگاه بودم که اگر به طور کامل با نور یکی میشدم، «من» ناپدید شده و با او و همۀ هستی یکی میشدم. تمام سوالات من به طور واضح پاسخ داده شدند، ولی بعد از برگشت من به زمین، جلوی اینکه بتوانم این آگاهی ها را به یاد بیاورم گرفته شد.
من متوجۀ زمین شدم، و بسیاری از ارواح را دیدم که آنها نیز در حال ترک کردن بدن خود و فاصله گرفتن از زمین بودند. ولی به نظر میآمد که برخی از ارواح قادر به دیدن نور و عشق نبودند. مانند این بود که آنها ابری بالای سر خود داشتند که جلوی دید آنها را میگرفت. من آگاه بودم که این ابر، همان افکار و احساسات آنها، از جمله خشم، تنفر، و تلخی درون آنهاست که جلوی نور را گرفته است. بعضی از آنها که بسیار منفی بودند فقط به پائین نگاه میکردند و حتی به بالا نظری نمیانداختند. من احساس منفی را در آنها میدیدم و میخواستم که به بالا نظر کنند و بسوی نور و عشق بیایند، ولی آنها به سمت تاریکی و رنج نزول میکردند و یا در حلقۀ منفی خود برای همیشه محصور بودند و تلاش و خواست من بی فایده بود. من میدانستم که آنها به سوی مکانی جهنمی یا تاریک نزول میکنند، ولی من اجازه رؤیت آن مکان را نداشتم. نور نمیخواست که آنها این گونه باشند و سعی میکرد که آنها را به سوی خود جذب کند، ولی آنها نمیخواستند یا نمیتوانستند نور را قبول کنند. واضح بود که آنها خود این تجربه و مسیر را برای خود ساخته بودند، نه شیطان و یا مجازات الهی. فکر و قلب آنها با افکار و عادات و احساساتشان بسته شده بود. همچنین تعداد بسیار کمی از افرادی که بر روی زمین و هنوز در قالب جسم مادی بودند را دیدم که میتوانستند در حالی که در بدن خود هستند نیز نور را ببینند، ولی تعداد این انسانها بسیار اندک بود. بقیۀ انسانها مخلوطی از هر دو نوع بودند.
من در آنجا متوجه شدم که ما ساکنان زمین در زمان حساسی به سر میبریم. گرچه سیارات و موجودات بسیار دیگری خارج از زمین وجود دارد، ما در مرحلۀ حساسی از تکامل خود هستیم و روی لبۀ باریکی قرار داریم که یک سوی آن نابودی کامل و سوی دیگر آن حیاتی بسیار بهتر است. نور ما را مجازات نمیکند، بلکه ما با انتخاب خود بین مهربانی و کمک به یکدیگر، و یا خود خواهی، سرنوشت خود را رقم خواهیم زد. سرنوشت زمین در هر دو حالت به من نشان داده شدند، ولی به من اجازه داده نشد که جزئیات این خاطره را با خود برگردانم. تنها به یاد دارم که یکی از آنها بسیار حزن انگیز و دیگری بسیار شاد و خوشحال کننده بود. در این حال من احساس محبت و شفقت فوق العادهای نسبت به تمام مخلوقات حس میکردم و درد و رنج آنانی که نور را نمیدیدند برایم بسیار حزن آور بود. این احساسات با هر چیزی که تا کنون تجربه کرده بودم بسیار متفاوت، و به مراتب قوی تر بود.
من در آنجا فهمیدم که آنچه تمام هستی را به هم پیوند میدهد و پایدار نگاه میدارد عشق است، که در تمام ذرات هستی نفوذ کرده است. من از صمیم قلب میخواستم که همه مانند من در آن احساس عشق و سعادت قوطه ور باشند و به آنانی که در تاریکی هستند کمک کنم و از رنج آنها بکاهم. با این فکر، ناگهان تجربۀ من تغییر پیدا کرد و مانند یک ترن هوائی در شهر بازی بسرعتی که از سرعت نور هم بالاتر مینمود سقوط کردم. این آخرین خاطرۀ من از تجربهام بود. من در دسامبر 2004 از حالت کما بیدار شدم. پزشکان درتاریخ 3 دسامبرگفته بودند که حتی اگر زنده بمانم، هرگز نخواهم توانست دوباره راه بروم و تکلم کنم، ولی من در 23 دسامبر با پای خود از بیمارستان بیرون رفتم. به نظر تمام پزشکان و ناظران، بهبودی من کاملاً یک معجزه بود. برای مدت چند روز بعد از تجربۀ NDE و بیدار شدن از کما، هنوز میتوانستم حضور موجودات غیر مادی را در اطراف خود حس کنم ولی به تدریج این توانائی را از دست دادم. بزرگترین مشکل من برای توصیف این تجربه این است که کلمات برای بیان تمایزها و مرزها ساخته شدهاند، در حالی که بزرگترین چیز در تجربۀ من احساس یکی بودن و یگانگی بود.
در 9 اکتبر 1985 رانل والاس (RaNelle Wallace) و همسرش در حالی که سعی داشتند با هواپیمای شخصی یک موتوره خود از میان یک بوران در قسمت مرکزی ایالت یوتا در آمریکا عبور کنند، به یک کوه برخورد کردند. هواپیمای آنها آتش گرفته و رانل به شدت سوخته و مجروح شد. او با وجود جراحات خود مجبور شد برای یافتن کمک از مسیر سخت کوهستان پایین بیاید، ولی بالاخره بعد از 6 ساعت تلاش توان مقاومت و مبارزه برای زنده ماندن را از دست داد. او خاطرۀ خود را اینگونه نقل میکند [26]:
…در آن لحظه من با سرعتی باور نکردنی شروع به پرواز در یک حفرۀ بسیار طولانی و تنگ کردم در حالی که پاهایم به طرف جلو بودند. ناگهان صحنههائی در جلوی من پدیدار شدند که تنها تصویر نبودند، بلکه هر یک احساس، اندیشه، و ادراکی کامل بودند. آنها صحنههای زندگی من بودند که با سرعت زیادی در جلوی من منعکس میشدند و من نه تنها هر یک را کاملاً میفهمیدم، بلکه هر عمل و اتفاق را دوباره تجربه میکردم، و برای اولین بار نیت و علت هر رفتارم و اثری که روی دیگران گذاشته است را عمیقاً درک میکردم. کلمۀ «کامل» نمیتواند حق مطلب را در مورد تمامیت و عمق تجربۀ مرور زندگیم ادا کند. آگاهیی که من در مورد خودم کسب میکردم را نمیتوان در تمام کتابهای دنیا گنجاند. با نگرانی انتظار فرا رسیدن صحنه هائی از زندگیم را داشتم که از دیدن آنها بیم داشتم. ولی بسیاری از آنها هیچوقت در جلوی من ظاهر نشدند و من فهمیدم که به این علت است که من در دنیا اشتباه بودن آنها را فهمیده و صادقانه مسئولیت آنها را به گردن گرفته بودم. من خودم را دیدم که خالصانه از خدا خواسته بودم که مرا ببخشد و او نیز بخشیده بود. من از رفعت و مهربانی او به شگفت آمدم که چگونه بسیاری از اشتباهات من را به سادگی بخشیده و پاک نموده است.
ولی در مقابل صحنه هائی را دیدم که انتظار آنها را نداشتم، چیزهائی که به همان اندازه مهیب بودند و من آنها را با جزئیات کامل و وحشتناکشان میدیدم. دیدم که چگونه در زندگیم بسیاری را رنجانده و به آنها آسیب زده بودم، یا در انجام مسئولیتهایم در قبال آنها اهمال ورزیده بودم تا جائی که اهمال من بالاخره بطور برگشت ناپذیری در زندگی آنها اثر منفی گذاشته بود. کسانی که به من نیاز داشته یا به نوعی به من وابسته بودند و من به بهانۀ این که سرم شلوغ است یا این مشکل، مشکل من نیست یا با بی اهمیتی و تنبلی از کنار آن رد شده بودم. بی خیالیهای من دردهایی حقیقی در دیگران ایجاد کرده بود که من از آنها کاملاً بی خبر بودم.
یکی از دوستانم را دیدم که در زندگیش بخاطر من ضربهی بزرگی دیده بود. دیدم که من یکی از افراد کلیدیی بودم که برای کمک و راهنمائیش به زندگی او فرستاده شده بود. ولی به جای کمک به او، من با اشتباهات متعدد و خودخواهیهایم در نهایت بر روی زندگی او اثر منفی گذاشته بودم و باعث شده بودم که او به سمت تصمیماتی اشتباه و رنجی بیشتر هدایت شود. من بدون اهمیت دادن به نتایج اعمالم، زندگی خودم را خراب کرده بودم و همچنین به او نیز آسیب زده بودم. من تا آن موقع نمیدانستم که بی تفاوتی در برابر مسئولیت به دیگران چنین گناه بزرگی است.
بعد از آن زن مسنی را دیدم که تنها زندگی می کرد و کشیش کلیسا از من خواسته بود که گاهی به او سری بزنم و ببینم که آیا چیزی احتیاج دارد. من آن زن را بخوبی میشناختم ولی برای اینکه او پر از احساسات منفی و افسردگی بود، هیچوقت به دیدن او نرفتم زیرا فکر میکردم نمیتوانم اثر منفی او را روی احساسم تحمل کنم. ولی اکنون میدیدم که این فرصت و موقعیت برای کمک به او از عالمی بالاتر ترتیب داده شده بود و من دقیقاً همان کسی بودم که آن زن سالخورده در زندگیش در آن موقع نیاز داشت. اکنون من افسردگی و تنهائی این زن را حس میکردم و میدانستم که من مقصر بودم. من در انجام مأموریتی خاص که به مرور زمان باعث قویتر شدن و رشد من و او هر دو میشد کوتاهی کرده بودم. زیرا در من دلسوزی کافی برای اینکه با ترس احمقانه و تنبلی خود مقابله کنم نبود. ولی بهانۀ من دیگر هیچ اهمیتی نداشت، من میدیدم که حتی هم اکنون نیز هنوز این زن در تنهائی و افسردگی زندگی سختی را میگذراند و دیگر برای برگشتن و کمک به او از دست من هیچ کاری ساخته نبود.
من همچنین کارهای خوبی را که کرده بودم دوباره تجربه کردم، ولی آنها کمتر و کوچکتر از آن بودند که من تصور و انتظار آن را داشتم. بیشتر کارهایم که فکر میکردم بزرگ بودند در حقیقت بی اهمیت بودند. اگر خدمت و کمکی به دیگران کرده بودم در جائی بود که انتظار نفعی برای خودم داشتم، ولو این نفع به سادگی ارضاء غرورم بوده باشد. ولی برخی دیگر نیز بودند که محبتهای کوچک و سادۀ من مانند یک لبخند یا سخنی خوش یا رفتاری گرم، به آنها کمک کرده بود. من میدیدم که چگونه عمل کوچک و سادۀ من آنها را کمی خوشحالتر و مهربانتر کرده و باعث شده که آنها نیز به نوبۀ خود در جائی دیگر به انسانی نرمی و مهربانی بیشتری نشان دهند. دیدم که با بعضی از این کارهای به ظاهر پیش پا افتاده، موجی از خوبی و مهر و امید را منتشر کرده ام. ولی من از اینکه چقدر خوبی هایم کم بودند متأسف بودم. من آنقدری که فکر میکردم به دیگران خوبی و کمک نکرده بودم. وقتی مرور زندگی من به پایان رسید من بی قرار و سرخورده بودم. من همۀ کارهائی که کرده بودم را با شفافیت و جزئیات کامل دیده بودم، بدیها و نهایت تاریکی و ترسناکیشان، و خوبیها که خوشحالی و پاداش آنها ورای هر گونه تصور من بود. ولی در پایان من خود را نالایق و ناکافی یافتم. در آنجا هیچ کس برای قضاوت در مورد من نبود. در حقیقت نیازی هم به حضور کس دیگری نبود. من خود میخواستم در درد عذاب وجدان و محکومیت خود ذوب شوم. آتش حسرت و ندامت در حال سوزاندن من از درون بود، ولی از دست من هیچ کاری برنمیآمد.
ناگهان یک نقطۀ نورانی کوچک از دور نمایان شد و من ناخودآگاه به طرف آن حرکت کردم. از این نور عشق و آرامش و امیدی متشعشع میشد که من به شدت تشنۀ آن بودم. به تدریج حفرۀ تنگ و تاریکی که در آن بودم بازتر شده و شکل یک تونل را به خود گرفت که در انتها کاملاً باز بود. با رسیدن به انتهای تونل ناگهان فوران و انفجار نور همه جا را پر کرد، مانند اینکه خورشید در پیش روی من بود. میخواستم چشمان خودم را ببندم، ولی چشمم بسته نمیشدند. من با نیروی خارق العادهای که برایم غیر قابل کنترل بود به سمت نور جذب میشدم تا جائی که تشعشع نور در تمام وجود من نفوذ کرد. من در نور شناور بودم و عشقی که مرا احاطه و درون مرا پر کرده بود شیرینتر و عالیتر از هر چه که بتوان آن را تصور کرد بود. نور من را عوض کرد، من با آن پاک و تصفیه شدم و درد درونم و هولناکی گذشتهام مانند چیزی دوردست بکلی فراموش شد. من درشیرینی آن غرق شدم و زخمها و آسیبهای گذشته در فاصلهای دوردست پشت سرم فراموش شده و جای خود را به آرامش دادند. سپس من تصویری را در دوردست دیدم، زنی که لباس سفیدی دربر داشت و به طرف من میآمد. موهای او درخشندگی سفیدی داشت و چهرۀ او نیز از نور میدرخشید. او به من رسیده و لبخندی زد که پر از محبت بود و گفت: «رانل»، ولی لبان او حرکت نکردند و متوجه شدم که صدای او را در سرم میشنوم و نه در گوشم. او تکرار کرد «رانل، منم مادر بزرگ». ناگهان او را شناختم، او مادر مادرم بود ولی با زنی مریض و ضعیف که من از دنیا به یاد داشتم بسیار متفاوت به نظر میرسید. اینجا او سرزنده و بشاش، و با ظاهری با شکوه و حدود 25 ساله به نظر میرسید. مادربزرگم حدود دو سال پیش مرده بود، و تا این فکر از سرم گذشت ناگهان با خود گفتم «من اینجا چکار میکنم؟ پس من هم مرده ام!» ناگهان همه چیز منطقی به نظر آمد، مرور زندگی، تونل، نور، همه به نظر طبیعی میآمدند و باید خاطر نشان کرد که هوشیاری و آگاهی من به مراتب قویتر و شفافتر از دنیا بود.
مادر بزرگم دستش را به طرف من دراز کرد و گفت «با من بیا، چیزهای زیادی هست که باید ببینی». من گفتم «جیم کجاست؟» جیم یکی از دوستانم بود که چند ماه پیش در یک تصادف اتومبیل کشته شده بود. ناگهان من جیم را دیدم که از دور به طرفم میآید. من میخواستم به طرف او دویده و او را بغل کنم، ولی مادربزرگم دستش را جلوی من گرفت و گفت «نه نمیتوانی!». من متعجب شدم ولی در گفتۀ او قدرت خاصی بود و میدانستم که نمیتوانم سرپیچی کنم. پرسیدم «چرا؟». مادربزرگم گفت «بخاطر نحوۀ زندگی کردن او در دنیا.» جیم به ما نزدیکتر شد و در فاصلۀ حدود 3 متری ما ایستاد در حالی که یک شلوار جین و پیراهن آبی پوشیده بود که دگمه های بالای آن باز بود، این همان طوری بود که معمولاٌ در دنیا لباس میپوشید. او لبخندی زد و من میتوانستم رضایت را در او حس کنم، ولی آن نور و قدرتی که در مادربزرگم وجود داشت در او نبود. جیم به من گفت که به مادرش این پیغام را بدهم که بیش از این برای مرگش ناله و عذا داری نکند زیرا او از جایش راضی و در حال پیشرفت است. جیم به من گفت که در زندگیش در دنیا تصمیمهائی گرفته بود که در رشدش وقفه ایجاد کردند. او آن تصمیم ها را با وجود آگاهی به اشتباه بودن آنها گرفته بود و اکنون نیز نتیجۀ آن را قبول میکند. وقتی در اثر سانحۀ تصادف مرده بود، به جیم این انتخاب داده شده که در عالم روحانی باقی مانده یا به دنیا بازگردد. او دیده بوده که رشدش در دنیا متوقف شده و اگر به دنیا بازگردد ممکن است همین مقدار نوری را که دارد نیز از دست بدهد. او از من خواست این چیزها را برای مادرش توضیح بدهم و من نیز قبول کردم، بدون اینکه به این توجه کنم که من که خود در این سوی هستم چگونه این کار را خواهم کرد. جیم به من گفت که کارهای زیادی است که باید انجام بدهد و آنجا را ترک کرد.
من به مادر بزرگم نگاه کردم و پرسیدم چرا نگذاشت من جیم را بقل کنم؟ او به من گفت که «این قسمتی از عاقبت اوست.» من تعجب کردم و مادربزرگم ادامه داد «قدرتی که به ما داده شده از خود ما به ما داده میشود. ما با نیروی اشتیاق به دانستن، عشق ورزیدن، و باور به آنچه نمیتوان با چشم دید رشد میکنیم. توانائی ما برای قبول کردن حقیقت و زندگی بر اساس آن، پیشرفت ما را در عالم معنوی معین میکند. هیچ کس نور و حقیقت را به ما تحمیل نمیکند، و هیچ کس نیز آن را از ما نمیگیرد مگر اینکه ما خود این اجازه را بدهیم. ما خود بر خود حکومت میکنیم، و در مورد خود قضاوت خواهیم کرد و ما وکالت کامل داریم. جیم در دنیا تصمیم گرفت که با قبول نکردن آنچه که میدانست درست است رشد خود را محدود کند. او با استفاده و فروش مواد مخدر به خود و دیگران آسیب زد و عده ای بخاطر این کار او بشدت آسیب دیدند. او برای رو آوردن به مواد مخدر عذر و علتهای مختلفی داشت، ولی این بهانهها در واقعیت این که میدانست این کار اشتباه است تاثیری ندارد. جیم در زندگی دنیا آنقدر مکرراً تاریکی را بر نور انتخاب کرده بود که دیگر نور را انتخاب نمیکرد. اکنون به مقداری که روح او تاریک شده است، محکوم به تاریکی در اینجا است. ولی هنوز هم او توانائی دارد و میتواند رشد کند. او میتواند به همان مقدار که خواهان پذیرش و مستعد آن است مسرت و لذت دریافت کند. ولی او میداند که توانائی او برای پیشرفت و خوشحالی کمتر از آنهائی است که نور بیشتری از او دارند. این بخشی از محکومیت اوست، زیرا رشد او محدودتر است. با این حال او اکنون رشد را انتخاب کرده و از وضعیت خود راضی است. خداوند در زندگی ما هیچ گاه آزمایش و مانعی بزرگتر از آنچه توانائی تحمل آن را داریم قرار نمیدهد. به جای آنکه رشد روحی کسی را به مخاطره بیافکند، خدا او را به خانه برمیگرداند تا بتواند رشد خود را در اینجا ادامه دهد.»
من عمق حقیقت تمام این حرفها را حس میکردم. سرعت مکالمۀ او با من مانند نور سریع بود، مانند یک آن، و این مکالمه فهم و آگاهی کامل بود. ما میتوانستیم در آن واحد در چندین سطح و کانال مختلف با هم مکالمه کنیم. هر مفهوم و موضوع را با تمام زمینهها و جنبههای آن، علتهای آن، و هر موضوع مرتبت که به فهم آن کمک میکرد را در آن واحد میدیدم. ما روی زمین چیزی شبیه و حتی نزدیک به این نداریم. در مقایسه مکالمۀ ما روی زمین با یکدیگر مانند کودکی است که هنوز تکلم را نیاموخته است. مادربزرگم به من گفت همراه من بیا. من دستم را بسوی او دراز کردم و دیدم که دستم مانند یک ژلۀ شفاف است که میدرخشد و در حقیقت تمام بدن من این گونه بود. وقتی به مادر بزرگم نگریستم دیدم که نور او از من درخشانتر است. حتی لباس او نیز با نوری سفید میدرخشید. متوجه شدم که لباس او همانی بود که مادرم برای تشیع و به خاک سپاریش برای او خریده بود و فهمیدم که اینجا هر کس میتواند با لباسی که بخواهد برای دیگران متجلی شود.
چند لحظۀ بعد ما در مقابل زیباترین منظرۀ پانورامیک بودیم که زیباترین مناظر طبیعت روی زمین در برابر آن مانند خرابهای به نظر میآیند. میدان بزرگی از گل و چمن با رنگ سبز درخشنده و عمیق در پیش روی ما بود که تا دوردست امتداد یافته و به تپههای زیبائی که میدرخشیدند میرسید. هر برگ و ساقه نورانی، و در نهایت کمال بود و به حضور من در این مکان باشکوه و خارق العاده خوش آمد میگفت. یک ملودی و ریتم زیبا در تمام این باغ، گلها، چمنها، و درختان آن جریان داشت. من نمیتوانستم این موزیک را بشنوم ولی به طور عجیبی آن را در سطحی ورای شنیدن کاملاً حس میکردم. من احساس عجیبی در مورد گلهائی که نزدیک ما بودند داشتم. مادر بزرگم دستش را تکان داد و بدون کلام به آنها امر کرد که به سمت ما بیایند. با اینکه این یک فرمان بود، گلها از انجام آن خوشحال شدند. گلها در هوا معلق شده و به سمت او آمده و جلوی او معلق ماندند و دور دست او تشکیل یک حلقه دادند. این دستۀ گل زنده بود، هر گل میتوانست با دیگران ارتباط بر قرار کند، پاسخ دهد، و حتی به گلهای دیگر آگاهی دهد. من به مادر بزرگم گفتم این گلها ساقه ندارند. او گفت «چرا ساقه داشته باشند؟ در روی زمین گلها برای دریافت آب و مواد غذائی از زمین ساقه دارند. هر چیزی که خدا آفریده برای رسیدن به توانائی و کمال معنویش در حرکت است. اینجا هر چیزدر کامل ترین شکل خود میباشد.» دستۀ گل با رنگهای مختلف میدرخشید و زیبائی آن خارق العاده بود. در اینجا یک گل با من یکی شد، و هر آنچه را که من تا به حال احساس کرده بودم یا میکردم را حس کرد. این گل کاملاً به درون من آگاه شد، و با روح و وجود لطیف خود روی من تاثیر گذاشت، روی فکر من، احساس من، و هویت من. من آن گل شدم و آن گل من شد. سروری که از این یکی شدن حس میکردم مطبوع تر و ارضاء کنندهتر از هر احساسی بود که تا آن لحظه میشناختم به طوری که میخواستم گریه کنم. مادربزرگم به گلها امر کرد که برگردند، و همه به جای خود و بالای سطح زمین برگشتند، ولی جوهره و اثر آن یک گل در من باقی ماند. مادربزرگم گفت: «همۀ اینها، و نیروئی که آن ها را پایدار نگاه میدارد از خداست، نیروی عشق او. همان گونه که گیاهان زمین به نور و آب و مواد غذائی خاک برای رشد و نمو خود نیاز دارند، حیات معنوی نیز به عشق نیاز دارد. تمامی خلقت از عشق خداوند منشعب و تغذیه میشود، و هر چیزی که او آفریده این توانائی را دارد که در مقابل عشق بورزد. نور، حقیقت، و حیات در عشق هستند و به عشق باقی و پایدارند. خدا به آن عشق میدهد، ما به آن عشق میدهیم، تو به آن عشق میدهی، و اینگونه خلقت گسترش مییابد، و رانل، من دوستت دارم!» با گفتن این سخن، من احساس کردم که مهر وعشق مادر بزرگم مانند سیلی به درون من ریخت و من را با گرمی و سروری وصف نشدنی پرکرد. این زندگی بود، وجود داشتن حقیقی بود، و هیچ چیز روی زمین مانند آن وجود ندارد. احساس میکردم تمامی آن باغ، و زمین و آسمان و همه چیز من را دوست دارند. وقتی من سخنان مادر بزرگم را شنیدم و این عشق خارق العاده را حس کردم، فهمیدم که اکنون من وظیفه دارم که عشق و محبت را در اطراف و حلقۀ خودم افزایش و گسترس دهم، صرفنظر از اینکه شرایط من چگونه باشد. او به من معنا و قدرت عشق را میآموخت، نه تنها برای این که خود از دریافت آن لذت ببرم، بلکه برای این که آن را به دیگران نیز ابراز کنم. من با عشق پر شده بودم تا خود بتوانم سرچشمهای از عشق باشم.
مادر بزرگم دست من را گرفت و در حالی که ما در این باغ قدم میزدیم، او از بعضی از اصول و علتهای آمدن ما به زمین برای من سخن گفت، اینکه باید از قانون طلائی پیروی کنیم (با دیگران آن گونه رفتار کنیم که میخواهیم با ما رفتار شود)، کمک به یکدیگر، نیاز به منجی، نیاز به خواندن کتب الهی و ایمان، خوب بودن، توبه، … ما با سرعت بسیار زیادی بر فراز این چشم انداز زیبا در حرکت بودیم و سیلی از معرفت و آگاهی به درون من ریخته میشد. من ایستاده و به او گفتم «مادر بزرگ، من نمیتوانم همۀ این دانش را جذب کرده و حمل کنم. او گفت «نگران نباش و ترس را کنار بگذار! به خودت شک نداشته باش، آن وقت که چیزی را نیاز داشته باشی آن را به یاد خواهی آورد. ایمان داشته باش و به قدرت خدا اعتماد کن!» من در آن لحظه فهمیدم که چه چیزی بزرگترین مانع رشد من در زندگی بوده، ترس! ترس تمامی این سالها را آلوده کرده و من را از تلاش برای غلبه بر مشکلات و ضعفهایم برحذر داشته بود. من به خودم گفتم نترس و ما دوباره به حرکت در آمدیم و دریائی از آگاهی و معرفت به درون من ریخته شد، از تاریخ زمین گرفته تا وجود ما قبل از آمدن به زمین، و حقایق و اصولی که من ذهنیتی از آنها نداشتم. من دیدم که همۀ ما قبل از آمدن به زمین در پیشگاه پدر آسمانیمان (خداوند) ایستاده بودیم و خود داوطلب شدیم تا به زمین بیاییم تا با آزمایش های آن روبرو شویم و متعاقباً درسها و تجربه های آن را بیاموزیم. ما با خدا عهد بستیم که آنچه در توان داریم را برای انجام وظیفه خود بر روی زمین انجام خواهیم داد و به نوعی یار و یاور خدا در برپائی نیکی بر روی زمین خواهیم بود. من احساس افتخار و شادی زیادی از این عهدی که ما با خدا بسته بودیم کردم. خدا تک تک ما را عمیقاً می شناخت و به طور نامشروطی دوست داشت.
دیدم کسانی که در پیشگاه الهی در اطراف من ایستاده بودند همان کسانی بودند که بعداً نقش مهمی را در زندگی من روی زمین ایفاء می کردند. ما با یکدیگر ارتباط مهمی داشتیم و اگر یکی از ما در انجام مأموریتش روی زمین شکست می خورد، همۀ ما به نوعی آسیب می دیدیم، و اگر یکی از ما موفق می شد، همه از موفقیت او به نوعی بهره می بردیم.
من از مادر بزرگم پرسیدم که آیا می توانم دوستانم که در تمام ابدیت با آنها دوست بوده ام را ملاقات کنم. او گفت بعضی از آنها هنوز روی زمین هستند و نمی توانم آنها را ببینم. من درخواست کردم که بقیه را ملاقات کنم. بلافاصله همۀ آنها در پیش روی من بودند. بعضی از آنها قبلاً به زمین آمده بودند و بعضی قرار بود در آینده بیایند. خاطرات من قبل از آمدن به زمین به یاد من آمدند و من دوستان خود را در آغوش گرفتم، ولی به من گفته شد که هنگامی که به زمین بازگردم این خاطرات از ذهن من پاک خواهند شد زیرا اینها تنها برای اینجا هستند.
ناگهان مادر بزرگم دستش را تکان داد و زمین زیر پای ما باز شد. من از آن شکاف به پائین نگریستم و بدنی باند پیچی شده را روی تخت بیمارستان دیدم که دکتران و پرستاران مشغول کار روی آن بودند. مادر بزرگم گفت «رانل، تو دیگر مانند سابق نخواهی بود. صورت تو (در اثر سوختگی شدید) تغییر کرده و بدنت پر از درد خواهد بود. وقتی که به زمین برگردی، چندین سال را به مداوا و بازپروری خواهی گذراند.» من به او گفتم «وقتی برگردم؟ تو از من میخواهی که برگردم؟» ناگهان فهمیدم که بدن به شدت مجروح و سوختۀ روی تخت بدن من است. من با وحشت پرسیدم «آیا این بدن من است؟» مادربزرگم جواب داد «بله ، این بدن توست، تو جراحات دائمی شدیدی خواهی داشت». من هراسان بودم و گفتم «مادربزرگ، من بر نمیگردم!». او گفت «رانل، بچه های تو به تو نیاز دارند». گفتم «نه، ندارند. برایشان بهتر است که کس دیگری از آنها سرپرستی کند. من نخواهم توانست نیاز آنها را برآورده کنم». گفت «فقط فرزندانت نیستند، تو کارهای تمام نشده زیادی برای انجام دادن داری». گفتم «نه، بهتر است اینجا بمانم. من قبول نمیکنم که برگردم!»
مادر بزرگم دستش را تکان داد و شکافی جلوی ما باز شد و جوانی از آن میان به طرف ما آمد. در ابتدا به نظر میآمد که این جوان نمیداند چرا آنجا است، ولی با دیدن من ناگهان با حالتی بهت زده به من گفت «تو چرا اینجا هستی؟» من ساکت ایستادم ولی دیدم که بهت او به تأسف و حزن تبدیل شده و شروع به گریه کرد. من احساس حزن او را حس میکردم و از گریۀ او شروع به گریستن کردم و از او پرسیدم «چه شده؟ چرا گریه میکنی؟». او تکرار کرد «تو چرا اینجائی؟» من ناگهان فهمیدم که اسم او ناتانیل است و او هنوز به زمین نیامده است. او به من گفت که اگر من به زمین باز نگردم، مأموریت او ناقص خواهد ماند. او آینده و مأموریت خود را در زمین به من نشان داد و من فهمیدم که وظیفه دارم که در زندگی او باشم و درهائی را برایش باز کنم و به او دلگرمی داده و کمک کنم. من از خودخواهی خودم احساس گناه کردم. من جزئی از زندگی او بودم و با ممانعت از برگشت به زمین، به او و تمامی کسانی که او به آنها کمک خواهد کرد لطمه میزدم. من عشق زیادی نسبت به او حس میکردم و به او گفتم «ناتانیل عزیزم، من قسم میخورم که به تو کمک کنم. من به زمین بر میگردم و هر کاری که از من ساخته است برای ایفای وظیفهام در مورد تو انجام خواهم داد. من آن درها را برایت باز خواهم کرد و به تو دلگرمی خواهم داد. من هر چه (در توان) دارم را برای (کمک به) تو خواهم داد. تو مأموریتت را روی زمین کامل خواهی کرد. من دوستت دارم». صورت ناتانیل شکفت و حزنش به سرور تبدیل شد و اکنون دیگر از شدت سپاس گذاری و خوشحالی گریه میکرد و به من گفت: «سپاس گذارم و دوستت دارم».
مادر بزرگم دست من را گرفت و با خود برد، در حالی که ناتانیل ما را مینگریست و لبخند میزد، و در حالی که دور میشدیم من بطور محوی از دور شنیدم که گفت «دوستت دارم مادر.» من پر از شعف شدم ولی قبل از اینکه بتوانم پاسخی به او بدهم مادر بزرگم گفت «رانل، یک چیز دیگر است که باید به تو بگویم. به همه بگو که کلید محبت و عشق ورزیدن است» و دوباره تکرار کرد «کلید عشق است»، و برای بار سوم گفت «کلید عشق است» و دست من را رها کرد و من با سرعت در تاریکی عمیقی سقوط کرده و از او دور شدم، در حالی که آخرین کلام او، «عشق»، همچنان در گوش من میپیچید. من از اینکه عالم شکوه و زیبائی و عشق را ترک میکردم میگریستم. آخرین چیزی که به یاد دارم دست او بود که بسوی من دراز بود.
رانل والاس به بدن به شدت سوخته و مجروح خود در بیمارستان برگشت و حدود 7 سال بعد پسری بدنیا آورد که نام او را ناتانیل گذاشت. میگوید که خیلی وقتها در چهرۀ ناتانیل حالتهائی را میبیند که بسیار شبیه به آنچه در چهرۀ آن جوان در دنیای روحانی دیده بود میباشد.
زنی اهل اسرائیل به نام رومی هنگامی که به هند سفر کرده بود در اثر تصادف رانندگی تجربه نزدیک به مرگ داشت [49]:
من به همراه خانوادهام در ماشین نشسته بودیم که ناگهان سر و صدای زیادی شنیدم و متوجه شدم که ماشین از جاده خارج شده و در حال پایین رفتن از کوه است. در همین حال صدائی مذکر از درون به من گفت “همه چیز درست است”. گرچه عجیب است، من احساس آرامشی کامل داشتم و هیچ ترسی در من نبود. در حالی که ماشین پایین میرفت و به موانع مختلف برخورد کرده و میغلطید، همان صدا از درون به من گفت “به همراه آن برو” (مقاومت نکن). این صدا از درون فکر من میآمد ولی از من نبود و شخص دیگری بود. من ناگهان خود را در فضائی لایتناهی یافتم و زندگی من در پیش رویم به نمایش درآمد.
اتفاقات زندگی من مانند یک فیلم که به میلیونها عکس تقسیم شده باشد جلوی من به نمایش در آمدند. کوچکترین اعمال، افکار، و لحظات زندگیم، حتی آنهائی را که فراموش کرده بودم، همگی در پیش روی من بودند. منظرۀ مسحور کنندهای بود. عجیب تر این بود که این تصاویر به طور مستقیم به هم متصل نبودند. بلکه رشتهای از نور آنها را به هم متصل و فضای بین آنها را پر کرده بود.
احساسات غالب در من کنجکاوی، احساس هیبت، و خونسردی همراه با انصاف و عدالت بود. من به همه چیز با کنجکاوی شدیدی نگاه میکردم و هرگاه سؤالی داشتم جواب آن بلافاصله داده میشد. گرچه تصاویر یکی بعد از دیگری به من نشان داده میشدند، به گونهای همه چیز در آن واحد و با هم اتفاق میافتاد. گذشته، حال، و آینده همه یکی بودند. جایگاه این تصاویر در تصویر بزرگتر (خلقت) الهام بخش و معنا دار بود. من احساس شفقت و بخشیده شدن می کردم. در حقیقت (از دیدگاه الهی) چیزی برای بخشیدن نبود. میدیدم که زندگی من معنا و نظمی کامل داشت. میتوانم آن را به یک معادلۀ ریاضی تشبیه کنم. در آن میتوانستم نظم طبیعی و علت و معلول را ببینم و همه چیز را بفهمم بدون اینکه هیچ قضاوتی در کار باشد.
متوجه شدم که تنها با تمرکز روی یک صحنه میتوانم وارد آن شده (و آن اتفاق را دوباره تجربه کرده) و سپس از آن خارج شوم. از هر صحنه و اتفاق، همیشه امکان دسترسی به نوری که تمامی این صحنهها را به هم متصل میکرد بود. من همچنین میتوانستم تمام افکاری را که در زندگی از خاطر من گذشته بود ببینم. تصویر افکار من نیز به همان اندازۀ اعمالم قوی بودند. من شگفت زده شدم که چقدر افکار ما حقیقی و قوی هستند و آنها نیز با رشتهای از نور به هم متصل بودند.
من متوجه شدم که هر عمل و فکر من نقشی به جای گذاشته، و هر اتفاق زندگیام روی من و اطرافیانم مؤثر بوده است. هر احساس من، هر نیت من، و هر دفعه که متوجه نوری که اتفاقات زندگیم را به هم متصل میکرد شده بودم، همه و همه به حساب میآمدند. من با آرامش کامل به این صحنهها نگاه میکردم و میدیدم که چگونه تا آخرین لحظه، زندگی من با تصمیماتی که گرفته بودم شکل گرفته بود. زندگی من تظاهر کامل من و وجود من بود. در مورد تمام لحظات زندگیم، حتی آنهائی که ناخوشایند بودند، پذیرش و قبول کامل وجود داشت. لحظات زندگی تمامی ما با این رشتۀ نور به هم متصل هستند و هرگاه که ما آمادۀ پذیرش آن باشیم، میتوانیم با آن نور ارتباط برقرار کرده و به آن وصل شویم. این نور همیشه در دسترس ماست. آخرین تصاویر زندگیم صحنۀ به پایین غلطیدن من و خانوادهام با ماشین به ته دره بود.
میدیدم که ما همگی به هم متصلیم. من از طریق شبکهای چند وجهی از نور، مانند یک هولوگرام کامل به تمامی انسانها متصل بودم. همۀ چیزها با رشتههائی از نور که فاصلۀ بین تمام لحظهها را پر میکرد به هم متصل بودند. نظمی کامل و مقبولیتی کامل در همه چیز بود.
سپس تصاویر (مرور زندگیم) ناپدید شده و نیروئی پرقدرت من را به سمت جلو حرکت داد. در اطراف من جز فضا چیزی نبود و احساس خوشحالی و سبکی میکردم. میدانستم که زندهام، بدون اینکه بدنی داشته باشم. حال درک میکردم که پس از مرگ زندگی است. من مرده بودم ولی هنوز زنده بودم. به جز نداشتن بدن، تنها فرقی که با گذشته حس میکردم این بود که هوا یا فضای اطراف رنگ و جوهری کمی متفاوت داشت.
با خود فکر میکردم که گذر از مرگ به عالم دیگر بسیار پیوسته و آرام است. برایم روشن شد که مرگ نقطۀ مقابل زندگی نیست، بلکه ادامۀ آن است. من در کنجکاوی و نظارۀ همه چیز غرق شده بودم، مانند یک کودک خردسال.
سپس احساس کردم که با سرعتی سرسام آور از خلأ تاریکی بیرون آمدم. در اطراف من مناظری بود که به زمین شباهت داشت، با درختان و صخرهها و کوهستان…. در آنجا نوری بسیار درخشان و خیره کننده را دیدم که شگفت آور بود. من این نور را از تجربههای مدیتیشن، لحظات اشراق و بیداری، تجربههای معنوی، و احساس عشق نامشروط در زندگی دنیائی به یاد آوردم. متوجه شدم که در حقیقت این نور در تارپود هر لحظۀ زندگی من بوده و من همیشه با آن آشنائی داشته و به آن دسترسی داشتهام. نور به من احساس صمیمتی عمیق و عشقی بسیار قوی و تسلیم کامل و آزادی و سروری زیاد داد. دیدم که این نور در هر لحظه و هر شرایط و موقعیت زندگی همیشه در دسترس همۀ ماست. اگر ما متوجه باشیم که نور با ماست، می توانیم آن را بخوانیم و به آن متصل شویم.
من در نزدیک نور بودم و نور همه چیز بود. هر چیزی که هرگز خواسته بودم یا نیاز داشتم یا در آینده خواهم خواست همه در نور بود. نور گرم و دلنشین بود و در آن شفا و تغذیه (تمام نیازها) بود. نور خالص و درخشان بود و پر از عشق نامشروط و میدانستم که میتوانم به آن اعتماد کنم. من در مقابل عظمت این نور زانو زده بودم و تنها خواستۀ من این بود که در آن و پارهای از آن باشم.
به من انتخاب داده شد و من تصمیم گرفتم که به نور ملحق شوم. میدانستم که هیچ چیز دیگری نمیخواهم. من به درون نور رفته و برای یک لحظه که به طولانی ابدیت بود با آن یکی شدم. در لحظۀ بعد بدنم را دیدم که روی زمین افتاده و احساس کردم که میخواهم به آن وارد شوم و به زندگی برگشتهام. این برایم تعجب آور بود زیرا فکر نمیکردم این انتخاب را کرده باشم.
بعد از وارد شدن به بدنم اولین چیزی که حس کردم این بود که نمیتوانم نفس بکشم. همان صدا که از ابتدای تجربهام با من بود گفت “دیافراگم خودت را منقبض کن”. با انجام آن با زحمت توانستم دوباره نفس بکشم….برای مدتی بعد از برگشتن به دنیا، هنوز میتوانسم شمهای از دنیای ماورائی را حس کنم، ولی به تدریج این پنجره بر روی من بسته شد. میتوانم بگویم که این تجربه قویترین و عمیقترین و لذت بخش ترین تجربۀ زندگی من بوده است.
زنی که در هنگام زایمان تجربه نزدیک به مرگ داشت می گوید [68]:
ساعت 6 بعد از ظهر روز دوشنبه بود. من در هنگام زایمان دچار مشگل پارگی رحم (ruptured ectopic) شدم. دکترها میگفنتد که شانس بهبودی من تنها 50 درصد است و تنها چیزی که باعث شده بود از شدت خونریزی نمیرم فشار خون بسیار پایین من بود.
به یاد دارم که صدایی مانند شکستن در گوشم شنیدم که آنچنان بلند بود که نزدیک بود کر بشوم. ناگهان دیدم که در فضای بالای تختم در نزدیکی سقف اتاق بیمارستان شناور هستم و از آنجا عمل را تماشا میکنم. تماشای این صحنه برایم سرگرم کننده بود، مانند تماشای تلویزیون. میدیدم که کادر پزشکی در اطراف تخت مریضی در تکاپو هستند و میفهمیدم که حال این مریض وخیم است. من برای این مریض احساس همدردی عمیقی میکردم و مشکل او را حس میکردم. من نمیتوانستم واقعاً صورت او یا کادر پزشکی را از آن زاویه و با تمام ماسک و چیزهای دیگر ببینم. ولی با این حال ناگهان به نوعی به فکرم خطور کرد که این مریض باید من باشم. ولی این فکر من را اصلاً نگران نکرد و چیز مهمی برایم به شمار نمیآمد، و تنها یک اطلاع و آگاهی ساده بود.
از سمت راست نور سفید و بسیار درخشانی شروع به تابیدن کرد که که جلوی این را میگرفت که به راحتی بتوانم صحنۀ عمل را مشاهده کنم. من میخواستم این نور کنار برود زیرا نگاه کرده به صحنه عمل برایم بسیار جالب بود و نمیخواستم از آن چشم بردارم. ولی نور مرتب توجه من را به خود میخواند و من هم دو سه باری نگاهی سریع به آن انداخته و دوباره روی خود را به سوی صحنۀ عمل چرخاندم. دیدم که پزشکان سوزن بلندی را در سینۀ مریض روی تخت فرو کردند که کمی دل من را ریش ریش کرد و باعث شد من نگاهم را برگردانم و به نور نگاه کنم. ولی این بار نور من را به طرف خود کشید و من شروع به حرکت در آن و به سوی آن کردم.
من وارد تونلی تاریک و بلند شدم، چیزی مثل یک کریدور یا یک کانال طولانی. پیش خود فکر کردم این همان کانال تولد و آمدن به دنیا است و پیش خود گفتم نه، دیگر هرگز نمیخواهم دوباره متولد شوم. ولی متوجه شدم که اشتباه میکردم و در حال تولد نیستم. ولی به نوعی این پروسه شبیه به تولد بود، من در فضائی مطبوع و گرم و تاریک و در حال دوران به سمت این نور درخشان حرکت میکردم. به من صحنۀ تولدم نشان داده شد و ادامۀ زندگی من بعد از آن صحنه به صحنه برایم به نمایش درآمد. ای صحنهها آنقدر زنده بودند که گوئی آن اتفاقات همان موقع در حال رخ دادن بودند. بیشتر صحنهها برایم خوشآیند بودند ولی دیدن بعضی از آنها برایم بسیار شرم آور بود. آنقدر شرم و احساس گناه بر من غلبه کرد که لذت صحنههای خوشآیند را نیز از میان برد. من برای پارهای از آنچه کرده بودم احساس تأسف و پشیمانی زیادی میکردم. من دیدم و حس کردم که چطور با رفتار خودخواهانه و نامناسبم موجب جراحت و درد دیگران شده بودم.
به عنوان مثال 4 سال قبل یک شب من و یکی از دوستانم به یک کلوپ شبانه رفته بودیم. بعد از مدتی رقصیدن و مشروب خوردن، دوستم من را ترک کرد و من تنها ماندم ولی چون زیاد مشروب خورده بودم نمیتوانستم خودم رانندگی کنم. حدود ساعت 2:30 بامداد پسری را آنجا دیدم و شروع به صحبت با او کردم. او حدود 23 سال داشت و مؤدب و خوش برخورد بود و از سر کارش که تازه تمام شده بود به آنجا آمده بود تا چیزی بخورد. هدف من این بود که او من را به منزلم برساند و به همین خاطر عمداً آن طوری با او صحبت کردم که او دوست داشت. من به دروغ به او گفتم که در منزل دوستم یک پارتی است و از او دعوت کردم که با هم به آنجا برویم. او قبول کرده و من را با ماشین خودم به آنجا که حدود 50 کلیومتر با کلوپ فاصله داشت رساند. وقتی به خانۀ دوستم رسیدیم به او گفتم که بیرون منتظر بماند و او هم قبول کرد. من وارد خانه شده و در آن مانده و دیگر بیرون نیامدم در حالی که او تنها و غریب و دور از منزل خود در نیمۀ شب بیرون منتظر بود. بعد از مدتی او چند بار در را زده و خواهش کرد که با من صحبت کند. دوست من دم در رفت و سعی کرد او را دک کند. خوشبختانه چند دقیقۀ بعد دوست دیگرم که من را در کلوپ شبانه ترک کرده بود به آنجا آمد و حاضر شد که او را بازگرداند.
من در آن زمان به آنچه اتفاق افتاده بود اهمیت زیادی نداده و به سادگی از کنار آن گذشته بودم. ولی در مرور زندگیم دیدم که چطور رفتار من کاملاً خودخواهانه و با بیرحمی و بی تفاوتی نسبت به انسانی دیگر بوده است. از تماشای آنچه میدیدم احساس اندوه و اشمئزاز شدیدی کردم. من احساس ترس و نگرانی آن پسر را حس کرده و دیدم که چطور در اثر این عمل من او تغییر کرده و از اعتماد او به انسانها کاسته شده بود. چنان احساس گناهی کردم که نمیخواستم دیگر این صحنه را ببینم و سعی کردم رویم را برگردانم. ترسها، دردها، و جراحات و خشمی که در دیگران بوجود آورده بودم و عواقب و نتایج آن بر سر خود من فرو میریختند. من از یک دورۀ پاکسازی عبور کردم و به درون خود رفته و پاک شده و دوباره بیرون آمدم. این چیزها دیگر پشت سر من بودند ولی دانش و آگاهی (به آنچه کرده بودم و نتایج آنها) برای همیشه با من باقی میماند.
در پیش روی من چشم انداز منظرهای سفید و نورانی پدیدار شد و یک تریبون نیز آنجا بود که جزئیات آن را نمیتوانم شرح دهم. میدانم که ساختمان بزرگی در سمت راست من بود و تمام دانش در این بنای بسیار عظیم بود که پلکان آن تا چشم کار میکرد ادامه داشت و تا سمت چپ من میآمد. میدانستم که کسان یا بناهای دیگری هستند که خارج از محدودۀ دید من هستند. همانطور که آنجا ایستاده بودم تمام آنچه را که از یاد برده بودم به خاطر آوردم، و آن همه چیز بود! من از سادگی آن و چون و چرای آن به حیرت افتادم. من همۀ این حکمتها را از قبل خود میدانستم. پیش خود فکر کردم که عجیب است که ما هیچ یک از اینها را روی زمین به یاد نمیآوریم. همه چیز بسیار واضح است ولی با این حال وقتی در سرای دنیوی هستیم نمیتوانیم آن را ببینیم. مانند مورچهای که نمیتواند یک انسان را به طور کامل دیده و درک کند. با این حال آن انسان آنجا مستقیماً جلوی چشم آن مورچه است، اگر مورچه ظرفیت رؤیت او را داشته باشد.
همانطور که آنجا منتظر ایستاده بودم به یاد 3 روح دیگر در عالم روحانی افتادم که با آنها وقت زیادی را صرف کرده بودم. به خاطر دارم که هنگامی که میخواستم به دنیا بیایم آنها از این تصمیم من برای آمدن به دنیا نگران بودند. آنها نوعی خطر را برای من حس میکردند که اکنون نمیتوانستم به یاد بیاورم چرا. من به آنها فکر کردم و میخواستم آنها را ببینم و به آنها بگویم که همه چیز درست است و نگران نباشید. ولی میل به بازگشت به دنیا برایم مرتباً شدیدتر می شد. به یاد آوردم که من یک دختر کوچک دارم و قبل از اینکه تقاضای بازگشت کنم، از طریق فکر به من گفته شد که من اجازه ماندن در اینجا را ندارم.
من از اینکه بازمیگشتم هیجان زده بودم و پیش خود فکر کردم که چقدر میخواهم که تمام این دانش و آگاهی را به خاطر بسپارم تا بتوانم آن را برای دیگران بگویم و ترس آنها را از مردن تخفیف دهم و آنها را به خوب بودن تشویق نمایم. (میدانستم که با بازگشتن به این دنیا این دانش از من گرفته خواهد شد ولی) فکر کردم که شاید بتوانم ترفندی برای به خاطر سپردن آنها بکار ببرم . فکر کردم اگر بتوانم چند کلمه ساده بیابم که تمام این دانش و آگاهی را به صورتی ساده توصیف کند و به آن مرتبط باشد، و بتوانم این کلمات را با خود به دنیا بازگردانم، با به یاد آوردن کلمات خواهم توانست تمام این حکمت را به یاد بیاورم. این کلمات به نظرم ایدهآل آمدند: «جهان هستی همه چیز است و همه چیز یک چیز است». من از انتخاب این کلمات خیلی خوشحال بودم. در آن موقع من از آن منظره دور شده و از تونل نزول کرده و با نیروئی خیلی زیاد وارد بدن خود گشتم و اولین کاری که کردن این بود که نفس عمیقی کشیدم.
من دو روز بعد روی تخت بیمارستان به هوش آمدم. من به خاطر چیزهائی که دیده بودم و یادگرفته بودم از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم. این تجربه برای من حتی از زندگی روزمره در دنیا شفاف تر، واقعیتر، و ملموستر بود. من کمی از آن را برای یکی از پرستاران بازگو کردم ولی او گفت که داروهای بیهوشی میتوانند باعث توهمات غیر عادی شوند. من آن را به دیگران و منجمله خانوادهام گفتم ولی حتی یک نفر حرف من را باور نکرد. همه به من طوری نگاه میکردند که گوئی دیوانه شدهام. حتی یک نفر نمیخواست دربارۀ آنچه دیده بودم بشنود. بعد از چند ماه شوهرم من را تهدید کرد که اگر از تکرار و حرف زدن راجع به آن دست برندارم من را ترک خواهد کرد. او گفت همه فکر میکنند که دیوانه شدهام و من باعث خجالت او و معذب شدن دیگران میشوم.
بالاخره مدتها بعد به طور اتفاقی یک روز در حالی که در اتاق انتظار دندانپزشکی مجلات روی میز را ورق میزدم به نوشتهای راجع به کتاب مشهور دکتر مودی به نام «حیات بعد از مرگ» برخوردم. قلب من از هیجان برای لحظهای متوقف شد، زیرا برای اولین بار بود که میدیدم کس دیگری تجربهای شبیه به آنچه من داشتم داشته است. من کتاب را خریدم و تمام آن را همان شب خواندم و یک نامه برای دکتر مودی نوشتم تا تمام تجربه خود را به او بگویم. تجربۀ من بدون ذکر نام من در کتاب دوم دکتر مودی آورده شده است.