بایگانی مطالب خواندنی  جالب..
بایگانی مطالب خواندنی  جالب..

بایگانی مطالب خواندنی جالب..

کمبود این ماده مغذی می‌تواند باعث ابتلا به آلزایمر شود

کمبود این ماده مغذی می‌تواند باعث ابتلا به آلزایمر شود

دانشمندان ترکیب جدیدی را کشف کرده‌اند که می‌تواند روند از دست رفتن حافظه در موش‌ها را معکوس کند.

خرید قسطی طلا - 728x90

.

به نقل از ایندیپندنت، این تحقیق که یک دهه به طول انجامیده و در مجله نیچر منتشر شده است، برای اولین بار نشان می‌دهد که لیتیوم به طور طبیعی در مغز وجود دارد و عملکرد طبیعی همه انواع سلول‌های اصلی آن را حفظ می‌کند و از تخریب اعصاب جلوگیری می‌کند.

دانشمندان دانشکده پزشکی هاروارد دریافتند که از دست دادن لیتیوم در مغز انسان یکی از اولین تغییراتی است که منجر به آلزایمر می‌شود، در حالی که در موش‌ها، کاهش مشابه لیتیوم، زوال حافظه را تسریع می‌کند.

در برخی موارد، به دلیل اختلال در جذب این فلز و اتصال آن به پلاک‌های آمیلوئید، که به عنوان نشانه‌های قطعی آلزایمر شناخته می‌شوند، سطح لیتیوم کاهش یافته‌ای مشاهده شد.

محققان همچنین نشان دادند که نوع جدیدی از ترکیب لیتیوم موسوم به اوروتات لیتیوم می‌تواند از جذب شدن توسط پلاک‌های آمیلوئیدی جلوگیری کرده و حافظه را در موش‌ها بازیابی کند.

در این مطالعه، دانشمندان از یک روش پیشرفته تجزیه و تحلیل شیمیایی طیف‌سنجی جرمی برای اندازه‌گیری میزان ناچیز حدود ۳۰ فلز مختلف در مغز و نمونه‌های خون از طیف وسیعی از افراد، از جمله افراد سالم از نظر شناختی، افراد در مراحل اولیه زوال عقل و افراد مبتلا به آلزایمر پیشرفته استفاده کردند.

تجزیه و تحلیل نشان داد که لیتیوم تنها فلزی است که سطوح آن در بین گروه‌ها به طور قابل توجهی متفاوت است که به نظر می‌رسد در مراحل اولیه از دست دادن حافظه نیز تغییر می‌کند.

بروس یانکنر، نویسنده ارشد این مطالعه می‌گوید: به نظر می‌رسد لیتیوم مانند سایر مواد مغذی است که ما از محیط زیست دریافت می‌کنیم، مانند آهن و ویتامین C.

دکتر یانکنر می‌گوید: این اولین باری است که کسی نشان می‌دهد لیتیوم در سطح طبیعی وجود دارد که از نظر زیستی معنادار است، بدون اینکه آن را به عنوان دارو مصرف کنیم.

اگرچه ترکیبات لیتیوم از نظر تاریخی برای درمان طیف وسیعی از بیماری‌های روانی مانند اختلال دوقطبی و اختلال افسردگی اساسی مورد استفاده قرار گرفته‌اند، اما در این موارد، آنها در غلظت‌های بسیار بالاتری تجویز می‌شوند که حتی می‌تواند برای افراد مسن سمی باشد. دانشمندان اکنون دریافته‌اند که اوروتات لیتیوم در یک هزارم این دوز مؤثر است به اندازه‌ای که بتواند سطح طبیعی لیتیوم را در مغز شبیه‌سازی کند.

به گزارش ایسنا، با این حال، آخرین یافته‌ها در مورد لیتیوم اوروتات باید از طریق آزمایش‌های بالینی در انسان تایید شود.

با این حال، محققان گمان می‌کنند که اندازه‌گیری سطح لیتیوم می‌تواند به غربالگری افراد برای تشخیص زودهنگام آلزایمر کمک کند. این یافته‌ها، نظریه بیماری آلزایمر را که تقریبا ۴۰۰ میلیون نفر در سراسر جهان را تحت تاثیر قرار می‌دهد، اصلاح می‌کند و استراتژی جدیدی برای تشخیص زودهنگام، پیشگیری و درمان ارائه می‌دهد.

دهه‌ها مطالعه نشان داده است که بیماری آلزایمر شامل مجموعه‌ای از ناهنجاری‌های مغزی، از جمله توده‌های پروتئین آمیلوئید بتا، درهم‌تنیدگی‌های پروتئین تاو و از بین رفتن پروتئین محافظ مغز است. هنوز مشخص نیست که چرا برخی از افراد با تغییرات شبه آلزایمر در مغز، هرگز به زوال عقل یا زوال شناختی مبتلا نمی‌شوند.

درمان‌های اخیر که برای هدف قرار دادن پلاک‌های بتا آمیلوئید توسعه یافته‌اند، به نظر نمی‌رسد که از دست دادن حافظه را معکوس کنند و تنها میزان زوال شناختی را به میزان متوسطی کاهش می‌دهند. اکنون، دانشمندان می‌گویند لیتیوم می‌تواند حلقه مفقوده مهمی باشد. دکتر یانکنر می‌گوید: این ایده که کمبود لیتیوم می‌تواند علت بیماری آلزایمر باشد، جدید است و رویکرد درمانی متفاوتی را پیشنهاد می‌کند.

فصل سیزدم ازکتاب یک عمرتلاش نیگی . آشنایی نیکی با خانم اکی


  فصل سیزدم ازکتاب یک عمرتلاش نیکی . آشنایی نیکی با  اکی

نیکی که با خانم خوددرگیری و اختلاف داشت  این درگیریها باعث نفرت ازهم و ازنظر عاطفی خیلی ازهم دور شده بودن

 نیکی خود را با کار سرگرم می کرد بخاطر اختلافی که باهمسرش داشت اصلا دوست نداشت خونه بررود تاآنجاکه می توانست درمغازه خود را سرگرم می کرد تا برای خوردن شام و خوابیدن خونه می رفت  ازهمسرش ناراضی بود هیچ دلخوشی ازاو نداشت بخاطر بچه ها مجبور بود تحمل کند حدود شش ماهی بود که باهمسرش ارتباط زناشوئی وعاطفی نداشت ازهمدیگر نفرت پیدا کرده بودن تا نیکی می خواست کوچک ترین انتقادی یا حرفی بزند فوری همسرش می گفت باز شروع کردی؟ اصلا مجال نمیداد نیکی  صحبت کند نیکی اعصابش خراب می شد ناراحت وعصبانی ازخانه می رفت بیرون در زندگی برای مرد فقط کار و خورد و خوراک نیست یک مرد همدم هم صحبت زنی که اورا درک کند مشوق درکارش باشد کمک فکری او باشد نیاز دارد ولی نیکی ازتمام  اینها محروم بود .  شخصی بنام آقای فتحی که نیکی  خانه  خریده بود باهمسرش به مغازه نیکی می آیند  نیکی می پرسه از اینطرفا می گویند همسایه شما شدیم نزدیک مغازه شما آپارتمان اجاره کردیم. قبلا زمان خریدن خانه باهم آشناشده و دوست بودند ولی مدتی بود همدیگر را ندیدن بودند ازدیدن هم خوشحال شدند
خانه ای که نیکی خریده بودآقای فتحی یکی از وراث آن خانواده بود آن موقع وضع مالی خوبی داشتند همه چی خانه ماشین قهوه خانه درحدود پانصد متر مربع وچلوکبابی بزرگی هم بالای قهوه خانه درنزدیکی میدان میوه تربار گمرک تهران داشتند که بعداز فوت پدرشان همه آنهارا به دلائلی نامعاوم  ازدست دادند هالا مستاجرند آقای فتحی به خاطر  ناراحتی ریه که داشت همیشه مریض بود درشرکتی به عنوان راننده کارمی کرد همسر و دو دختر ویک پسرر داشت باحقوق کمی که می گرفت زندگی سختی داشتند همسرش  برای کمک به مخارج زندگی درخانه بغیر از کارهای خانه داری فعالیت دیگری ازقبیل آینه قاب زدن ومنتاژ آینه های فانتزی برای شرکتی انجام می داد که درخانه تحویل می گرفت و بعداز آماده شدن ازطرف شرکت خودشان می آمدن می بردند پولی که از بابت آن کار می گرفت خرج زندگی می کرد تا بچه ها یش سختی نکشندنام  همسر فتحی اکرم  بود که نیکی به آن خانم اکی می گفت بعضی مواقع به مغازه نیکی می آمد درددل می کرد که چه زندگی داشتیم همه چی روبراه بود شوهرم در قهوه خانه پدرش کار می کرد پدرشوهرم فتحی راچون تنها فرزند پسرش بود خیلی دوست داشت به او علاقه ریادی داشت سه دختر داشت که شوهر کرده بودن ولی باپدر مادر دریک خانه سه طبقه باهم زندگی میکردیم تااینکه پدر شوهرم مریض شد فوت کرد بعداز فوت پدرشوهرم همچنان شوهرم قهوه خانه را  اداره می کرد درآمدیکه داشت بین خود وسه خواهرش که از ورثه های مرحوم پدرفتحی بودند تقسیم می کرد وهمگی در یک خانه زندگی می کردیم ولی خواهر ها نتوانستند بعداز فوت پدر باهم دریک ساختمان زندگی کنند به شوهرم فشار آوردند که خانه را بفروشد خانه را به بنگاه سپرده بودن برای فروش که شماخردید .  نیکی درسال1369آن خونه را  خریده بود ورثه هرکدام جدا گانه خانه اجاره کردند ازهم جداشدند
خانم اکی ادامه میدهد شوهرم همچنان قهوه خانه را اداره می کرد مشتری های خوبی داشت درآمدش هم خوب بود ماهیانه درآمد را بین خواهرا تقسیم می کرد ولی خواهرا به آن راضی نبودند می گفتند که مغازه را باید بفروشی سهم مارا بدهی هرچه شوهرم خواست که آنهارا از فروش مغازه منصرف کند نشد مغازه رافروخت ازآنجائی که چلوکبابی دررهن شخصی بود وپول زیادی از بابت آن گرفته بودن بعداز فروش چیزی دست ورثه نگرفت از بابت فروش قهوه خانه که کلی بدهی بابت دارائی وغیره داشت   کسر شد الباقی بین ورثه که پنج نفر بودن تقسیم شد از پولی که به شوهرم رسیدخیلی کم بود شوهرم  به خاطر اینکه مغازه را مجبور شده بود بفروشه ناراحت بود مریضیش بدتر شد مبلغی را خرج بیمارستان شوهرم کردیم والباقی را مقداری پول پیش رهن آپارتمان دادیم وبقیه را تا شوهرم کار پیدا کند خرج زندگی کردیم هالا شوهرم درشرکتی به عنوان راننده کار می کند .قبل از اینجا در محدوده گیشا زندگی می کردیم آن محل اجاره ها خیلی زیاد بود به این محل  نقل مکان کردیم درهمسایگی شما زندگی میکنیم . نیکی ازاینکه چنین مشگلاتی برای آنها اتفاق افتاده بود ابراز تاسف کرد گفت خیره انشاالاه خدا بزرگ است. نیکی فتحی راکه جوانی خوش سیما وآرامی بود می شناخت.
آقای فتحی هم نیکی را دوست داشت اکثرا به مغازه او سر میزذ فتحی  انسان اجتمائی نبود باکسی رفت و آمد نداشت ولی مرد خوبی بود برعکس اون خانم اش با تمام سختی هائی که می کشید به نظر شاد زند دل می آمد خانم اکی باهمسر نیکی گاهی رفت و آمد داشتند
بعضی مواقع خانم اکی به خانه نیکی که نزدیک خانه مادرش بودمی رفت باخانم نیکی هم درد دل می کرد  که همسر نیکی درباره نیکی چه حرفها که به او می گفته ولی خانم اکی هیچ وقت در رابطه باگفته های همسر نیکی به او چیزی نگفته بود

خانم اکی مشگلی درزندگی برایش پیش می آمد ازنیکی کمک می گرفت مواقه ای هم نیاز به پول داشت ازنیکی قرض می گرفت وبعد پس می داد زمانی که شوهرش در خانه بود به اکی می گفت که نیکی را زنگ بزن بیاد باهم باشیم .خیلی دوست داشت با نیکی هم صحبت باشدنیکی هم بعضی مواقع درد دل می کرد از زندگی که دارد از رفتار همسرش می گفت که دل خوشی در زندگی ندارد یا ازاین حرفها خانم اکی هم نیکی را دوست داشت به او احترام زیادی قائل بود حتی بچه های اکی هم نیکی را دوست داشتند همیشه به مادرشان می گفتند به نیکی زنگ بزن بیاد خانه ما نیکی هم برای انها  فیلمهای کارتونی وبا زیهای کامپیو تری می برد به این صورت بین آنها دوستی ومحبت ایجاد شده بود نیکی با سرگرم کردن خود باکار ومراسم های عروسی زندگی خودرا می گذراند درمواقئی هم به خانه دوستش آقای فتحی می رفت یا بعضی مواقع خانه مادر زن فتحی دوستش که درنزدیکی خانه نیکی زندگی می کردن می رفت باآنهاهم که پیرمرد وپیرزنی خوش برخورد بودن دوست شده بود باهم هم دردل می کردندتاینکه یکه روز بعدازظهر آقای فتحی می آیدمغازه نیکی می نشیند.کمی باهم صحبت می کنند آقای فتحی از نیکی خیلی تشکر می کند که به خانواده او کمک می کند هرکاری دارند به او می گند گاهی مزاهم اومی شوند  نیکی می گه این حرفهاچیه رفاقت برای این روزهاست کمی درمغازه می شیند همچنان سکوت کرده نگاه می کند نیکی که فکر می کرد آقای فتحی شاید پول قرض می خواهد روش نمی شود بگه می گه آقا فتحی پول دستی چیزی اگه خواستی توراخدا بگو منو شما باهم این حرفها رانداریم من با خانواد اگه قسمت بشه از فردا قراره چند روزی به مشهد زیارت امام رضا فتحی می گه خیلی ممنون نه پولی نیاز ندارم  مشهد رفتی ماراهم دعا کن بعداز رفتن آقای فتحی خانم اکی با نگرانی صراق آقای فتحی را از نیکی می گیرد نیکی می گوید  تاچند دقیقه پیش اینجا بود رفت خانم فتحی می گوید که چکار داشت  به مغازه شما آمده بود نیکی می گوید کار بخصوصی نداشت یک ساعتی اینجا بود بعد رفت بعدبه اکی می گه که من ازفردا چندروزی نیستم اگه قسمت باشه باخوانواده میریم مشهد اکی  میگه رفتی هرم شوهر م را هم دعا کن التماس دعا دارم 

بعدازدوهفته که نیکی از مشهدبرمی گردد  می شنود که آقای فتحی فوت کرده به منزل آنها می رود به همسرش خانم اکی وبچه هایش همگی تسلیت می گویدمراسم سوم وشب هفت هم گرفته شده وتمام شده بود نیکی ازاینکه نتوانسته بود در مراسم ها شرکت کند ابراز  تاسف کرد ولی درمراسم چهلم نیکی  کمک کرد واقعا آقای فتحی رادوست داشت بعداز فوت آقای فتحی بخاطر کم بودن ثابقه کاری درشرکت حقوق خیلی کمی به خانوادش میدادند پسرش که حدود 18 سال داشت به خاطر تک فرزند بودن وکمک به خانواده درخواست معافیت ازسربازی داده بودندکه خانم اکی به دنبال کار پسرش بود که از آنها  ضامن باجواز کسب خواسته بودند خانم اکی به مغازه نیکی می رود جریان جواز کسب رامی گه نیکی هم می پذیرد جواز کسب خودرا برداشته باآنها به اداره نیروی انتظامی می روند بعداز اینکه کارشان تمام می شود ساعت تقریبا دو بعدازظهر می شود نیکی خانم اکی با دختر کوچکش رادعوت می کند که ناهار برویم خانه ما  اول قبول نمی کردن با اسرار نیکی قبول می کنند .نیکی آنهاراکه اکی وودخترش باهم بودندمی برد خانه خودش. همسر نیکی بادیدن خانم اکی باوجود اینکه درجریان فوت شوهرخانم اکی بود اصلا خودش را نشان نمیدهد شروع می کند به انتقاد کردن از نیکی که چرا آنهارا آوردی اینجا . هرچه نیکی می گوید همین نزدیکی ها کار داشتند دیدم دعوتشون کردم  مهمان هستند شوهرش مرده  خوب نیست برو تسلیت بگو اونهم هیچ توجه ای نمی کند ازآشپزخانه بیرون نمی آید نیکی خودش سفره ناهارامی آورد غذا رامی کشد باهم می خورن  کمی استراحت میکنند بعد میروندخانم اکی ازنیکی تشکر می کند می گوید ببخشید که مزاهم شدم فکرکنم خانم شما از دیدن من ناراحت شد نیکی می گوید اون اخلاقش همینه شما ناراحت نباش بعدها خانواده فتحی از آن محل رفتند نیکی هم خبری ازآنها نداشت بعداز چند ماه یکه روز نیکی ناهار خورده باماشین ازخانه به مغازه می رفت که می بینه خانم اکی بادختر کوچکش داخل کوچه به طرف خیابان می روند کنار آنها ترمز می کند کجا از این طرفها خانم اکی می بیند نیکی است احوالپرسی می کند نیکی می گوید خب کجا می خواهید برید؟ اکی می گوید داشتیم می رفتیم خانه مون نیکی می پرسه ازمحل ما رفتین کجا زندگی می کنید اکی میگه پاسداران خیابان یخچال نیکی می گویدبیابالا من شمارا می برم . حالا چرا پاسداران ازاینجا خیلی دوره  اکی می گوید  داستانش طولانیه برایت تعریف می کنم نیکی که کنجکاو بود میگه  همین حالا تعریف کن. خانم اکی می گه بعد از فوت شوهرم صاحب خانه گفت که قراره خانه را بکوبیم بسازیم لطفا به دنبال خانه باشیداز طرفی پسرم بعد از فوت پدرش به من گفت که روی من حساب بازنکن خانه را ترک کرده رفته باعمه هایش زندگی می کند با صاحبخانه حساب کردیم چند ماهی بدهی از اجاره مانده بود از پول پیش کم شد

برای من پنجاه هزار تومان از پول پیش بیشتر نمانده بود  ازشرکتی که فتحی کار می کرد درخواست کردم که وامی کمکی بگیرم برای پول پیش خانه  مدیرشرکت  پیر مرد بودگفت که شمادر نزدیکی شرکت سمت پاسداران زندگی می کنیدهرچقدر پول پیش داریدبیاورید بقیه را من تهیه می کنم مارا بردند سمت پاسداران به یک بنگاهی سفارش دادن که خانه کوچکی برای ما تهیه کندبنگاهی خانه قدیمی کوچکی دارای دواطاق یکی پائین باآشپزخانه کوچک ودیگری بالای آن که دست مستا جر دیگه ای بود به من نشان داد گفتم اینجا خیلی قدیمیه وکوچک است بنگاهی گفت مدیر شرکت گفته تا صدهزار تومان من میتوانم روی پول پیش شما بگذارم شما هم که بیشتر از هشتاد هزارتومان نداری بااین پول خانه دراین محل نمیشه پیداکرد اینهم قسمت شما بوده اگه دوست داری برایت اجاره کنم
من هم دیدم مجبورم جای دیگه ای با این پول خانه نمی توانم اجاره کنم قبول کردم .قولنامه رانوشتند درقولنامه قید کردند که از پول پیش خانه صدهزارتومان برای آقای مدیراست که زمان تخلیه خانه باید به او باز گردانیده شود درصورتیکه فکرمی کردم که از طرف شرکت  کمکم کردند  حالا باهم بریم خانه راببینید بانیکی رفتند به خانه آنها رسیدند نیکی وارد خانه که شد دالان باریکی با دیوارهای کاه گلی قدیمی که وارد حیاط کوچکی می شدی یک اطاق کوچک درحدود دوازده متر واطاق کوچکی هم درحدود شش متر که به عنوان اشپزخانه استفاده می کردند چندپله میخورد به پائن که نیمه زیرزمین می شد گفت تعجب کرد که چتور چنین جائی را قبول کرده
تازه باید گاهی برای دیدن پدر و مادر پیرش به سمت مرکز شهر بیاد که کلی کرایه ماشین باید بدهدتلفن منزل اکی را می گیرد برمی گرد

ماجرای جالب مردی معروف به میرغضب درزمان مضفرالدینشاه

زمانی جلاد معروف ایران بودم/ می‌گفتند پدرت سر آدم‌ها را می‌برد!

هنوز چهار پنج سال بیشتر نداشتم که مرا «میرغضب کوچولو» خطاب می‌کردند، وقتی در کوچه با بچه‌ها بازی می‌کردم می‌گفتند «تو پسر مشدی کریم میرغضب هستی، پدرت سر آدم‌ها را می‌برد.»

بنر - 728x90

خبرآنلاین نوشت: در تاریخ معاصر ایران، نام برخی مشاغل و افراد با هاله‌ای از هراس و ابهام همراه بوده است؛ یکی از این چهره‌ها، علی میرغضب، آخرین بازمانده‌ میراث شغلی جلادی در تهران است؛ مردی که وقتی خبرنگار «اطلاعات هفتگی» در تابستان ۱۳۳۶ با او مواجه شد، نزدیک به یک قرن از عمرش می‌گذشت و در کوچه‌پس‌کوچه‌های مولوی دستفروشی می‌کرد.

در گذار از سلطنت مظفرالدین‌شاه به پایان عصر قاجار، علی میرغضب علاوه بر نقش خود به عنوان یک مأمور حکومتی، شاهد بسیاری از رخدادها و ماجراهای حیرت‌انگیز و گاه بی‌رحمانه‌ای بوده که کمتر کسی جسارت روایت بی‌پرده‌ آن را دارد.

او، برخلاف عواطف عمومی نسبت به شغل خویش، صراحتا از تجربه‌ها و اتفاقات سهمگینی که طی سال‌ها فعالیت به چشم دیده، سخن می‌گوید؛ واقعیت‌هایی از سازوکار انتخاب و تربیت میرغضب، مناسبات قدرت، ترس و واکنش‌های محکومین، و نگاه جامعه‌ای که همیشه میان ترس، نفرت و کنجکاوی معلق بود.

آن‌چه پیش رو دارید بخشی از خاطرات و روایت‌های صریح اوست، که از زبان خودش طی چند قسمت در مجله «اطلاعات هفتگی» سال ۱۳۳۶ منتشر شد. در ادامه قسمت نخست این روایت را به نقل از مجله یادشده به تاریخ ۲۴ خرداد ۱۳۳۶ می‌خوانید:

زمانی من جلاد معروف ایران بودم. شاید خیلی‌ها از شنیدن اسم من مو بر بدن‌شان راست می‌شد و بر خود می‌لرزیدند و با نفرت و انزجار نام مرا بر زبان می‌آوردند و حال آن‌که نمی‌دانستند جلادی که سر محکومین را گوش تا گوش می‌برد مثل آن‌ها آدمی است که احساسات و عواطف بشری دارد منتهی شغلی که برایش انتخاب کرده‌اند ظاهرا پست و نفرت‌انگیز است.

مردم حق داشتند از من و همکارانم نفرت کنند. شما در نظر خود مجسم کنید مردی از سر تا پا لباس قرز پوشیده و خنجر تیز و برانی به دست دارد، این مرد در انظار عمومی در برابر چشمان حیرت‌زده صدها نفر زن و مرد شخصی را که محکوم به مرگ شده روی زمین می‌نشاند، کت او را از پشت می‌بندد و بعد انگشتان خود را بی‌رحمانه در دو سوراخ بینی او فرو برده سرش را به عقب می‌کشد و با اشاره خنجر به طور تند و آنی سر محکوم را از تن جدا کرده به یک طرف می‌اندازد، خون از گردن محکوم فوران می‌زند و به روی لباس‌های سرخ او می‌پاشد و آن را خونین‌تر جلوه می‌دهد آیا خود شما از این جلاد بدبخت نفرت نمی‌کنید؟

من در عمر خود محکومین بی‌شماری را در میدان‌های اعدام سر بریدم. در مدتی که میرغضب بودم با محکومین مختلفی روبه‌رو شدم. بعضی از آن‌ها خونسردی عجیبی داشتند از خنجر تیز و برنده من نمی‌هراسیدند از دیدن لباس قرمز و چهره درهم و خشمگین من واهمه نداشتند و با خونسردی مرگ را استقبال می‌کردند، مرگی که بسیار دردناک و فجیع بود. اما اکثریت محکومین بر خود می‌لرزیدند رنگ از روی‌شان می‌پرید و مثل مرده نمی‌توانستند از جای خود تکان بخورند. گاهی به‌شدت گریه و زاری می‌کردند، از من می‌خواستند که آن‌ها را ببخشم ولی بیچاره‌ها نمی‌دانستند که کاری از دست من ساخته نیست. عجز و التماس می‌کردند سر آن‌ها را طوری ببرم که کمتر رنج و عذاب بکشند. می‌پرسیدند، وقتی سرم را از تن جدا کردی زیاد دست و پا خواهم زد؟ نمی‌توانستم به این سوالات آن‌ها پاسخ صحیح داده بگویم که: بله، پس از آن‌که کارد من با گردن تو آشنا شد رنج خواهی برد، خون فوران خواهد زد، و در گوشه‌ای خواهی افتاد. خیلی‌ها به قدری می‌ترسیدند که اشک در چشمان‌شان خشک می‌شد و نمی‌توانستند حتی یک کلمه حرف بزنند.

مردم وقتی می‌شنیدند که مثلا فلان روز محکومی را در میدان اعدام سر خواهند برید دسته‌دسته برای تماشا می‌آمدند. قلب آن‌ها می‌لرزید و با این وصف حس کنجکاوی وادارشان می‌کرد که ناظر بریدن سر یک نفر باشند. زن و مرد و پیر و جوان جمع می‌شدند و همین که من با خونسردی سر محکوم را از تن جدا می‌کردم به‌خوبی از نگاه آن‌ها درمی‌یافتم که مرا لعن و نفرین می‌کنند اما من گناهی نداشتم؛ اولا محکوم گناهکار بود و سزای اعمال جنایتکارانه خود را می‌دید و درثانی ما اجیر و مامور بودیم.

من فکر می‌کنم اگر شما دنیا را بگردید یک نفر را پیدا نمی‌کنید که سرگذشت عجیب و حیرت‌آوری مثل من داشته باشد. در سرگذشت من گاهی شما چنان دچار هیجانات می‌شوید که حتی مهیج‌ترین رمان‌های تخیلی نیز قادر نیست این همه هیجان در شما تولید نماید. سرگذشت عجیب من ضمن این‌که تاریخچه بسیار جالب توجهی از طرز اعدام است، مانند رمان شیرین و هیجان‌انگیزی می‌باشد که حوادث و انتریک آن از یک داستان تخیلی به مراتب بیشتر بوده و ماجراهای عشقی آن به قدری رمانتیک است که تصور نمی‌کنم یک داستان‌سرا بتواند نظیر آن را خلق کند.

میرغضب کوچولو

من از روزی که به دنیا آمدم میرغضب بودم. تعجب نکنید بگذارید قبل از هر چیز برای شما این مطلب جالب را که در هیچ جا نخوانده‌اید و شاید از هیچ‌کس نشنیده‌اید توضیح دهم:

در قدیم وقتی جلادان صاحب پسر می‌شدند به مجرد این‌که فرزند آن‌ها پا به عرصه وجود می‌گذاشت از طرف حکومت او را به عنوان میرغضب استخدام می‌کردند و از همان روز ماهانه ۲۰ تومان حقوق می‌دادند و دیگر تا آخر عمر به این حقوق اضافه نمی‌شد زیرا در آن زمان مانند امروز قیمت کالا و خواربار و غیره سیر صعودی نداشت و اگر هم پایین نمی‌آمد ترقی نمی‌کرد.

دیگر این بچه در بزرگی نمی‌توانست از انجام این وظیفه سر باز زند برای این‌که حکومت او را روزی که به دنیا آمده بود استخدام کرده و حقوق داده بود. این بچه مجبور بود خواه ناخواه میرغضب باشد و سر محکومین به مرگ را از تن جدا نماید و یا گوش و بینی و دست سایر محکومین را ببرد. البته از لحاظ تربیت سعی می‌کردند او را خشن و به قول عوام «بی‌رحم» بار بیاورند تا وظایف محوله را بدون رحم و شفقت انجام دهد و از دیدن حال زار و پریشان محکومین متاثر نشود.

برای این منظور بدوا بچه جلاد را زیر دست پدرش و یا اگر پدرش می‌مرد زیر دست یکی از جلادان حکومت به کار وامی‌داشتند و به اصطلاح «شاگرد میرغضب» می‌کردند تا به‌تدریج از دیدن مناظر اعدام و از مشاهده خون خشن و سنگدل شود.

پدر من مرحوم مشهدی کریم جلاد بود. میرغضب بسیار معروفی بود که عده زیادی را سر بریده و به آن دنیا روانه کرده بود. پدربزرگم نیز میرغضب بود، جدم نیز جلاد بود. خلاصه خانواده ما از هفت پشت جلاد بودند و این کار حرفه و شغل موروثی ما به حساب می‌آمد. روزی که من به دنیا آمدم و یا به قول قدیمی‌ها (که خودم نیز قدیمی هستم و بالغ بر ۹۵ سال دارم) در خشت که افتادم نامزد میرغضبی شدم، همان موقع حکومت مرا استخدام کرد و پدرم خیلی خوشحال بود که بعد از او پسرش شغل وی را ادامه خواهد داد.

متاسفانه چون در قدیم مادران از بهداشت کودک بی‌خبر و بدون اطلاع بودند مادر من که باید بگویم روی هم رفته زن بدبختی بود و همیشه مورد شماتت همسایه‌ها قرار می‌گرفت که شوهرش جلاد است هنگام بستن دست من در قنداق توجه نکرده و یک دستم کج شده و از آن روز مثل کسی که سکته ناقص نماید لمس مانده است. اتفاقا این نقص یعنی کج بودن دستم بر هیبت من می‌افزود و بیش از پیش موجب ترس و وحشت محکومین و تماشاچیان می‌شدم.

هنوز چهار پنج سال بیشتر نداشتم که مرا «میرغضب کوچولو» خطاب می‌کردند، وقتی در کوچه با بچه‌ها بازی می‌کردم می‌گفتند «تو پسر مشدی کریم میرغضب هستی، پدرت سر آدم‌ها را می‌برد.»

من از این حرف‌ها چیزی نمی‌فهمیدم. گاهی از این‌که بچه‌ها می‌گفتند پدر تو سر آدم را می‌برد بر خود می‌بالیدم و فخر و مباهات می‌کردم. اکثر بچه‌ها از من حساب می‌بردند و می‌ترسیدند. حتی وقتی با بچه‌ها بازی می‌کردم مرا همیشه به عنوان «جلاد» انتخاب می‌نمودندد.

البته در آن زمان شناسنامه و شهرت فامیلی نبود و همه با اسم کوچک‌شان خوانده می‌شدند، ولی خانواده ما شهرت فامیلی داشتند یعنی «میرغضب» می‌گفتند مثلا پدرم که ۵۸ سال قبل [۱۲۷۸ خورشیدی همزمان با حکومت مظفرالدین شاه] بدرود زندگی گفت اسمش «کریم» بود و او را کریم میرغضب خطاب می‌کردند همچنین خود من که هنوز دهانم بوی شیر می‌داد و چیزی از زندگی درک نکرده بودم «علی میرغضب» می‌گفتند.