جملات پربار و زیبا از
بزرگان
آنکه شادی را پاک می کند ، روان آدمیان را
به بند کشیده است . حکیم ارد بزرگ عشق همانند
مغناطیسی است که ما را به مبدا خود جذب می کند
. باربارا دی آنجلیس اگر همه
آرزوها برآورده می شد ، هیچ آرزوئی برآورده
نمی شد. یونسکو از دیگران
نخواهیم رخدادهای اندوهناک گذشته خویش را
برایمان بازگویند . حکیم ارد بزرگ مقام عالی
انسانی در برابر شماست. آن را بدست آورید.
شیللر به زبانت
اجازه نده که قبل از اندیشه ات به کار افتد.
شیلون کسی ،
رستاخیز و دگرگونی بزرگی را فراهم می آورد که
پیشتر بارها و بارها با تصمیم گیری های بسیار
، خود ساخته شده باشد . حکیم ارد بزرگ اگرآنچه
انجام می دهید،ناحق باشد،موفقیتی کسب نخواهید
کرد. توماس کارلایل. فیلسوف اسکاتلندی وقتی که رویا
می بینم ، احساس جوانی می کنم. الیزابت کوتورث اگر برای
رسیدن به آرزوهای خویش زور گویی پیشه کنیم ،
پس از چندی کسانی را در برابرمان خواهیم دید
که دیگر زورمان به آنها نمی رسد . حکیم ارد
بزرگ لازمه موفقیت
،در توانائی تمرکز انرژی ذهنی و جسمی وبدون
وقفه بروی یک مسئله است بی آنکه احساس خستگی
کنید. توماس ادیسون آموزش
توانسته است جمعیت فراوانی را باسواد کند،
امانتوانسته است، به آنها بگوید چه بخوانند.
جی.تراولیان آنکه نمی
تواند از خواب خویش برای فراگیری دانش و آگاهی
کم کند ارزش برتری و بزرگی ندارد . حکیم ارد
بزرگ لباس قدیمی
را بپوشید ولی کتاب نو بخرید. آستین فلپز هرگز هیچ
هدفی را رها مکنید، مگر اینکه ابتدا قدم مثبتی
درجهت تحقق آن برداشته باشید . آنتونی رابینز آنان که مدام
دل نگران ناتوانان هستند هیچ گاه نمی توانند
ناتوانی را نجات بخشند ! با اشک ریختن ما ،
آنها توانا نمی شوند باید توانا شد و آنگاه
آستین همت بالا زد . حکیم ارد بزرگ کامیابی تنها
در این است که بتوانی زندگی را به شیوه
خودسپری کنی. کریستوفرمورلی اگر می خواهی
دوستیت پا برجا بماند هیچ گاه با دوستت شریک
مشو . حکیم ارد بزرگ سعادت عادت
است آنرا پرورش دهید. آلبرت هوبار دانشگاه تمام
استعدادهای افراد،ازجمله بی استعدادی
آنهاراآشکارمیکند. چخوف دوستی با کسی
که باورهایت را نمی پذیرد به جایی نخواهد رسید
. حکیم ارد بزرگ معاشرت بر
دانائی می افزاید ولی تنهائی مکتب نبوغ است.
گیبون صرفه جوئی
خود یکی از منابع مهم درآمد است. الکساندردوما گفتگو با
خردمندان و دانشوران ، پاداشی کمیاب است .
حکیم ارد بزرگ همه ما نیاز
داریم که دائماٌ احساس رشد عاطفی و معنوی کنیم
. این غذایی است که روح ما به آن محتاج است .
آنتونی رابینز اینترنت
همانند دریاست ، کسی که آن را نمی شناسد
همانند کسی ست که شنا را نمی داند . حکیم ارد
بزرگ حوادث چون
روزها سپری می شوند. مثل افریقائی بهترین چاره
غضب ، به تاخیر انداختن آن است. سلیکا بزرگترین
گمشده های ما در زندگی ، نزدیکترین ها به ما
هستند ! . حکیم ارد بزرگ دانه خدمت
نیکو بیفشان.یادگارهای شیرین از آن بیرون
خواهد آمد . مادام دوستاهل بهترین زمان
برای رفع عواطف منفی هنگام بروز و احساس
آنهاست. هنگامی که این عواطف قدرت گرفتند، رفع
آنها بسیار مشکلتر است. آنتونی رابینز تاریکی در
زندگی ماندگار و ابدی نیست ، برسان روشنایی .
حکیم ارد بزرگ آن گاه هر
کاری که از شما سر بزند سرشار از عشق و شور
زندگی خواهد بود . باربارا دی آنجلیس گنج هائی که
در قلب هستند ، قابل سرقت نیستند. ضرب المثل
روسی هر اقدام
بزرگ ابتدا محال به نظر می رسد. توماس کارلایل غذا را سبک
کن تا ازمرض ایمن شوی . جالینوس ایستایی وجود
ندارد ، هر چه هست جوشش و جاری بودن است .
حکیم ارد بزرگ اگر زندگی با
تو سرناسازگاری دارد تو با او سازش کن. اسپارت کیش خوب
همانند فوتبال خوب است، حرف نمی زند ، عمل می
کند. کن بلانچارد آدمیانی
مانند گل های لاله ، زندگی کوتاه در هستی و
نقشی ماندگار در اندیشه ما دارند . حکیم ارد
بزرگ از زندگی خود
لذت ببرید، بدون آنکه آنرا با زندگی دیگران
مقایسه کنید. کندورسه تصمیم بگیرید
که چه می خواهید و مشخص کنید که چه عاملی مانع
رسیدن به آن خواسته است. آنتونی رابینز سرایش یک بیت
درست از زندگی ، نیاز به سفری ، هفتاد ساله
دارد . حکیم ارد بزرگ هر چه بیشتر
عشق بورزید ، عشق و شور زندگی بیشتری به شما
روی خواهد آورد . باربارا دی آنجلیس اگر همسر شما
در اثر فشار کار ، سخنان دلسرد کننده ای می
گوید معنی اش آن نیست که به آخر خط رسیده اید
. معنی اش آن است که همسر مورد علاقه شما به
محبت و حمایت بیشتری نیاز دارد. آنتونی رابینز آدمی با کینه
، زندگی را بر دوستان نیز تنگ می کند . حکیم
ارد بزرگ یکی از
ناشناخته ترین لذتها در زندگی حرف زدن با
خویشتن است. فرانسیس رواتر
به نظرم این شعر (احمدک) که در وصف همنوع سروده شده خیلی زیباست. البته متاسفانه این سروده در چندین وبلاگ مختلف به نام اشخاص مختلف ثبت شده ولی با توجه به مستندات موجود این شعر سروده مرحوم مهندس علی اصغر اصفهانی، متخلص به سلیم می باشد که آنرا در سال ۱۳۳۴ در کرمان سروده اند. ایشان از معلمان کرمانی و نیز از شعرای معاصر و برجسته کرمان می باشند که چندین شعر از ایشان در کتاب تذکره شعرای کرمان چاپ شده است. این شعر فقر و غنا و تبعیض طبقاتی در جامعه را بخوبی بیان کرده که بسیار تامل برانگیز است. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید ...
مثنـوی احمـدک

معلم چو آمد، به ناگه کلاس؛
چوشهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شد
معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان در شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود
سکوت کلاس غم آلود را
صدای رسای معلم شکست
زجا احمدک جست و بند دلش
از این بی خبر بانگ ناگه گسست
"بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا بدانم که سعدی چه گفت"
ولی احمدک درس ناخوانده بود
به جز آنچه دیروز از وی شنفت
عرق چون شتابان سرشک ستم
خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش
به روی تن لاغرش لرزه داشت
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت
"بنی آدم اعضای یکدیگرند"
وجودش به یکباره فریاد کرد
"که در آفرینش ز یک گوهرند"
در اقلیم ما رنج بر مردمان
زبان و دلش گفت بی اختیار
"چو عضوی به درد آورد روزگار"
"دگر عضوها را نماند قرار"
"تو کز…، تو کز…" وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
نگاهی ز سنگینی از روی شرم
به پایین بیفکند و خاموش شد
در اعماق مغزش به جز درد و رنج
نمی کرد پیدا کلامی دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش
نمی داد جز آن پیامی دگر
ز چشم معلم شراری جهید
نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت
غضب می درخشید در چشم او
"چرا احمدِ کودنِ بی شعور،"
معلم بگفتا به لحنی گران
"نخواندی چنین درس آسان بگو"
"مگر چیست فرق تو با دیگران؟"
عرق از جبین، احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموزگار
نمی داند آیا که در این دیار
بود فرق مابین دار و ندار؟
چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟
به شرحی که از چشم خود بیم داشت
بگوید که فرق است مابین او
و آنکس که بی حد زر و سیم داشت؟
به آهستگی احمد بی نوا
چنین زیر لب گفت با قلب چاک
"که آنان به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش نهم سر به خاک
به آنها جز از روی مهر و خوشی
نگفته کسی تاکنون یک سخن
ندارند کاری به جز خورد و خواب
به مال پدر تکیه دارند و من
من از روی اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه ام شاهد است"
سخن های او را معلم برید
هنوز او سخن های بسیار داشت
دلی از ستم کاری ظالمان
نژند و ستمدیده و زار داشت ؟
معلم بکوبید پا بر زمین
و این پیک قلب پر از کینه است
"به من چه که مادر ز کف داده ای ؟"
"به من چه که دستت پر از پینه است ؟!"
رود یک نفر پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورد !
دل احمد آزرده و ریش گشت
چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کورسویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت :
ببین، یادم آمد، دمی صبر کن
تامــل، خــدا را، تامــل، دمـی ...
"تو کز محنت دیگران بی غمی"
"نشاید که نامت نهند آدمی!"