بایگانی مطالب خواندنی  جالب..
بایگانی مطالب خواندنی  جالب..

بایگانی مطالب خواندنی جالب..

زندگی نامه وسرگذشت نیکی فسمت پنجم - اتفاقاتی که در زندگی برای نیکی پیش آمده

زندگی نامه وسرگذشت نیکی فسمت پنجم اتفاقاتی که برای نیکی پیش آمده

  



 فصل ششم .  مشگلات و اتفاقاتی که برای نیکی درزندگی پیش آمده.



نیکی بعاز تعطیلات عید کمکم به فکر کارافتادتعدادی از فیلم های فروشی که داشت داخل کیف دستی گذاشت باخودبرای فروش به  بازارچه سید اساعیل خیا بان مولوی شنیده بودمرکز بورس فیلم وآپارات است ببرد  رفت بازارچه بعضی از آنها نیکی را می شناختند باآنها درباره فیلم آپارات گفت که برای فروش دارم  تعدادی مغازه و دکه های کوچک فیلم وآپارات فروش بودندکم کم باآنها آشنا شد بغضی هاشون نیکی رابه عنوان پیش آمد می شناختند فیلم هایش را دیدند یکی دوعدد از فیلم هارا هم فروخت  آن روز تقریبا موقعیت بازارچه را دیدکه می شود کاسبی کرد درهفته دو سه روز به بازارچه  سر می زد یامی خرید بعضی ی مواقع هم فروش داشت. تااینکه باکمک یکی ازدوستانش که در بازارچه مغازه فروش فیلم وآپارات داشت یک دکه حدودا سه متری در وصط بازارچه خریداری می کند تعدادی فیلم ها ویک آپارات آوردمغازه شرع به کار می کند کم کم کارش خوب می شود ولی بعداز ساعت کار اداره بعد از ظهر ها می توانست بی آید تا ساعت هفت  شب تعطیل می       کرد کم و بیش مشتری داشت رازی بودولی به خاطر اینکه خونه اش تا بازارچه فاصله داشت مجبور بود زودتر برود اگر یک نفر مورد اعتماد پیدا می کردمغازه را ازصبح بازمی کرد بهترمی شد.

نیکی سه تا باجناق دارد یکی از آنها نزدیک بازارچه در هنرستان کارمی کردبا نیکی رفت آمد داشت وسیله نقلیه نداشت بارها خانوادگی باهم مسافرت می رفتند چند بار به شهر ستان اردبیل محل زندگی پدرباجناقش رفتند یا برای تفریع به شمال می رفتند درتمام مسافرتها باهم بودندشنیده بود نیکی به بازارچه سید اسماییل آمده  دکه خریده میره  می بیندش خوشحال میشه که نزدیکه خونه آنانها اومده کمی میمونه پیش نیکی به نیکی می گه بریم خونه نیکی تشکر میکند میگوید به خانواده سلام برساند از آنروز گاه گاهی باجناقش به نیکی سر می زد نیکی به  او اعتماد کامل داشت یک روز با باجناقش صحبت کرداگر میتو نی در زمان نبودن

من مغازه را باز کنی فیلم های اجاره داده شده را تحویل بگیری یا فیلم بفروشی 25 درصد از درآمد اینجا را به شما میدهم من صبها محل کارم هستم بعد ازظهر هامیام  شماهم هرروز صبح مقازه را باز میکنی اولش هم چند روزی بعاز ظهر بیا اینجا باش تا یاد بگیری انچامش بدی امکان داره درآمدش خوب باشه . قرارشد از فردای آنروز  بیاید فردا ش که نیکی مغازه را باز کرد باجناقش هم آمد نیکی گفت شما فعلا نمی خواهد فیلم اجاره بدی کلید بهت میدم فقط قیمت فیلها را بنویس اگر مشتری داشت  بفروش تا بعد.  قبول کرد آخر شب کلید مغازه را تحویل باجناقش داد او  مدتی درمغازه کارمی کرد تا  وقتی که یاد می گیرد دیگه همه کارهارا ازقبیل کرایه  دادن وتحویل فیلم از مشتری  وفروش فیلم انجام میداد . نیکی به خاطر اینکه دلگرم کارش باشه ودرآمدش بیشتر باشه  به اون  پیشنهاد مشارکت میده  میگه   دوست داری باهم شریکی کارکنیم اگر مغازه صبح تاشب باز باشد درآمد  بیشتری خواهیم داشت .باجناقش خوشهال میشه  قبول می کند که شریکی فعالیت کنند باجناقش همه کار های  مغازه راانجامیداد  تا آخرشب  نیکی هم هرزمان توانست می آمد .ازدرآمد پس از کسر مخارج یک سوم سهم دوستش وبقیه برای نیکی بود (مغازه وسرمایه ازنیکی کار ازاون ) نبکی هم بعد از اتمام کارش می آمد  مدتی باهم کار می کنند نیکی صبحها دراداره کارمی کرد بعدازظهرها به مغازه می آمد کارشان رونق می گیرد درآمدشان خوب میشود مشتری های  زیادی داشتند .اوائل پیروزی انقلاب  اسلامی ودوران جنگ بود نیکی در سازمان تامین اجتمائی به عنوان راننده مشغول کار بود ولی کار فنی بلد بود نمی توانست در اطاق راننده ها منتظر باشد تا کاری به اومحول شود.لزا پیشنهادانتقال به قسمت تاسیسات را میدهد  که بعداز قبول شدن درآزمون باانتقال اوبه قسمت تاسیسات موافقت می شود درقسمت تاسیسات شروع بکارمی کند کارش مشگل تر شده بود ولی خوشحال بود که کارفنی انجام میداد.


 

 سال  عکس نیکی نفرسوم ازسمت چپ با همکارانش درتاسیسات 1358

 باوجودی که کارتاسیسات خیلی سختر از کار رانندگی بود ولی دریافتی آنچنان فرقی نکرد ولی نیکی مشغول کار بود. به مغازه میرفت آنجاهم مشغول بود و درآمد خوبی داشتند راضی بود نمی خواست که باجناقش تنها باشه سعی می کرد همیشه بعاز ظهر ها مغازه باشد مدتی گذشت  چون دید باجناقش همیشه دیگه در پیشش  

هست دوست داشت خوانواده اش هم ازاون تصمیم که  سرقفلی مغازه را با باجناقش  شریک می شود  دلگرم کار باشد به اوپیشنهاد می دهدکه اگر دوست داری سه دانگ از سرقفلی مغازه را به قیمت   به شما واگذار می کنم که ازمغازه هم سهمی داشته باشید  در همه چیز باهم شریک باشیم درآمدهم نصف به نصف بین من وشما تقسیم  شود  باجناقش می گوید  ولی من پول ندارم نیکی می گه پول نمی خواد قیمت سه دانگ مغازه را مشخص می کنیم شما  بعدا  ازدرآمد مغازه ماهیانه به اقساط بپرداز اوخوشحال می شود قبول می کند که از سهم درآمدش از مغازه ماهیانه مبلقی بابت سه دانگ به نیکی پرداخت کند . مدتی همچنان فعالیت می کردند درآمد خوبی داشتند .باجناق نیکی تمام بدهی که بابت سه دانگ مغازه را که  بدهکار بود می پردازد وضع مالیش هم بهتر می شود .کمی پول هم پس اندازمی کند .بعداز مدتی کار کردن باجناق نیکی بعضی مواقع مغازه راباز نمی کرد یا زود می رفت به طوری که درآمد مغازه خیلی کم شده بود نیکی از اداره می آمد می دید مغازه بسته است .

همسای ها می گفتند که چند وقتیه درست  کار نمی کند مغازه را دیر بازمی کند . تاینکه یک روز مغازه باز بود نیکی از باجناقش می پرسد کجائی  چرا مغازه را باز نمی کنی می گه کاسبی نیست درآمدی نداریم که مغازه را بازکنم . دیگه نمی سرفه دونفر دراین مغازه کوچک کارکنیم   شماکه اداره کارمی کنی خانه داری ماشین داری اینجاکه آنچنان درآمدی نداره باید فکری بکنیم .

نیکی که هیچوقت فکر نمی کرد  چنین حرفی را بزند تعجب می کند می گوید  چتور تاحالا درآمد داشت؟ باشه هرکاری دوست داری بگو انجام بدیم. دوستش میگه من سه دانگ مغازه را ازشما می خرم  یا شما بخر همسایه ها که به حرفهای شون  گوش می دادندگفتند باهم قوام کنید حرکی  بشتر خریدمغازه به اون  می رسد  آن موقع رسم بود بین کاسبها اجناسی را که باهم می خریدن  قوام می کردن هرکدام بشتر از دیگری می خرید به اون می رسید . نیکی قبول می کند  که  قوام کنند توافق کردن آخرهفته روزجمه قوام کنند هرکس بیشتر سهم دیکری راخرید مغازه راتحویل بگیرد .نیکی توخونه به همسرش میگه که شوهر خواهرت میخواد مغازه رابخرد همسرش میگه آره خواهرم می گفت که شوهرم میگه نیکی خونه داره ماشین دار چشمش این سه متر دکه راگرفته من نمی گذارم از چنگ من در بیاره ناراحت بود

روز جمه صبح نیکی به مغازه می رود باجناقش  هنوز نیامده بود یکی از همسایه ها نیکی را صدا می کند می گوید پیش آمد دیروز باجناقت  اینجا بود می گفت من نمی گذارم پیش آمد مغازه را از چنگم در بیاره هر قیمتی بده من بیشتر ازآن می خرم حواست باشد . نیکی که به گفته ای خواهر زنش که باجناقش  گفته من نمی گذارم مغازه را ازچنگم دربیاره نیکی از  خرید سه دانگ منصرف شده بود. هیچی نگفت منتظر  ماند.

باجناقش می آید  همسایه ها جمع می شوند منتظر قوامند  که نیکی می گوید قیمت مشخص شده چقدر است تاقوام کنیم می گویند ارزش سه دانگ این مغازه را از دویست هزار تومان قراردهید هرکه بیشتر بخرد به او می رسد . نیکی به باجناقش  می گوید شما دویست هزار تومان به من بدهید مغازه مال شما . همه میگن چرا قیمت واقی بیشتر ازاین است نیکی می گوید باشد هرچه بیشتر هم باشد من به همین قیمت به اون  می فروشم.

 باجناقش  که مقدار پولی که آورده بود کمتر از دویست هزار تومان بود درصورتیکه در زمان قوام باید خریدار پول نقد  پرداخت کند در غیر این صورت نمی توانست قوام کند ولی نیکی قبول می کندسهم خودرا آن مقدار که پول نقد داشت دریافت کند والباقی را فردا آن روز بگیرد مغازه راتحویل بدهد.

اجناس مغازه را که برای نیکی بود ماشین آورده بود جمع می کند داخل ماشین می برد .فردای آنروز نیکی پولی که قرار بود نقدی دریافت کند چند فقره چک می آورد  که نیکی قبول می کند  کلید مغازه را تحویل میدهد.

نیکی بعدازیک هفته به میدان سیداسمائیل که می رود بعضی ازهمسایها ی مغازه به او می گویند پیش آمدباجناقت  مغازه را ازچنگت درآورد ؟  نیکی هم با خنده  

می گه  چه کنم  پیش میاد پیش آمده دیگه  .مدتی همچنان با کیف سام سونت فیلم خرید وفروش می کرد ولی باجناقش  گوئی با نیکی قهر باشد به او اعتنائی نمی کرد نیکی هم دیگه طرف مغازه اون نمی رفت ارتباط خانوادگی شان هم به تور کلی باهم قطع شد خلاسه دوستی شان بدجوری بهم خورده بود . تا اینکه نیکی تصمیم گرفت دربازارچه  مغازه دیگری بخرد .بعداز مدتی مغازه ای که انواع دینام و الکتور موتور دست  دوم می فروخت  تصمیم داشت مغازه را  بفروشد نیکی بایکی ازدوستانش  بنام آقا رضا که درهمسایگی اون مغازه داشت بامالک آن مغازه  دوست وهمشهری بود گفت  آن مغازه را صحبت کند تا برایش بخرند .

آقارضابامالک مغازه هماهنگ می کند  مغازه رابرای نیکی قولنامه می نویسند مقداری از پولش رانقدی درهنگام قولنامه نوشتن می پردازد الباقی را درزمان تخلیه و تحویل مغازه بپردازند.مالک پیرمرد خوب و زرنگی بود توافق کردن یک ماه بعد ازنوشتن قولنامه مغازه راتخلیه کند تحویل دهد. نیکی روزشماری می کرد که مغازه راتحویل بگیرد چند روزبه موعد تحویل نه مانده بود ولی پیرمرد از وسائل های مغازه کم نکرده بود بعضی به نیکی می گفتند که این پیرمرد مغازه به شما نمیده چند بار فروخته پشیمان شده نداده نیکی تاروز بیست ونهم پنج شنبه بود از اداره می آید میدان می بیند که هنوز مغازه پراست تا پیر مرد نیکی را می بیند می گوید پسرم فردا جمعه صبح الباقی پول را بیاور مغازه راتخلیه تحویل بگیر.

روز بعد جمعه ساعت نه صبح نیکی با الباقی پول قولنامه به میدان سیداسمائیل می رود با  خوشحالی می بیند مغازه تخلیه است دوستش آقا رضاهم  هم آمده الباقی پول را درقولنامه نوشتندوتحویل پیرمرد دادند پیرمرد کلید و مغازه را تخلیه به نیکی تحویل داد . نیکی کرکره راپائین کشید درب را قفل کرد رفت. بعداز چندروزکارهای تعمیروجوشکاری قفسه بندی مغازه راانجام می دهد یک ویترین متحرک برای مغازه سفارش میدهد. کارنقاشی وبرق کاری هم بابرادر کوچکش که تازه ازسربازی آمده بود انجام میدهد. بعداز تحویل ویترین مغازه ونصب آن . فیلمها و آپارات (پرژگتور)هائی که درخانه داشت همه رادرمغازه می آورد . شروع به کارمی کند.

 همسایه ها تبریک می گفتندباجناق نیکی هیچی نمی گفت بلکه طبق گفته دوستاش حسادت می کرده و ناراحت بوده  . نیکی کارش گرفته بود مشتریهایش زیاد شده درآمدش خوب شد.دیگر زمانی بود که فیلم های ویدو فراوان شده بود . درمیدان سید اسمائیل تعداد زیادی دکه ومغازه ودیدوکلوب باز کرده بودن فیلم های ویدوئی اجاره میدادن تنوع وتعدادفیلم ها هم خیلی زیاد بود.به همین دلیل کارفیلم سوپر هشت وآپارات کم شده بود ولی نیکی مشتری های خوش را داشت فیلم های مجاز وانقلابی آموزشی که درمناسبتها ی مختلف از طرف بسیج یا ارگانها اجاره می بردند بعد از چند وقت که گذشت از طرف نیروی انتظامی با لباس شخصی ریختند 

بازارچه تمام آنهاییکه در کار ویدیو فعالیت داشتند گرفتند باجناق  نیکی هم بردند نیکی وهمکارانی که درکار فیلم آپارات بودن کاری نداشتند چند روزی گذشت 

موقع نهار نیکی وهمسای بغلی باهم درحال ناهار خوردن بودن که دونفر از ماموران بالباس شخصی وارد مغازه نیکی می شوندمی پرسند  پیش آمد نیکی میکه بله 

می گن باما بیا نیکی می گه چه کار دارین می گن چیزنیست  نیکی کلید مفازه را میده به دوستش همسایه باآنها میاد بیرون بازلرچه می بینه سواری نیروی انظامیه

 می بینه یکی از تکثیر کننگان فیلم   ویدویی داخل نشسته میگن برو بشین تو ماشین می شینه به  تکثیرکننده میگه  شما که میدونی من ویدیو کارنمیکنم  پسره قسم می خوره من نگفتم  نیکی را مستقیم می برندبه زندان اوین چشم بند میزنند می برند داخل ساختمان اطاق بازپرس می بینه باجناقش اونجاست بازپرس از باجاناقش میپرسه فیلم هارا به این فروختی باجناقش میگه بله ازنیکی می پرسه فیلمها کجاست نیکی میگه من از ایشون فیلم نخریدم دروغ میگه چند مدتی با ایشان اختلاف داریم داره دورغ میگه من فقط فیلم آپارات می فروشم   خلاسه مشگلاتی برای نیکی ایجادمیکنه آنهم دم عیدی چند روزی نیکی را بازداشت نگه می دارند داگاه دوملیون  جریمش میکنه آزاد می شود.  باجناق نیکی نتوانسته بود کارفیلم هشت را ادامه دهد شروع کرد کپی واجاره دادن فیلمهای ویدوئی. که بعدها بخاطر کپی کردن فیلم های غیر مجاز بازداشت شده بود که ازآنجاییکه درباره مغازه ای که خوش باعث شد باجناقش صاحب مقازه شود ودرآمد داشته باشد وگرنه هیچ پیش رفتی درزندگیش نداشت می خواست باکپی از فیلم های غیر مجاز پول در بیاره  که کار خلاف بود وجریمه می شدند بخاطر همین باجناق نیکی هم مخفیانه ازفیلمهای قدیمی که غیرمجاز گفته می شد تکثیر وپخش می کرد  درضمن از طرف وزارت ارشاد  برای آن دسته از کسائی که درکار خرید فروش واجاره فیلمهای هشت میلیمتری فعالیت داشتند مجوز فعالیت می دادند نیکی پیگیری کرد مجوزش راگرفته بود . درمحدوده میدان سیداسمائیل تعداد زیادی مغازه ودکه بود که فعالیت فیلم سوپر هشت انجام می دادند ولی فقط  نیکی با دو یاسه نفر ازدوستانش رفتندبرای گرفتن جواز اقدام کردند.بخاطر اینکه نمی خواستن فیلم های غیر مجاز یا کارشان غیر قانونی باشد از وزارت ارشاد جواز فعالیت گرفتند.

نیکی که دراداره بخاطر نداشتن دیپلم  نمره گروهش  بالا نمی رفت پیشرفت خوبی نداشت در ادارات آن موقع بغیر از اینکه تجربه کاری نیازبود مدرک تحصیلی در حقوق حرف اول رامی زد  درنتیجه حقوق خیلی کم اضافه می شد کارش هم سخت شده بود درهفته دوسه روز باید ساعت پنج صبح سرکار باشه دستگا های چیلر  

متورخونه راروشن کنه تا ساختمان گرم شود تابستان هم  خنک شودالبته صبها باماشین اداره می آمدندمی بردنش ولی حقوقش کم بود  شغل آزاد درآمدش بیشتر از اداره بود.نیکی  هم بخاطر مسائل وکارهای برادرش که شهید شده وجنازه اش مفقود شده بود پدر مادرش ناراحت بودن بدون اینکه مرخصی بگیرد چند ماه سرکار نرفته بود بدنبال کارهاومراسم به شهرستان رفته وکنار پدر مادرش مانده بود .

بعد از اینکه سرکارش برگشت او را به کارگزینی فرستادن ازاو پرسیدن چرا غیبت کردی سرکار نیامدی نیکی گفت کاری پیش آمده بود شهرستان بودم برادرم در جبه  مفودلاثر شده بایدبه پدر مادرپیرم رسیدگی کنم بخاطر همین  شغل آزاد انتخاب کردم اگر اجازه بدین  استعفا بدهم .

اول قبول نکردن گفت  برای مراسم وپیگیری وکمک به پدر ومادرم به شهرستان ساوه بایدبدگردم نمی توانم دیگه سرکار بیام  یکی از مدیرا ن که نیکی را  می شناخت صدا کرد گفت استعفا تا بنویس ورقه را بگزار روی میز رئس برو نیکی استعفا یش را نوشت گذاشت روی میز رئس  خداهافظی کرد ورفت.  دیگه نیکی شغل ازاد داشت هرزمان نیاز بود به خانواده سر میزد کارهای آنهارا انجام میداد ودر درمغازه فعالیت می کرد.

بازار فیلم خوب شده بود هرازگاهی فیلمهای دوبله شده خوب مجاز بامجوز وزارت ارشاد کپی وپخش می شد تعداد فیلم های مجاز بیشتر شد درآمد نیکی بیشتر  شده بود.نیکی ازصبح تاآخر شب درمغازه فعالیت می کرد سرگرم کارش بود  مدتی درآن مقازه کاسبی می کرد تا توانست خانه خودرا که درخیابان قصردشت بود بفروشد با مقداری وام که از بانک مسکن گرفت خانه ای قدیمی درسه طبقه درنزدیکی محل کارش میدان حسن آباد تهران  بخرد چهارمین فرزندش هم بدنیا می آید خدا یک دختر به او میدهد . پسرهایش دیگر بزرگ شده وپسر بزرگش به دانشگاه می رفت و دوپسر دیگرش دبیرستان درس می خواندند .

مغازه سید اسمائیل را فروخت و درخیابان وحدت اسلامی نزدیک چهار راه ابوسعید منطقه دوازده تهران یک مغازه فروش لوازم بهداشتی وساختمانی که فعال بود با اجناس داخل مغازه را یکجا خرید شروع بکار کرد  دوسالی درآن شغل فعالیت می کرد ولی نه توانست ادامه دهد تغییر شغل به لوازم خانگی داد آنهم سرمایه زیاد می خواست نتوانست تامین کند . به کار عکاسی تغییر داد که قبلا کار کرده وارد بود  مثل فروشندگی لوازم عکاسی وفیلم برداری گرفتن عکس  کم کم کارهای فیلم برداری مجالس وعکس برداری از مجالس واجاره دوربین فیلم برداری وعکاسی راه اندازی کرد.

پسر بزرگش که دانشجو بود بعضی مواقع به کمکش می آمد مدتی فعالیت کردن کارمیکس ومنتاژفیلمهارا به همکارانش میداد انجام می دادن توانست دستگاه میکس وکامپیوترتهیه کنه کار میکس وصداگذاری فیلمهای عروسی راهم درپشت مغازه دفتری درست کرده انجام بدهد پسرش هم در رشته نرم افزار کامپیوتر تحصیل می کرد می توانست درکار میکس کامپیوتری کمک خوبی باشد .

بعداز مدتی آپارتمان کوچکی درنزدیکی مغازه خرید ودفتر میکس ومنتاژ خودرا از مغازه به مکان جدید انتقال داد وپسرش درحین درس خواندن به کارهای دفتر کار میکس وصدا گذاری ومواقعی هم کار فیلم برداری انجام میداد .

در مجالس عروسی  قسمت خانوم ها فیلم بردار خانوم  نیاز بود که نیکی هرزمان  لازم بودباید باخودش می برد .

این موضوع که فیلم بردار خانوم باید باشد همسر نیکی نسبت به آن حسادت می کرد برای همین  مشگلات وناراحتی های زیادی ایجاد می کرد وخستگی نیکی دوچندان می شد برسر این موضوع باهم بدجوری اختلاف داشتند.هرچه نیکی می گفت این خانومها کارشان فیلم برداری  کارانجام میدند پول می گیرند. همسرش هالیش نبود برسر همین موضوع  درزندگی زناشوئی هم همیشه اختلاف داشتند نیکی ناراحت این بود که برای رفاه همسرش وبچه ها فعالیت می کند برایشان خانه و وسیله نقلیه خریده و تمام مایهتاج زندگی را بدون اینکه همسرش کوچکترین کمکی بکندخریداری می کند بخانه می آورد ازاینکه همه نوع رفاه وآسایش آنهارا فراهم می کرد ومسافرتهای تفریحی وشهرستان می برد  باز همسرش پشت سر نیکی پیش اقوام حرفها وداستانها تعریف می کرده همه را نسبت به نیکی بدبین می کرد بهانه جو و بد خلقی می کرد به فامیل نیکی روی خوش نشان نمی داد .

 هیچ وقت نشد که از نیکی بخاطر زحماتش قدردانی کند  همیشه ازاو دوری می کرد می گفت ازدست بچه هات خسته شدم  دائم غور میزد شاکی بود.برای همین نیکی  هیچ دلخوشی درخانه نداشت به خاطر بچه ها مخصوصا دختر کوچکش اورا تحمل می کرد چون آنهارا دوست داشت بارها ازرفتار وبی اهمیتی همسرش دررابطه با زناشوئی به همسرش هشدار می داد که زندگی براش جهنم شده اگه بدین صورت پیش برود  زن دیگه ای می گیرد اوهم با وقاحت تمام می گفت برو  زن بگیر  هرکاری دوست داری بکن من با توکاری ندارم .

اوائل زندگی  چنین نبود اززمانی گه بچه ها بزرگ شده بودند  نیکی همیشه سرکار بود بچه ها را کم میدید مادرشان آنهارا به  بخود وابسته کرده بود بچه ها فقط مادرشان را می دیدند. پدری که این همه بدبختی برای رفاه آسایش آنها می کشید را نمی دیدند درهر مورد از بحث بین پدر مادر اگر هم حق با پدر بود بازهم طرف مادر را می گرفتند باعث شده بود مادرشان نسبت به شوهر بی اهمیت باشد با پرروئی جواب اورا بدهد زندگی را برای او خراب کند.   

 

  فصل هفتم . ماجراهای نیکی با  اکی.


نیکی که با خانم خود اختلاف داشت وگاهی بگو مگوئی داشتند بعداز شروع کار فیلم برداری و اوج اختلاف نیکی باهمسرش برسر فیلم بردار های زن مخصوصا پیر دختری از طایفه عرب که به سفارش عموی دختره که نیکی مغازه ازاون خریده بود و به او قول داده بود به دختره فیلم برداری یاد بده شروع شده بود.

دختره که در نزدیکی مغازه نیکی زندگی می کرد  اخلاق ورفتاری عجیبی داشت فیلم برداری را خیلی دوست داشت یاد بگیره  بعضی روزها در مغازه نیکی می آمد نظافت می کرد ودر کارهای مغازه کمک می کرد  منتظر بود که نیکی کار فیلم برداری بگیرد اونهم برای کمک باآنها به مجلس برود تا یاد بگیرد بخاطر این زن  همسر نیکی همیشه پشت سر نیکی چرت وپرت می گفت که باهم درگیر بودن این درگیریها باعث نفرت ازهم و ازنظر عاطفی خیلی ازهم دور شده بودند.

 نیکی خود را با کار سرگرم می کرد بخاطر اختلافی که باهمسرش داشت اصلا دوست نداشت خانه برود تاآنجاکه می توانست درمغازه خود را سرگرم می کرد تا برای خوردن شام و خوابیدن خونه می رفت  ازهمسرش ناراضی بود هیچ دلخوشی ازاو نداشت بخاطر بچه ها مجبور بود تحمل کند حدود شش ماهی بود که باهمسرش ارتباط زناشوئی وعاطفی نداشت.

ازهمدیگر نفرت پیدا کرده بودن تا نیکی می خواست کوچک ترین انتقادی یا حرفی بزند فوری همسرش می گفت باز شروع کردی؟ اصلا مجال نمیداد نیکی  صحبت کند نیکی اعصابش خراب می شد ناراحت وعصبانی ازخانه می رفت بیرون .

در زندگی برای مرد فقط کار و خورد و خوراک نیست یک مرد همدم هم صحبت زنی که اورا درک کند مشوق درکارش باشد کمک فکری او باشد نیاز دارد ولی نیکی ازتمام  اینها محروم بود .شخصی بنام آقای فتحی که نیکی از آنها خانه ای  خریده بود باهمسرش به مغازه نیکی می آیند  نیکی می پرسه از اینطرفا می گویند همسایه شما شدیم نزدیک مغازه شما آپارتمان اجاره کردیم. قبلا زمان خریدن خانه باهم آشناشده و دوست بودند ولی مدتی بود همدیگر را ندیدن بودند ازدیدن هم خوشحال شدند .

خانه ای که نیکی خریده بودآقای فتحی یکی از وراث آن خانواده بود .آن موقع وضع مالی خوبی داشتند همه چی خانه ماشین قهوه خانه درحدود پانصد متر مربع وچلوکبابی بزرگی هم بالای قهوه خانه درنزدیکی میدان میوه تربار گمرک تهران داشتند که بعداز فوت پدرشان همه آنهارا به دلائلی نامعاوم  ازدست دادند .

هالا مستاجرند. آقای فتحی به خاطر  ناراحتی ریه که داشت همیشه مریض بود درشرکتی به عنوان راننده کارمی کرد همسر و دو دختر ویک پسرر داشت باحقوق کمی که می گرفت زندگی سختی داشتند همسرش  برای کمک به مخارج زندگی درخانه بغیر از کارهای خانه داری فعالیت دیگری ازقبیل آینه قاب زدن ومنتاژ آینه های فانتزی برای شرکتی انجام می داد که درخانه تحویل می گرفت و بعداز آماده شدن ازطرف شرکت خودشان می آمدن می بردند پولی که از بابت آن کار می گرفت خرج زندگی می کرد تا بچه ها یش سختی نکشند.

نام  همسر فتحی اکرم  بود که نیکی به آن خانم اکی می گفت بعضی مواقع به مغازه نیکی می آمد درددل می کرد که چه زندگی داشتیم همه چی روبراه بود شوهرم در قهوه خانه پدرش کار می کرد پدرشوهرم فتحی راچون تنها فرزند پسرش بود خیلی دوست داشت به او علاقه ریادی داشت سه دختر داشت که شوهر کرده بودن ولی باپدر مادر دریک خانه سه طبقه باهم زندگی میکردند.

تااینکه پدر شوهرم مریض شد فوت کرد .  بعداز فوت پدرشوهرم همچنان شوهرم قهوه خانه را  اداره می کرد درآمدیکه داشت بین خود وسه خواهرش که از ورثه های مرحوم پدرفتحی بودند تقسیم می کرد وهمگی در یک خانه زندگی می کردیم ولی خواهر ها نتوانستند بعداز فوت پدر باهم دریک ساختمان زندگی کنند به شوهرم فشار آوردند که خانه را بفروشد خانه را به بنگاه سپرده بودن برای فروش که شما آن را خانه رادرسال1369 خریدید هرکدام جدا گانه خانه اجاره کردند ازهم جداشدند .

خانم اکی ادامه میدهد .شوهرم همچنان قهوه خانه را اداره می کرد مشتری های خوبی داشت درآمدش هم خوب بود ماهیانه درآمد را بین خواهرا تقسیم می کرد ولی خواهرا به آن راضی نبودند می گفتند که مغازه را باید بفروشی سهم مارا بدهی هرچه شوهرم خواست که آنهارا از فروش مغازه منصرف کند نشد مغازه رافروخت ازآنجائی که چلوکبابی دررهن شخصی بود وپول زیادی از بابت آن گرفته بودن بعداز فروش چیزی دست ورثه نگرفت از بابت فروش قهوه خانه که کلی بدهی بابت دارائی وغیره داشت   کسر شد الباقی بین ورثه که پنج نفر بودن تقسیم شد از پولی که به شوهرم رسیدخیلی کم بود شوهرم  به خاطر اینکه مغازه را مجبور شده بود بفروشه ناراحت بود مریضیش بدتر شد مبلغی را خرج بیمارستان شوهرم کردیم والباقی را مقداری پول پیش رهن آپارتمان دادیم وبقیه را تا شوهرم کار پیدا کند خرج زندگی کردیم هالا شوهرم درشرکتی به عنوان راننده کار می کند .قبل از اینجا در محدوده گیشا زندگی می کردیم آن محل اجاره ها خیلی زیاد بود به این محل  نقل مکان کردیم درهمسایگی شما زندگی میکنیم . نیکی ازاینکه چنین مشگلاتی برای آنها اتفاق افتاده بود ابراز تاسف کرد گفت خیره انشاالاه خدا بزرگ است. نیکی فتحی راکه جوانی خوش سیما وآرامی بود می شناخت.

آقای فتحی هم نیکی را دوست داشت اکثرا به مغازه او سر میزذ فتحی  انسان اجتمائی نبود باکسی رفت و آمد نداشت ولی مرد خوبی بود برعکس اون خانم اش با تمام سختیهائی که می کشید به نظر شاد زند دل می آمد خانم اکی باهمسر نیکی گاهی رفت و آمد داشتند.

بعضی مواقع خانم اکی به خانه نیکی که نزدیک خانه مادرش بودمی رفت باخانم نیکی هم درد دل می کرد  که همسر نیکی درباره نیکی چه حرفها که به او می گفته ولی خانم اکی هیچ وقت در رابطه باگفته های همسر نیکی به او چیزی نگفته بود.

خانم اکی مشگلی درزندگی برایش پیش می آمد ازنیکی کمک می گرفت مواقه ای هم نیاز به پول داشت ازنیکی قرض می گرفت وبعد پس می داد زمانی که شوهرش در خانه بود به اکی می گفت که نیکی را زنگ بزن بیاد باهم باشیم .خیلی دوست داشت با نیکی هم صحبت باشد.

نیکی هم بعضی مواقع درد دل می کرد از زندگی که دارد از رفتار همسرش می گفت که دل خوشی در زندگی ندارد یا ازاین حرفها خانم اکی هم نیکی را دوست داشت به او احترام زیادی قائل بود حتی بچه های اکی هم نیکی را دوست داشتند همیشه به مادرشان می گفتند به نیکی زنگ بزن بیاد خانه ما نیکی هم برای انها  فیلمهای کارتونی وبا زیهای کامپیو تری می برد به این صورت بین آنها دوستی ومحبت ایجاد شده بود .

نیکی با سرگرم کردن خود باکار ومراسم های عروسی زندگی خودرا می گذراند درمواقئی هم به خانه دوستش آقای فتحی می رفت یا بعضی مواقع خانه مادر زن فتحی دوستش که درنزدیکی خانه نیکی زندگی می کردن می رفت باآنهاهم که پیرمرد وپیرزنی خوش برخورد بودن دوست شده بود باهم هم دردل می کردند.

تاینکه یکه روز بعدازظهر آقای فتحی می آید مغازه نیکی می نشیند.کمی باهم صحبت می کنند آقای فتحی از نیکی خیلی تشکر می کند که به خانواده او کمک می کند هرکاری دارند به او می گویند گاهی مزاهم اومی شوند .

 نیکی می گه این حرفهاچیه رفاقت برای این روزهاست کمی درمغازه می شیند همچنان سکوت کرده نگاه می کند نیکی که فکر می کرد آقای فتحی شاید پول قرض می خواهد روش نمی شود بگوید می گوید آقا فتحی پول دستی چیزی اگه خواستی توراخدا بگو منو شما باهم این حرفها رانداریم درضمن من با خانواد اگه قسمت بشه از فردا قراره چند روزی به مشهد برویم

آقای فتحی می گوید خیلی ممنون نه پولی نیاز ندارم . مشهد رفتی ماراهم دعا کن بعداز رفتن آقای فتحی خانم اکی با نگرانی سراق آقای فتحی را از نیکی می گیرد نیکی می گوید  تاچند دقیقه پیش اینجا بود رفت خانم فتحی می گوید که چکار داشت  به مغازه شما آمده بود نیکی می گوید کار بخصوصی نداشت یک ساعتی اینجا بود بعد رفت بعدبه اکی می گه که من ازفردا چندروزی نیستم اگه قسمت باشه باخوانواده میریم مشهد اکی  میگه شوهر منا هم دعا کن التماس دعا دارم.  . بعداز چند روز  از اینک که نیکی از مشهدبرمی گردد  می شنود که آقای فتحی فوت کرده به منزل آنها می رود به همسرش خانم اکی وبچه هایش همگی تسلیت می گوید.

مراسم سوم وشب هفت هم گرفته شده وتمام شده بود نیکی ازاینکه نتوانسته بود در مراسم ها شرکت کند ابراز  تاسف کرد. ولی درمراسم چهلم نیکی تا توانست کمک کرد واقعا آقای فتحی رادوست داشت.

بعداز فوت آقای فتحی بخاطر کم بودن ثابقه کاری درشرکت حقوق خیلی کمی به خانوادش میدادند پسرش که حدود 18 سال داشت به خاطر تک فرزند بودن وکمک به خانواده درخواست معافیت ازسربازی داده بودند.

که خانم اکی به دنبال کار پسرش بود که از آنها  ضامن باجواز کسب خواسته بودند خانم اکی به مغازه نیکی می رود جریان جواز کسب رامی گوید.

نیکی هم می پذیرد جواز کسب خودرا برداشته باآنها به اداره نیروی انتظامی می روند بعداز اینکه کارشان تمام می شود ساعت تقریبا دو بعدازظهر می شود نیکی خانم اکی با دختر کوچکش رادعوت می کند که ناهار برویم خانه ما  اول قبول نمی کردن با اسرار نیکی قبول می کنند .نیکی آنهاراکه اکی وودخترش باهم بودندمی برد خانه خودش. همسر نیکی بادیدن خانم اکی باوجود اینکه درجریان فوت شوهرخانم اکی بود اصلا خودش را نشان نمیدهد شروع می کند به انتقاد کردن از نیکی که چرا آنهارا آوردی اینجا . هرچه نیکی می گوید همین نزدیکی ها کار داشتند دیدم دعوتشون کردم  مهمان هستند شوهرش مرده  خوب نیست برو تسلیت بگو اونهم هیچ توجه ای نمی کند ازآشپزخانه بیرون نمی آید نیکی خودش سفره ناهارامی آورد غذا رامی کشد باهم می خورن  کمی استراحت میکنند بعد میروند

خانم اکی ازنیکی تشکر می کند می گوید ببخشید که مزاهم شدم فکرکنم خانم شما از دیدن من ناراحت شد نیکی می گوید اون اخلاقش همینه شما ناراحت نباش .

بعدها خانواده فتحی از آن محل رفتند نیکی هم خبری ازآنها نداشت بعداز چند ماه یکه روز نیکی ناهار خورده باماشین ازخانه به مغازه می رفت که می بینه خانم اکی بادختر کوچکش داخل کوچه به طرف خیابان می روند کنار آنها ترمز می کند

  کجا از این طرفها خانم اکی می بیند نیکی است احوالپرسی می کند نیکی می گوید بیائد داخل  ماشین نیکی می گوید خوب کجا می خواستین  برین اکی می گوید داشتیم می رفتیم خانه مان نیکی می پرسه ازمحل ما رفتین کجا زندگی می کنید اکی می گوید پاسداران خیابان یخچال نیکی می گوید من شمارا می برم . حالا چرا پاسداران اکی می گوید  داستانش طولانیه برایت تعریف می کنم نیکی که کنجکاو بود می کوید باشه همین حالا تعریف کن. خانم اکی می گوید بعد از فوت شوهرم صاحب خانه گفت که قراره خانه را بکوبیم بسازیم لطفا به دنبال خانه باشید .

از طرفی پسرم بعد از فوت پدرش به من گفت که روی من حساب بازنکن خانه را ترک کرده رفته باعمه هایش زندگی می کند با صاحبخانه حساب کردیم چند ماهی بدهی از اجاره مانده بود از پول پیش کم شد .

برای من هشتصد هزار تومان پول پیش بیشتر نمانده بود  ازشرکتی که فتحی کار می کرد درخواست کردم که وامی کمکی بگیرم برای پول پیش خانه   مدیرشرکت     پیر مرد بودگفت که شمادر نزدیکی شرکت سمت پاسداران زندگی می کنید؟

هرچقدر پول پیش داریدبیاورید بقیه را من تهیه می کنم مارا بردند سمت پاسداران به یک بنگاهی سفارش دادن که خانه کوچکی برای ما تهیه کند.

بنگاهی خانه قدیمی کوچکی دارای دواطاق یکی پائین باآشپزخانه کوچک ودیگری بالای آن که دست مستا جر دیگه ای بود به من نشان داد گفتم اینجا خیلی قدیمیه وکوچک است بنگاهی گفت مدیر شرکت گفته تا یک میلیون تومان من میتوانم روی پول پیش شما بگذارد شما هم که بیشتر از هشتصد هزارتومان نداری بااین پول خانه دراین محل نمیشه پیداکرد اینهم قسمت شما بوده اگه دوست داری برایت اجاره کنم .

من هم دیدم مجبورم جای دیگه ای با این پول خانه نمی توانم اجاره کنم قبول کردم .قولنامه رانوشتند درقولنامه قید کردند که از پول پیش خانه یک میلیون تومان برای آقای مدیراست که زمان تخلیه خانه باید به او باز گردانید شود درصورتیکه فکرمی کردم که از طرف شرکت  کمش کردند . حالا باهم بریم خانه راببینید .

به خانه آنها رسیدند نیکی وارد خانه که شد دالان باریکی با دیوارهای کاه گلی قدیمی که وارد حیاط کوچکی می شدی یک اطاق کوچک درحدود نه متر واطاق کوچکی هم درحدود شش متر که به عنوان اشپزخانه استفاده می کردند چندپله میخورد به پائن که نیمه زیرزمین می شد گفت تعجب کرد که چتور چنین جائی را قبول کرده .

تازه باید گاهی برای دیدن پدر و مادر پیرش به سمت مرکز شهر بیاید که کلی کرایه ماشین باید بدهد . تلفن منزل اکی را می گیرد برمی گردد .


تاریخ ارسال: جمعه 19 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:55 ب.ظ | نویسنده: شعبان | چاپ مطلب 0 نظر

زندگی نامه وسرگذشت نیکی قسمت ششم


زندگی نامه وسرگذشت نیکی قسمت ششم

  ماجرای ازدواج موقت نیکی با اکی .

نیکی که باخانم اکی آشنا شده بودومیدانست شوهرش فوت کرده بادختر کوچکش زندگی می کندو پدر مادرش راهم می شناخته وباشوهرش هم دوست بوده . اکی بعداز فوت همسرش بعضی مواقع به  نیکی سرمیزد درد دل می کرد از وقتی که  شوهرم مرده  چند تا از فامیلها ی مادرم  بکی  پسردایم  درخواست  ازدواج داده من نمی خوامش  بد اخلاقه.  نیکی می پرسه  مجرده  اکی می گه زن داره ولی اختلاف دارن  داره طلاق می گیره  می گه صیقه میکنم  نا بعد ببینیم. نیکی به شوخی میگه  خودم باهات ازدواج میکنم  ولی منهم نمیتونم عقد کنم  می دونیکه زن دارم  ولی خودت از مشگل ما خبر داری دیگه . اکی می گه  میدونم زنت پشت سرت چه حرفهایی میزنه ولی من شمارا خوب می شناسم  می دونم  چه مشگلاتی  با خانومت داری من باهاش رفت  وآمد دارم .

 بعد ازچند روز  به نیکی زنگ میزنه حال احوال پرسی . می گه نیکی رو حرفت هستی نیکی می گه در رابطه چی می گه من باپدرم و مادرم صحبت کردم  گفتن ما موافقیم .با نیکی اردواج کنی  . چون اونا شما را می شناسن قبولت دارند. چند روز بعد که اکی به خونه پدرش که نزدیکه خونه نیکی سکونت داشتندآمده بود به نیکی زنگ میزنه من خونه پدرم هستم  می تونی بیایی اینجا نیکی می گه باشه شب می آم  . نبکی شب با یک جعبه شیرین میره خونه پدر اکی  حال واحوال    پدر مادر اکی  میگن  خوش آمدی کمی بعد میگه من میخاهم   بااکی ازدواج کنم   موقعیت زن وبچه هایم را اکی میدونه اگر اجازه بدین صیقه محرمیت رافردا انجام بدیم یک خونه اجاره کنیم باهم زندگی کنیم منهم کمکش میکنم انشالا زندگی خوبی داشته باشه آنها قبول میکنندمی گن مبارکه انشااله.

اکی که اطلاع کامل از زندگی نیکی وارتباط واختلاف باهمسرش رامی دانست واز اینکه نیکی بارها به او وشوهرش کمک کرده ودوست شوهرش بودو می دانست  بچه های خودش هم  نیکی را دوست دارند دوست داشت که بانیکی ازدواج کنه که در زندگیش کمکش کند چون شوهرش فوت کرده بود بغیر از چهل هزار تومان ماهیانه حقوق وچند تیکه فرش ولوازم خرتو پرت بی ارزش ودختری کوچک که باید نگهداری می کرد درخانه اجاره ای که اجاره هم میداد چیزی برایش باقی نگذاشته بود.

فردای آنروز نیکی انگشتری طلا  برای اکی می خرد باهم به دفتر خانه می روند  صیقه محرمیت را انجام میدهند و ورقه  هم می گیرند . بعد باهم به زیارت حضرت معصومه شهر مقدس قم می روند. بعداز آن نیکی  مقداری پول پیش تهیه می کند با پول اکی مبلغ هشتاد هزار تومان  باهم  آپارتمانی درحدود هفتاد متر  درمحدوده مغازه نیکی  رهن و اجاره می کنند.وسائلهای اکی را که چند تیکه لوازم بیشتر نبود شامل دوعدد فرش کهنه ویخچال کوچک وتلوزیون قدیمی وچند عدد پتو وبالشت می آورند خانه جدید مستقر می شوند  که بعد ها وسایل خونه را کم کم تکمیل می کنند . دخترکوچک اکی را درنزدیکی محل زندگیش به مدرسه ثبت نام می کنند .

زندگی راحتی داشتند نیکی  هم همه نیازهایش را برآورده می کرد هیچ کم کسری در زندگی نداشت

دوهفته ای نگذشته بود که خانواده نیکی اطلاع پیدا می کنندکه نیکی با اکی ازدواج کرده باوجودیکه همسر نیکی نزدیکه یکسال بود عدم تمکین داشت با نیکی ارتباط عاطفی نداشتند خودش بارها گفته بود برو زن بگیر ناراحت عصبانی  شده بود  بچه های نیکی را برعلیه پدرشان نحریک می کرد که بچه ها دخالت کنند ناراحت می شه می گه  شما  شما در زندگی خصوصی ما دخالت نکنید. بچه ها می پرسند که مادر می گه زن گرفته ای چرا مگر مادرما چشه؟ نیکی میگه ازخودش سوال کنیدکه چشه خودش گفته من مریظم ناراحتی دارم  برو زن بگیر   (  بچه ها چون هیچ کدام زن نداشتند نمی دانستندکه یک مرددرچنین مواقعی چه می کشد )   مردیکه تمام عمر خود را از نوجوانی بدون اینکه کسی کمکش کرده خودش به تنهائی زندگی را تامین کرده توقع دارد که همسرش به او احترام بگذارد اونا درک کند در زندگی کمک فکریش باشد که نبود درصورتی که  با کوچک ترین حرف قحر میکرد دیگه بانیکی حرف نمی زد  اعصاب اورا خوردمی  کرده .خلاصه نیکی به بچه ها می گه  من با مادرتان مشگل دارم اگر خیلی ناراحته میتونه طلاق بگیرد منهم طبق قانون تمام حق حقوقش را میپردازم هرچه قانون بگه قبول میکنم تاطلاقش بدهم .نمی خواهم  بااون زندگی کنم.چند روز بعد نیکی سه تا از خواهر های همسرش را که در تهران زندگی می کردن دعوت می کند در رابطه با طلاق دادن خواهرشان با آنها صحبت می کنه  می گه  که من و خواهرتان مدت هاست اختلاف داریم نمی توانیم باهم زندگی راحتی داشته باشیم و مدت زیادی است که ارتباط عاطفی بین ما قطع شده من مجبور شدم که با زنیکه  شوهرش مرده وخوانوادش را می شناسم ازنظرمالی نیاز به کمک دارد کمک کنم .اونهم خودش دوست داره بامن زندگی کنه  از نظر مالی چیزی نداره ولی حقوق شوهرش را می گیرد و کاری به زندگی خواهرتان یا بچه های من  ندارد ولی خواهرتان خیلی ناراحته می خوام با توافق هم تمام حق وحقو ق و مهریش را بدم بعد طلاقش بدهم اینکه زندگی نیست ماداریم تا کی می خواهیم خودمونو گول بزنیم  وقتی خواهرتان به هرکی می رسد پشت سر من حرف هایی می زنه میکه  شوهرم بد اخلاقه ورفتارش خوب نیست  .چگونه بااون زندگی کنم خواهرا که میدانستند خواهرشان چه اخلاقی داره بارها نیکی با آنها درباره رفتارش گفته بود درجریان  بودن می دونستند که خیلی وقته باهم اختلاف دارن با همسر نیکی صحبت می کنند .

به این نتیجه می رسند که اکه خواهرشان درخانه شوهرش باشد بهتر از طلاق گرفتنه به نیکی می گن که شما فکر کنید که خواهرمارا طلاق دادی باید کسی باشه که از بچه ها مواظبت کند یانه اون همین جا زندگی می کند از بچه ها مواظبت می کند با شما هم هیچ کاری ندارد.شما هم با او کاری نداشته باش برای نیکی زندگی در کنار او خیلی مشگل بود دوست داشت  ازاو جدا بشه ولی بچه هایش راهم خیلی دوست داشت نمی خواست بچه ها که بزرگ شده بودن موقع زن گرفتن یا زمان ازدواج دخترش بگویند پدر مادرشان ازهم  جدا شدند . بعدها برایشان مشگلی پیش بیاید قبول می کند که همسرش بماند از بچه ها وزندگی مواظبت کند. کاری به کارهم نداشته

باشند باوجود اینکه همسر نیکی قبول کرده بود که کاری به کار نیکی نداشته باشه ولی بازهم زندگی را برای نیکی و خودش خراب می کرد خودش هم روز خوشی نداشت . نیکی فقط به خاطر بچه هایش بود که قبول کرده بود اون تو خانه نیکی بماند و زندگی آنهارا تامین می کرد نمی گذاشت کوچکترین کم کسری داشته باشند . 

نیکی مدتی بود با همسردوم زندگی آرامی داشتندهمیشه نهار خونه اکی بود وشبها  به خانه خودش می رفت وهمسردومش با خانواده نیکی کاری نداشت  بعد از مدتی به خاطر مشگلاتی که  از طرف پیر دختری که از طرف عمو یش که نیکی مغازه را ازش خریده بودبرای کار پیش نیکی معرفی کرده بود تا کار فیلم برداریی یاد بگیره نیکی چند باری اون را باپسرش برای کمک ویاد گرفتن به مجالس عروسی می فرستاد ولی پسرش از رفتار دختره ناراحت بود باخودش نمی برد نیکی هم اورا برای کارهای ساده جشن تولدی میفرستاد ولی مشگلاتی ایجاد میکرد به همه  خود را به عنوان فیلم بردار نیکی معرفی میکرد نیکی هم نمی خواست با اون کار کند زمانی که برای کمک به فیلم برداری میرفت ناراحتی ایجاد میکرد  هیچ کس از فیلم بردارهای مردنمی خواستند ببرنش سر فیلم برداری اونهم درمغازه می آمدایجاد ناراحتی میکرد درضمن کار عکاسی دیگه از رونق افتاده ودرآمدکم شده  ومشگلات فیلم برداری عروسی زیاد بود پسر بزرگ نیکی هم مستقل جایی در بالا شهر اجاره کرده کار میکردرفته ومستقل شده بود نیکی  وبه فکر تغیر شغل دیکه ای بودچونکه کار عکاسی خراب بود درآمدی نداشت از طرفی آن پیردختر برای نیکی همیشه مضاحمت ایجاد میکرد تا اینکه مغازه را می فروشد به دنبال ملکی با مقازه که آپارتمان داشته باشه تا اکی راهم پیش خودش ببره که کرایه نده فکر میکند.

بعداز فروختن مغازه به فکر کار دیگه ای بود تا اینکه ملکی برای خریدن پیدامی کند که دو طبقه آپارتمان ودو مغازه با جواز املاکی وآژانس داشت .کل پولی از فروش مغازه برایش مانده بود با یک واحد آپارتمان که درسیزده آبان داشت  و یگ واحد آپارتمان نزدیک مغازه در طبقه سوم داشت همه  راباهم  می فرشد یک ملک با دو مقازه   و دو واحد آپارتمان قد یمی ساز میخرد ولی باز کم میاره  مجبورمیشه آپارتمانهای ملک را  رهن بده  با پول رهن خود ملک وپول مغازه وآپارتمانها یش آن ملک رابخرد یکی از مغازه های ملک که آژانس بود از حیاط ملک گرفته وساخته شده بود از نظر شهرداری خلاف بوده ولی جواز گرفته  اجاره داده بود ومشغول کار بودندفروشنده به نیکی میگه اگربخواهی آژانس را داشته باشی نمی توانم سند قطغی بنام بزنم باید مغازه را تخریب کنیم تا سند قطعی بزنیم ولی میتونم وکالت بلاعزل بزنم  خودت هر وقت تونستی پایان کار مغازه آزانس را بگیری کل ملک را بنام خودت قطعی بزنی تاآن موقع هم آژانس رامیتونی اجاره  بدهی درآمدی داشته باشی نیکی بعداز پیگیری وپرسیدن از دفتر خون  قبول میکنه میرن دفترخونه وکالت میزنند بعدن خود نیکی با وکالتی که داشت بامراجعه به اتحادیه املاک جواز را به نام خودش میزنه به اسم املاک ارشاد تغیر نام میده در مغازه املاک شروع به فعالیت می کند با اکی هم آپارتمانی در محدوده محل کارش اجاره می کنند مستقر می شوند در مغازه املا کی شخصی که قبلا کار می کرد بانیکی موافقط می کنندبرای نیکی کار کنند. مدتی گذشت نیکی برای ناهار پیش همسر دوم اکی می رفت وشبها در خانه خودش مشگلی نبودولی همچنان بازنش ارتباط عاطفی  نداشت  ولی باآرامش زندگی می کردند . تا اینکه که  پسر  اکی که هیچ وقت بعداز فوت پدرش به مادرش سر نمی زد پیداش می شه که بادختری آشنا شده ودوسالی بود که ازدواج کرده بود در خانه پدر زنش زندگی می کرده که با پدر زنش اختلاف پیدا می کنند از خانه بیرونشان میکند میاد خونه نیکی می گه که قرار است خانه اجاره کنیم برویم چند روزی مهمان شما هستیم   . ولی آنها چند وقتی که در خانه اکی بودند به دنبال خانه نمی رفتند. چونکه پولی  نداشتند . ازموقئی هم که آمده بودند همیشه زن وشوهر باهم درگیری داشتند تاجائی که به هم باصدای بلند فحش وناسزا می گفتند باعث آبرو ریزی درمحل شده بودند نیکی که از وضعیت خانه که آسایش نداشت اکی هم نمی توانست کاری بکند به قول خودش پچه شه چکار میتواند بکند مشگلاتی پیش آمده بود حتی پسرش نزدیک بود که با نیکی درگیر شود  دیگه از وضعیت آن خانه خیلی ناراحت بودبه اکی میگه همین خونه بشین باپسرت و عروست باهم زندگی کن اکی هم میگه خودت میدونی نیکی هم آنها را ترک می کنداز  آن روز دیگر ارتباط بین آنها قطع میشود.بعداز رفتن نیکی دوهفته ای نگذشته بود که اکی زنگ میزنه که من طلاق میخام مهریم رابده  مهریش که 5 سکه تمام بهار بود حساب میکند به قیمت روز میگویدبیا بگیر.فردای آنروز  میادپولش رامی گیره نیکی ناراحت میشه فکر میکرده که پسرش بره دیگه مشگل حل میشه ازآن روز دیگه ارتبات شان باهم قطع میشه .  پسر اکی که سرکارنمی رفت بازنش هم همیشه درحال دعوا ودادبیداد کردن بوده . تااینکه اعصاب اکی به هم می ریزد ناراحتی اعصاب میگیره با آنها درگیر می شود  بیرونشون می کند . پسرش می ره پیش خواهر بزرگش که شوهرش در کار پخش لباس زنانه فعالیت می کرد بادامادشان کار کند و در آپارتمان اجاره ای آنها باهم زندگی کنند.  بعداز مدتی اکی که بابت مخارج زندگی وکرایه آپارتمان به مشگل برمی خورد اجاره آپارتمان را نمی تونه پرداخت کند مجبور میشه که آنجارا تخلیه کند آپارتمان کوچک با پول پیش کمتر اجاره کند درنتیجه آپارتمان کوچکی درحدود سی متر اجاره می کند به آنجا نقل مکان می کند درموقع اصاص کشی پای اکی می شکند گچ می گیرند هنوز درست جابجا نشده خانه نشین می شود.

بعداز تقریبا  6  ماه دختراکی به نیکی زنگ می زند که مادرم پایش شکسته آپارتمان راهم عوض کردیم . مادرم می گه به نیکی بگو بیاد  کارش دارم نیکی آدرس خانه جدید را می گیره میر ه. می بیند آپا رتمانی خیلی کوچک درطبقه دوم ساختمان اجاره کرده که جا برای مبلمانش نبوده آنهارا به پائین ترین قیمت فروخته .خودش هم پایش شکسته وسایل ها دور برش ریخت  است . کمک می کند لوازم هاراجابجا می کند خانه را سروسامان می دهد .نیکی  ازاین پیش آمد ی که برای اکی اتفاق افتاده بود نگران اکی شد. ازآن موقع هرروز به اکی سر میزد کم وکسری نداشته باشد پاش شکسته بود دخترش هم زیاد نمی توانست کمک کند نبکی می رفت کمک می کرد . اکی ازاینکه پسرش آزارش داده وچقدر مشگلات بعداز رفتن نیکی داشته  پشیمان شده بود به نیکی پیشنهاد می کنه که دوباره پیش مابیا نیکی هم موقعیت اونو می بینه دوبار ه قبول می کنه صیقه یک ساله محرمیت بنویسه تا بتواند آزاد به خانه اکی رفت وآمد کند تا کمکی ازنظر مالی وخردو خوراک برایش باشد.دیگر ازپسر اکی خبری نبود اکی هم خبری ازآنها نداشت میگه  پسرم که دیگه نمی آید باخواهرش زندگی می کند پیش شوهرش هم کار می کند دیگه باما کاری نداردبعداز یک سال مدت قرارداد اجاره خانه به پایان رسیده بود چون آپارتمان کوچک بود تخلیه کردند آپارتمان بزرگتر اجاره کرده وسائل را به آپارتمان جدید می برند حالا دختر اکی بزرگ شده بود  ولی مادرش را آزار میداد حرف اورا گوش نمیداد بعضی مواقع  به کلاس نمی رفت درس نمی خواند معلم هایش مادرش را درمدرسه می خواستند نیکی هم هرچه با اون حرف می زد گوش نمیداد.آنزمان هم بعداز مدتی از طرف شهرداری منطقه مغازه نیکی ورقه ای به نیکی میدن که نوشته بود کسانی که قبل از سال هشتاد خلافی درساخت ساز داشتند نتوانستندپایان کار بگیرن به شهداری منطقه مراجعه کنند نیکی که به خاطرخلاف مغازه آژانس ملک را نمی توانست پایان کار بکیردبه شهرداری مراجعه میکند مدارک می برد رخواست رسیدگی  به خلاف مغازه آژانس میدهدتاپایان کار بگیردبابرسی مدارک میگن از زمان ساخت مغازه تا الان دارایی مغازه وکلیه بدهی های ملکت را پرداخت کن فیشهایش را بیارتا رسیدگی کنیم نیکی نزدیک یکماه رفت وآمد وپرداخت تقریبا پانصد هزارتومان آن موفع فیش هایش را برد شهرداری تحویل داد گفتتند چند روز یگه بیا نیکی چند روز بعد می رود به شهرداری برای جواب درخواستش میکن برو حسابداری فیش پرداختی رابگیر ببرپرداخت کن بیار نیکی فیش را میگیره میبینه که مبلغ چهار ملیون نومان باید بپردازد 

براش مشگل بود چهار ملیو ن رانقد  پرداخت گند کفتند می توانی کمی نقد والباقی را اقصاد پرداخت کنی  فیش راببر پیش ریس امضا کنه بیارتا اقساطی پرداخت کنی نیکی فیش رامی بره پیش

ریس شهرداری که امضاکند ریس فیش را می بینه   میگه آدرس مغازه کجاست نیکی میگه میدان هاشمی آژانس جعفری ریس شهرداری فیش را پاره میکنه که کی گفته به شما پایان کار بدهند بایدمغازه آژانس  تخریب شود نیگی هرچه گفت که خودتان نامه دادید ریس کفت بهیچ وچه نمیتونی پایان کار بگیری باید بری تخریب کنی هرچه نیکی اسرارکرد

کلی دوندگی کردم پانصد هزلرتومان بابت  دارایی دادم قبول نکرد .بعدن نیکی فهمیدمالک قبلی ملک باشهردار منطقه دوست بوده این خلاف را انجام داده بود آن موقع اقدامی نکرده بوده حالا که پرونده را دیده یادش افتاده که خلاف مغازه آژانس که مالکش بنام جعفری بوده موافقت نکرده نیکی که دربدترین زمان کاری بود درآمدی نداشت وکلی هم هزینه دارایی داده بوداز طرف شهر داری آمدن درآژنس  را پلمم کردن  ازطرفی درآمد املاک هم کم شده بوددرآمدی نداشت  کل ملک را بادو واحد آپارتمان رابدون اینکه پایان کار بگیرد فروخت پولی که بابت رهن دوواحد گرفته بود راهم پرداخت مقداری هم از خواهرزنش موفع خریدن ملک گرفته بود ماهانه مبلقی می پرداخت تصفیه کرد باپولی که براش مانده بود نمی توانست مغازه یاملکی که مغازه داشته باشه درمحل خوب بخرد


چگونگی رفتن دوباره نیکی ازپیش اکی.

اززمانیکه مشگالاتی درزندکی  دختربزرگه اکی پیش آمد که منجر به طلاق گرفتن از شوهرش شد و بعدش باماشین تصادف کرد مدتی در بیمارستان بستری بود

بچه هایش را مادر شوهرش بردبود پیش خودش اکی هم مریض را بعداز مرخصی ازبیمارستان به خانه اش آورد تا ازاوپرستاری کند دخترش نمی توانست حرکت کند . مدتی نیکی هم هروقت میرفت خانه به او کمک می کرد اکی هم که شده بود پرستار مریض دقیقه به دقیقه دستور میداد اکی دیکر زندگی خودش ازیاد رفته بود همیشه هم مهمون برای دیدن مریض می آمد اکی که ازکار زیاد وازدست دخترش کلافه شده بود بانیکی هم دعوا می کرد چند ماه بدین منوال گذشت نیکی دید دیگه دختر بزرگه اکی آنجا ماندگار شده رفت و آمد مد به اون خونه زیادشده اکی هم به خاطر دختر کوچک اش که نیکی می گفت  چرا هر کاری می کند جلوش را نمی گیری بانیکی برخورد بدی داشت بااو بد رفتاری می کردنیکی که می بیند آن خانه خیلی شلوغ شده جای اون دیگه آنجا نیست آنها را ترک می کند از طرفی کسب و کار نیکی  خراب شده بود که مجبور شدکل ملک با مغازه و دو واحد آپارتمان را بفروشه  باپولی که گرفت پول رهنی که بابت دو واحد آپارتمان  گرفته بود ونزدیک بیست ملیون تومن  از خواهر زنش گرفته بود ماهیانه مبلقی به اون میداد بهش برگردوند.  الباقی را  یک مغازه داخل یک  پاساژ خریدو با یک واحد آپارتماه  70 متری  درخیابان سرسبیل بازسازی کرد  که اجاره بده کمک خرجی داشته باشه  به املاک یکی از دوستاش برای اجاره سپرده بود  خودش هم مشقول بازسازی مغازه بود که بعد از چند روز  از املااک دوستش زنگ میزنه که برای آپارتمانت مشتری برای خرید هست بیا بفروشیم  . برات یک واحد دیگه می خرم شما سلیقت برای بازسازی  خوبه قیمت دادم طرف خریداره  . نزدیکه سه چار ملیون سود می کنی نیکی  خونه را به قیمت 23 ملیون قولنامه مینویسه 7 ملیون بعانه می گیره الباقی دردونوبت پانزد روزه تا کاراش انجام بشه برن سند بزنند نیکی مشغول بازسازی مغازه بود بعد پانزده روز املاکی زنگ میزنه بیا مبلغ مرحله دوم را بگیر نیکی میره   املاکی میگه  دراین چند روز ملک قیمتش دوبرابر شده با پول این آپارتمان دیکه نمیتونی جایی بخری من می خواستم بلکه معامله را فصخ کنم ولی خردار یک خانوم بادوبچه کوچک نتونستم کاری بکنم نیکی میگه مهم نیست  شده دیگه خدا بزرگه پولش را می گیره برمی گرده مغازش را بازسازی میکنه برای فروش مبایل ولوازم مبایل مدتی مشغول کار مبایل فروشی بعد نبود ولی مقازه های زیادی مبایل فروشی اطراف نیکی بازشد دیگه درآمدی نداشت تااینکه جمع کرد مغازه را به اجاره داد به بیمه  ایران در این مدت که بیکار بود با پول خونه درسال 86 بود که زمینی در در مازندران منطقه نور چمستان 1216 متر رابه مبلغ تقریبا بیست ملیون تومان می خرد.   زمان قرارداد یک ساله مغازه با بیمه ایران تمام نشده بود که تخلیه کردن گفتند مشتری ندارند.خلاصه نیکی مغازه را می فروشد به دنبال جمع آوری سوابق وپرداخت حق بیمه می رود همه را جمع می کند از سی سال هم بیشتر می شود  به شعبه تامین اجتمائی می رود درخواست باز نشستگی میدهد بعداز چند ماه رسیدگی به سوابق وپرداختی های نیکی با باز نشستگی او موافقت می کنند ومستمری بگیر میشود ماهیانه مبلغی حقوق دریافت می کند.نیکی در خانواده خود  بچه ها یکی ازدواج کرده بود دومی هم درحال زن گرفتن بود ودخترش هم عقد کرده بود . نیکی که  آپارتمانش درطبقه سوم قرار داشت وآسانسور نداشت رفت وآمد مشگل بود از طریق آگهی روزنامه آنجا را می فروشه   و آپارتمانی درطبقه اول همان محدوده خریداری می کند باسلیقه خودش آنرا بازسازی می کنه  در مدت بازسازی پیش خودش می گه.با همسرم صحبت کنم که دیکه بازنشسته شده ام و بچه ها هم می خواهند برند دیگه دوتا عروس داریم با یک داماد بیا تا درست  باهم زندگی کنیم حتی اطاق خواب را مرتب می کند بعداز اینکه کارهای بازسازی تمام می شود پسر نیکی عروسی می کند می رود به آپارتمان خودش دختر نیکی هم ازدواج می کند می رود خانه خودش یک پسردیگه نیکی چندسالی بودکه ازدواج کرده رفته بود پسر سومی نیکی هم مستقل برای خودش کارگاهی اجاره کردبود کارمی کرد مجردی زندگی می کرد نیکی که فکر می کرد همسرش بادیدن اینکه شوهرش  مدتی توخونه بنایی میکنه با همسر دومش هم قطع رابطه کرده اطاق خواب را روبراه کرده تخت خواب دونفره خریده اطاق را مرتب کرده خودش پاپیش بگذارد چیزی بگه آشتی کند تا باهم به خوبی زندگی کنند. ولی خبری نبود به تمام این زحمات وکارهای نیکی براش انجام می داد بی اعتناء بود تا اینکه نیکی اورا صدا می کند به اطاق خودش تا باهم صحبت کنند میگه که دیگه بچه ها رفتن من موندم  و تو یگ حقوق بازنشستگی هم می گیریم گذشته را تمومش کن دیگه باهم زندگی گنیم  اینجوری که نمیشه زندگی کرد . زن نیکی گوئی اصلا هیچ کدام از حرفهای نیکی را نفهمیده باشد می گوید باز شروع کردی  می ره  به اطاق خودش درب رامی بنده   نیکی که ازاین کار اون عصبانی می شه می گه مگه باتو نبودم عجب آدمی هستی چرا جواب ندادی رفتی . مثل اینکه حرف حساب سرت نمیشه مگه تو انسان نیستی حیف این زهمات ومخارج که برای خونه خرج کردم حالا ببین هرجوریکه باشد طلاقت میدهم .فردای آن روز زن نیکی به پسربزرگش زنگ میزند که پدرت باز شروع کرده هرچی ازدهنش درمی آید به من می گه تهدیدم می کند که طلاقت میدم شب که نیکی میاد خانه می بیند  پسر وعروسش آمدن حال و احوال می کنند بعداز شام جلو تلوزیون نشسته بودن زن نیکی می رود اطاق پسرش هم پشت سرش نیکی را صدا می کند نیکی می رود پسرش می گوید بازچی شده .مادرم می گوید پدرت هرچه ازدهنش درآمد به من گفته وتهدیدم کرده که طلاقت میدم. نیکی می گوید آره می خام طلاقش بدهم کسی که هیچی نمی فهمد حرف حالیش نیست چگونه باید بااون زندگی کرد هرچه باهاش صحبت کردم باز طبق معمول گفت باز شروع کردی . آره می خواهم طلاقش بدهم  هرچقد رهم قانون بگویدبه او میدهم.پسر نیکی بدونه اینکه درست قضاوت کند می گه پس ماوکیل می گیریم شماهم برو وکیل بگیر.  نیکی میگه پس شماهم خیلی واردی باشه برو وکیل بگیر . درصورتی  که  ما   گفتن  پسر نیکی نشان از همایت او از مادرش بود همین جمله  ها باعث  می شد اختلاف ها زیاد بشه زن  نیکی حدود پانزده سال بود که با شوهرش نیکی  قطع رابطه کرده چه دلیلی بهتر ازاین برای طلاق دادنش  بود

واقعا چه دنیائی بچه هاهمیشه ازمادرشان حمایت می کنند درصورتیکه مشگلات زندگی زیادش به دوش پدر است که اصلا ازطرف بچه ها نادیده گرفته می شود پدر بخاطر راحتی آنها ومخارج خورد و خوراکشان چه سختی ها کشیده وپیش خودش گفته باید با همین زنم به هر سختی که است مدارا کنم مبادا بدون مادر بچه هابرایشان سخت بگذره یامشگلی پیش بیادالبته نا گفته نماند  بخاطر  دخالت وحمایت بیجای یعضی ازبچه ها در مورد زتدگی پدر مادر ها و بخاطر دلسوزی از انهاو قضاوت بی مورد در باره آنها باعث ازهم پاچیدن خانواده می شوند باز نیکی تحمل می کندحرفی نمی زند تا ببیند چی پیش می آید. نیکی که قصد داشت که باهمسرش آخر عمری زندگی راحتی داشته باشد .

زندگی نیکی بعداز باز نشسته شدن .
نیکی بعداز 54 سال کار کردن در تهران باتمام  زحماتی که کشیده چندین شغل عوض کرده تا سال 1390 باتمام بخر بفروشهایی که انجام داده فقط یکواحد آپارتمان صد متری  ویک ماشین سواری با1200متر زمین در یکی از روستا های مازندران اطراف چمستان که سال 1383 خریده برایش مانده بامقداری پول نقد با 30 سال و چهار ماه سابقه پرداخت حق بیمه باز نشسته شد ..نیگی چهار فرزند ازسی وپنج ساله تا چهل وپنچ ساله دارد که سه نفر شان ازدواج کردند رفتند یکی ازآن ها گه پسر است بانیکی زندگی می کند.  به فکر کاری برای گمک خرجی ومشغول شدن خودش است  باپولی که داشت نمی توانست مغازه بخرد بعاز جسته جو

توانست سه دانگ ازسرقفلی مغازه کوچک  هشت متری باجوازطلا فروشی که حدود ده سال بسته بوده رابه صورت قولنامه ای خریداری کند آنجا کار تعمیرات طلا انجام‌ بده تمام مخارج راه اندازی تعمیرات داخل مغازه وکلیه مالیات دارایی  وغیره راخودش پرداخت کندتا زمانی که توانست سه دنگه دیگر را به شرط اینکه بتونه سند بزند ازفروشنده بخره مغازه راتمیز وروبراه کرد  چون علاقه به کارتعمیرات طلا و نقره داشت توانست ومجوز تعمیرات را بگیرد درنتیجه مشغول به کار شد کم کم مغازه را راه‌اندازی کرددرآمدی متوسط داشت ولی سختی هایی هم داشت چندسالی که کار کرد زیاد پیشرفتی نداشت مخارج مقازه زیاد بود در محدوده کاری خوبی نبود فقط مخارج زندگی  تامین می‌شد دردسرهای زیادی داشت رفت رفته درآمد کمتر شد می خواست مغازه رابفروشد  نمی توانست    چون سرقفلی بود ومالک اجازه فروش  نمی داد مگر اینکه به خودش بفروشد  ولی مالک خیلی ارزون می‌خرید خلاصه مدتی خودش را سرگرم کردتا اینکه کل ملک را مالکین دونفرباجناق  شریک بودند برای فروش گذاشتند.   خریدار پیداشد قرار شد کل ملک را با   مغازه ها یش باهم بخرد  چون می خواست  تخریب و نوسازی کند  . نیکی  که سه دانگ از مغازه بنامش بودبرای سه دانگ دیگر مغازه به حاجی زنگ می زنه  اگرسه دانگ مغازه را فروشنده هستیدخریدار هست اونهم میگه من سه دانگ خودم را واگذار کردم  ولی به من سپردند اگه مشتری بود فروشنده هستم  نیکی آدرس خریدار سه دانگ را می گیرد می رود پیشش میگه سه دانگه  مقازه که ازحاجی خریدید به من گفت می فروشیدچون سه دانگش من خریدم  تعمیراط طلا دارم ولی محله اش برای کار خوب نیست  من هم میخوام به فروشم اکه میخواهید شما بخرید طرف جای مغازه را قبلا دیده بوده می گه من نمی خوام به خرم شما چند می خریدنیکی می گه چند قیمت گذاشتید طرف  می گه مدارکش همین جاست   یکصدملیون تومان میگیرم وکالت بلاعزل نام شما میزنم همه مخارجش با شماخلاسه چونه میزنه تا نوهزارتومان می خرد .مغازه نیکی  مشگلش حل میشو د هرسه مغازه درباره قیمت سر قفلیهای مغازهها باهم بعاز چند بار جلسه به توافق می رسند نیکی قیمت ششدانگ  مغازه راتاسیصد هزلر تومان قولنامه می نویسه به شرطی که بدهی های دارایی ومفاسه حساب وکل بدهی شهرداری رابرداخت کند  . بیعانه دریافت می کند  تا برای مفاسا حساب  دارایی و شهرداری را بگیرد . تقریبا دوماه طول کشید تااز دارایی وشهرداری به توانند مفاسا بگیرد مغازه نیکی درحدودهفت  سال همه ساله اظهار نامه رابامبلغ دوملیون تومان رد کرده بود وقتی دارایی برای تصفیه بدهی ها  رفت برای یک مغازه هشت متری میدان رشدیه منطقه 11بود که اصلا درآمدی نداشت سالیانه سیزده ملیون تومان از سال88 تا 95 مالیاط نوشته بودن با چه قدر رفت وآمد فقط تادوسالش تونست کم کند تقربا شست ملیون توما ن به غیرازاظها رنامه ها که همه ساله دوملیون تومان پرداخت کرده بود پرداخت کردتا مفا ساحساب کرفت برد دفتر خونه وکالت بلا عزل  زدن به نام مالک جدید با پولی که برای نیکی  مانه بود از فروش آن مغازه دیگه جایی نمی توانست مغازه بخرد به خاطر اداره دارایی که واقعا در حقش ظلم شد خیلی ناراهت بود دیگه فکر مغازه خریدن نمی کرد.درسال 1386 زمینی به متراج 1216 متر درمازندران بین شهر آمل و نور   محدوده چمستان  روستا ی جلیکان علیا روبروی دیوار بهدشت خریده بود که در آینده بتواند درخت کاری کند ویک ویلای کوچک بسازد چون پول کافی  نداشت همچنان مانده بود سال 1393 بود که همسایه بقلیش  زنگ میزنه باهم شریکی توزمینمون چاه بزنیم یکی از دوستاش شمال بود به اون میگه با مالک بقلی باهم درخواست حفر چاه میدن مجوز حفر چاه میگیرن ولی برق را نتونستن بگیرن به دلیل ردشدن سیم برق سه فاز که باید رفع حریم میکردن تعداد12 تیر برق را باید جابهجا میکردن هزینه زیادی داشت نداشتن همچنان بلا استفاده مانده بود .

تا اینکه نیکی  سال 1395بعد از فروختن مغازه  وخلاص شدن از دست دارایی شهرداری تهران  به شمال میره  که زمین را سربزندباکمال تعجب می بینه که یک انباری 

سمت درب ورودی ساخته اند وداخل هم مقداری چوب ریختن ویگ قپان بزرگ ماشین نصب کردن چوب فروشی راه انداختن سیم  برق هم از زمین روبرویی  کشیدن

شخصی که ادعا می کردمن زمین را  اجاره کردم  ظاهرا بازمین بغلی من اشتباه شده بوده باپیگیری تخلیه کرده رفتند.  با شرایتی که پیش آمده بود نیکی باسرمایه ای که داشت تصمیم گرفت  خونه ای بسازه والباقی زمین را درخت کاری کند نقشه ای برای ساخت خونه داخل زمین مشخص می کند.   بایک سازنده از بو میان محل قرارداد نوشته و   پی ریزی وآلماتوربندی را کنترات میده انجام می دهند و سفت کاری وبقیه کارهارا خودش بنا وکارگر تهیه کرده باکمک  ونظارت خودش کم کم انجام می دهد   نزدیکه دوسال که خیلی وقت ها تنها بود اولش که جای  خواب نداشت ویلایی کوچک پسراش شریکی در روستای ورازده علیا تقریبا سه کیلومتری محل زمین فاصله داشت  به تنهایی زندگی می کرد تااینکه کم کم خانم اکی که سکته کرده بود خوب شد به نیکی زنگ زدمی خام بیام شمال ازاون موقع درماه چند روزی اکی را باخود می آورد شمال هم تنها نبود هم اکی براش کمک بود غذا درست میکرد خوب بود.ساخت خونه به جایی رسید که بتواند خونه خودش زندگی کند وپیگیری کارها باشد. تمام کارهای برق  ولوله کشی آب را  خودش وباکمک شوهر خواهرش که پسردایی ش هم بو انجام داد با حقوق بازنشستکی  ومقداری طلا داشت کم کم تا دوسال طول کشیدتا ویلا را تکمیل کند .  ( نا گفته نماند شغل اصلی نیکی  تاسیساتی بود) بعداز ساختن خانه محل درخت هارا مشخص کرد .

  چون زمین نزدیک چندین سال بدون استفاده بوده خاکش برای کاشت درخت خوب نبود خاک روس وسنگ داشت چند ماشین خاک ومقداری کود باخاک زمین مخلوت کردندبعد درحدود120 اصله درخت میوه مرکبات وسیاه ریشه وچند عدددرخت گل کاشتند. به خاطر علاقه ای که به باغبانی دارد به درختها رسیدگی می کند .  وتمام کارهای باغ  و ویلا را خودش رسیدگی می کندبعاز اتمام وتکمیل بنایی باهمسرش دردر همان جا سکو نت دارد گاهی به تهران برای دیدن فرزندان ونوه هاش می روند  یا آنها به دیدنشام می آیند. باماهیانه دریافتی ازتامین اجتمایی  وگاهی هم اگر کارلول کشی آهنکری  پیش بیاد انجام  میدهدکمک خرجی درمی آید.  تا اینکه درسال 1397 درخواست انشعاب برق و گازدادکه از شرکت گاز انشعاب دریافت گرفت ولی اداره برق پس از ثبت  در سامانه و پیگیری زیاد بازدید کردند گفتند تعدادی تیر برق فشا ر قوی از داخل زمین های شما رد شده به طرف زمین های بهدشت باید جمع آوری کنید رفع حریم نماییدتا بتوانید انشعاب برق بگیرید . با پیگیری که انجام دادنذ تیر برق ها که تقریبا 11 عدد بود مربوط به شرکت بهدشت بود مراجعه کردند  مسؤل شرکت گفتند خودتان اقدام به جمع آوری نمایید  شرکت هزینه ای نمیتواند بکند با توجه به هزینه ی زیادی که داشت موفق به جمع آوری تیربرق ها و جابه جایی تیر برق ها و  نشدند. بعداز چند سال زمینهای بقل  دستی ساخت شد  تعدادی همسایگان و مغازه داران با هم مبالغی مشارکتی که سهم  هرکدام چهل ملیون تومان شد برای جابه جایی تیر برق ها و رفع حریم با هماهنگی اداره برق به پیمانکار توسط یک نفر که   از همسایه ها مالک یکی از قواره زمین های ماست انتخاب وانجام   دادند وبعداز پایان کار باسرمایه خودش درخواست تابلو برق کرده  و اداره برق ترانس برق درنزدیکی زمینش گذاشته وایشان کنتور برق گرفته است نیکی هم باتوجه به اینکه درسال 1396 خانه را  احداث کرده برای درخواست برق مراجعه کردموفق به دریافت برق نشد .  اول گفتند باید پروانه چاه را تمدید کنید بعد از ثبت در سامانه وپیگری پروانه چاه را  تمدید کردند بردن گفتند می آیم بازدید بعد چندروز برای بازدید آمدند موقیت ملک وفاصله خونه وتیر برق را اندازه گیری کردن نقشه خونه راکشیدن رفتند خبری نشد تااینکه به شرکت توزیع نیروی برقق  مازندران مراجعه کردند تا حالا که خبری نیست هیچ جواب قانع کننده ای ندادند در صورتی که تابلو برق درسی متری خونه نیکی هست همچنان از کنتر همسایه ها برق گرفته که مشگلاتی دارد.همسرش اکی هم چند روزی پیش نیکی بود حالش خوب بود دلتنگ دخترش شد دوست داشت بره نهران نیکی می بردتهرانبرمیگرده شمال تااینکه یکروز دختر اکی زنگ می زند مادرم سکته کرده بیمارستانه نیکی میره ملاقاتش می بینه ی سمت چپ وپای چپ از کار افتاده دخترش می گه شب خوابیدنزدیک صبح سکته کرده بیمارستانه تحت درمانه نیکی میره ملاقات حالش رامیپرسه اکی تا نیکی را میبینه شروع میکنه گریه کردن حرف زدنش هم مشگل شده بود نمی تونست درست حرف بزند نیکی که خیلی ناراحت شده بود کمی بااکی صحبت کرد انشاالا خوب میشی میام می برمت شمال هوای شمال خوب برات دلداریش میده میام پیشت سر میزنم اکی را می خندونه خوشحال میشه این سومین سکته مغزی که اکی زده چند ماه که هنوز خوب نشده بخاطر اینکه نمی تونه از جاش بلند بشه یا راه بره مشگل بود که نیکی بتونه ازاون مراقبت کنه درصورتیکه خیلی دوست داشت ببردش  شمال پیش خودش تااینکه بعد از چندروز دختر کوچک اکی     

که باشوهرش اختلاف داشت باهم درگیر میشند به خواهرش که در کرج زندگی میکرد زنگ میزنه که بیا مادر اکی  راببرمن با شوهرم درگیری دارم مادرهم حالش خوب نیست خواهربزرگش میره   اکی   را می بره خونه خودش  .  اکی بعد از  یکماه که پیش دوختر بزرگش بود یک با ردیگه سکنه مغزی میکنه به حالت کما  میره  ازطریقه آژانس

به بیمارستان انتقال میدن بستری میشودبه نیکی هم زنگ میزنند که اکی در بیمارستانه وبه حالت کماست نیکی ازشمال میره بیمارستان می بینه کما رفته بادستگاه

نگداری می شود دکترش میگفت که حالش خوب نیست امید ی برای زنده بودنش نداریم  . بعد از حدود یکمان اکی در بیمارستان به رحمت خدا میرود . خدارحمتش کند.
  بعداز فوت اکی جنازش را به کمک دختراش وپسرش باداما د دختربزرگش  ونیکی و خواهرهای  اکی همگی باهم  در بهشت سکینه کرج با حترام دفن می کنند.  خداوندیارشان باشد.
اول آبان ماه سال 1403 این اتفاق افتاده است.

 

زندگی نامه وسرگذشت نیکی قسمت هفتم

زندگی نامه وسرگذشت نیکی قسمت هفت

 آوردن جنازه برادر نیکی بعداز ده سال از جبهه..

  درحدود ده سال بعد از شهید شدن برادر نیکی تقریبا سال 1371بود که اطلاع دادندجنازه تعدادی از شهدای بجا مانده از حمله ولفجر4 را آورده اند که جنازه برادر نیکی علی رضا هم باآنهادر پزشگی قانونی بود  قرار شد باپدرش بروند تحویل بگیرند.نیکی رفت ساوه پدرش  را  آورد تهران به پزشگی قانونی رفتند تاجنازه راتحویل بگیرند.تابوتی که در روی آن نام  ومشخصات علی رضا نوشته شده بود راتحویل کرفتند درب تابوت را باز کردند فقط اسکلت بود که مشخص بود قلم پای چپ چند تیکه شده بود ویک سراخ گلوله روی پیشانیشبود با کیف مدارگ شامل کارت شناسائی وگواهی نامه ها داخل تابوت گذاشته بودن.نیکی تاآن روز گریه پدرش راندیده بود پدر ازدیدن اسکلت های پسرش شروع به گریه کرد تا زمانی که  آنجابودند تعدادی از کارکنان تولید دارو باآمبولانس از طرف شرکت  آمدند جهت بردن جنازه علی رضا.   نیکی  باپدرش با ماشین خودش پشت سر آنهاراه افتادن.جنازه را بردند داخل کار خانه تولیددارو قبلا هماهنگ شده بوده تارسیدند آنجاشرکت تولیدارو وکارخانهای وابسته تماما تعطیل کرده برای استقبال ازجنازه علی رضا آماده بودند.باپیاده کردن جنازه از آنبولانس تمام کارگران کارخانه ها به دور جنازه جمع شده بطرف محوطه کارخانه که جایگاه مخصوص با گلهای فراوان تزئین شده باشعار مرگ برصدام ومرگ بر آمریکاواسرائیل به طرف جایگاه بردند.آنجا تعداد زیادی کارگر که میگفتند از چهارکارخانه اطراف که وابسته به تولید دارو هستند آمده بودند روحانی حاظر درمجلس سخنرانی درمقام شدا که چقدر درپیش خداوند عزیزن مخصوصا علی رضا که جوانی مومن پاک باایمان مخلص که بنیانگذار بسیج کارگری شرکت تولیدارو و کارخانهای وابسته بوده بارها درجبهیه شرکت کرده بود و در جبهیه حق علیه باطل شهیدشده وغیره سخنرانی کرد بعداز او رئیس شرکت درسخنرانی در باره علی رضا حرفهائی می گفت که حاضرین گریه میکردند بعداز تمام شدن مراسم سخنرانی اعلام کردند که جنازه شهید علیرضا رااز تهران می بریم به شهرستان زرندیه ساوه.جنازه راداخل امبولانس قراردادند وتعدادپنج یا شش اتوبوس  ازکارگران وکارمندان کارخانه پشت سر آمبلانس به طرف ساوه حرکت کردند.

از تهران تا زرند ساوه حدود نود کیلومتر است مراسم توسط دوسه نفر ازطرف شرکت ویکی ازدوستان نیکی فیلمبرداری می شد درزرندساوه تمام اقوام فامیل وهمشهری هامنتظر رسیدن جنازه شهید علی رضا بودندبعداز رسیدن آمبولانس مردم همه به طرف جنازه رفتند ازطرفی هم کارگران تولیدارو هم رسیدندجنازه رااول به داخل خانه پدر شهید بردندچنددقیقه ای خانواده مخصوصا مادر و خواهرانش کنار تابوت جمع شده گریه می کردند بعد جنازه را بااحترام تمام به سمت بهشت رقیه در کنار مزارشهدای دیگر به خاک سپردند مراسم تاساعاتی ادامه داشت سخنرانی و مدائی انجام شد آنهائی که ازطرف شرکت آمده بودند همگی با همان اتوبوسها برگشتند به تهران.  فامیل نزدیک نیکی همگی تا شب هفت در زرندیه ماندن  .  نیکی ودیگر برادران وخواهران  پدر مخصوصا مادر علی رضا که اوراخیلی دوست داشتند  ناآرام بودن شب هفت راهم با شکوه برگذار کردند . بعداز شب هفت همگی به تهران و محل کار خود برگشتند .

ماجرای سکته کردن مادر نیکی و فوت کردن پدرش.

 نیکی نگران پدر مادرش هم بود ولی یکی از خواهراش ساوه نزدیک پدر مادرش زندگی میکرد به آنها سرمیزد و از آنها مواظبت میکرد. تقریبا یک سالی از خاکسپاری شهید علی رضا گذشته بود یک شب که پدر مادر نیکی درخانه خودشان تنها بودندمادر نیکی نزدیکی های صبح هوا تاریک بوده حالش دگر گون وسکته می کند پدرکه گوشهایش کمی ناشنوا بود متوجه نمی شود مادر که به حالت سکته نمی توانسته حرفی بزند خودراکشا کشان به سمت حیاط خانه میرساند گویا که حالت خفگی داشته باشدهوا که روشن می شود موقع نماز صبح پدر برای نمازبیدار میشود می بیند مادرنیکی درایوان حیاط افتاده به همسای ها خبرمیدهد کمک می کنند  زود میرسانند به درمانگاه  روستا .از آنجا انتقال می دهند به بیمارستان ساوه دکتربعداز معاینه تشخیس میدهد که چندساعتی است که سکته مغزی کرده تحت درمان قرار می دهنددکتر می گوید دیرآوردید ولی سعی خودمانرا می کنیم مدتی دربیمارستان بستری میشود .کم کم حالش خوب می شود  ولی نیاز به مراقبت داشته خواهر نیکی به مادر رسیدگی می کرد  بعداز مدتی حالش تقریبا خوب شده بوده باپدرباهم درروستای زرندساوه درخانه خود زندگی می کردند .   تقریباسال1374 بود  نیکی با خانواده  و تعدادی ازفامیل برای مراسم آشورا به شهرستان زرند رفته بودند بعدازظهر  آشورا   همه درخانه پدر دورهم بودند پدرهم ازبودن آنها خوشحال بود تعارف زیادی می کرد که شب بمانید فردا می روید ولی چون بچه ها کلاس داشتند نمی توانستند بمانند همگی از پدر مادر خداحافظی می کنند بر می گردن تهران .فردای آن روز سومین روز شهادت امام حسین ( ع ) بعدازظهرساعت تقریبا شش به مغازه نیکی زنگ می زنند که پدرت حالش خوب نیست نیکی که شب قبل از پیش پدر آمده بود .حالش خیلی خوب بود  نگران می شود همان ساعت حرکت می کند می  رود ساوه درساوه به او می گویند  پدرت فوت کرده جنازاش را در سردخانه درمانگاه گذاشتن نیکی با چند نفر از فامیل به درمانگاه روستا می روند  جنازه پدر را ببیند. نیکی درداخل سردخانه درمانگاه پدرش را می بیند انگار که خواب است کوچکترین تغیرچهره نداده بود رنگ رو طبیی بود

نیکی گریه کنان دادمی زد پدرم نمرده نمی دانست چه کند گیج شده بود دور بری ها فقط به نیکی می گفتند  کتش  را دربیارجیب هاش را خالی گن کلید خانه ومقداری پول ویک بسته قرص قند توجیبش بود که می گفتند آزمایش رفته بوده دکتر گفته  قندت  بالا است قرص قند داده بوده بخورد پدرش که حدود نود سال داشت همه کارهایش راخودش انجام میداد  درخانه به مادرهم کمک می کرد سالم  بدون داشتن مریضی. بعدازظهر با پای خود به مطب دکتر درنزدیکی خانه می رود به دکتر می گوید آقای دکتر حالم خوب نیست .قفسه سینم دردمی کند دکتر که مریض داشته می گوید روی تخت دراز بکش نسخه این مریض را بنویسم الان معاینه ات میگنم  پدر نیکی روی تخت دراز می کشد دکتر بعداز نوشتن نسخه مریض  می آید سراغ پدر نیکی با تعجب می بیند که تمام کرده انگار که سالهاست مرده . دکتر که  ترسیده بوده  سریع زنگ میزند  به یکی ازفامیل نزدیک پدرنیکی ماجرا را م یگوید  اون هم می آید می بیند که پدرنیکی فوت کرده  جنازه را به درمانگاه داخل سردخانه انتقال می دهند پدر نیکی مردی مومن باایمان مخلص که نمازش همیشه سروقت بود و همیشه دعایش این بود خدایا مرگ مارا آسان بگردان مارا عاقبت بخیر به گردان که خداوند دعایش را مستجاب کرد روزمرگش ازبهترین روز از روزهای محرم و راحت ترین مرگی بود که خودش خواسته بود  . اومردی بی آزار وباایمان تاسن نود سالگی هیچ وقت آزارش به کسی نرسیده بود حاج ابولقاسم کفاش معروف بود. یادش بخیر وروحش شاد باشد .بعداز فوت پدر . مادر  نیکی دیگه تنها مانده بود خواهر نیکی به اوسرمیزد مواظبت میکرد مدتی بود سالم زندگی می کرد تااینکه کمکم فراموشی گرفت دیگه کسی را نمی توانست بشناسد دیگه ازپا افتاده شد بود به طوری که نمیشد تنها بگذاریش .خواهرای نیکی به نوبت از مادرنگهداری می کردن مدتی درساوه خواهر گوچکتر ودر تهران خواهربزرگش نگه داری می کردند نیکی مادر راخیلی دوست داشت می خواست درمراقبت از مادر سهیم باشد بعضی مواقع اورا به خانه اش می آورد. ولی همسرش درست رسیدگی نمی کرد بهانه جوئی می کرد خودرا به مریضی می زد خواهرای نیکی می فهمیدن که همسر برادر شان چگونه رفتاری نسبت به مادر دارد برای همین نمی خواستند مادر را به خانه آنها بیاورند هروقت نیکی می گفت مادر را بیاورید چند وقتی خانه ما باشد بهانه می آوردن که باشه می آریم خبری نبود.چندسالی بودکه مادرنیکی دیگه نه حرف میزد نه کسی را می شناخت.دیگه آنقدر لاغر شده بود یک تیکه استخون شده بود هیچ حرکتی نداشت.خواهران نیکی خیلی زحمت مادر را دراین چندسال کشیدن خدا ازآنها راضی باشد واقعا به مادر خدمت کردن بدونه کوچک ترین توقع واعتراضی اورا ترو خشگ می کردن . تااینکه سال 1388 فوت کرد با احترام تمام در   کنار مزار شوهرش ونزدیک مزار شهید علی رضا نیکبخت فرزندش وشهید محمد کشاورز دامادش دربهشت روقیه زرندیه ساوه به خاک سپرده شده .   روحش شاد.