بایگانی مطالب خواندنی  جالب..
بایگانی مطالب خواندنی  جالب..

بایگانی مطالب خواندنی جالب..

ازهیتلر آنچه را بدانیم کم است.

بیستم آوریل ۱۸۸۹ میلادی زادروز مردى است که کمابیش نامش را شنیده ایم ودر مورد او حرف و حدیثهاى بسیار زیادى زده شده و در آینده نیز زده خواهد شد.
آدولف هیتلر مردى است که جهان را لرزاند و به اعتقاد بسیارى دنیایى که امروز در آن زندگى مى کنیم ساخته و دست پرورده اوست؛ دنیایى که چه از نظر نظامى و چه از نظر ارتباطات و از نقطه نظرهاى دیگرى چون پزشکى ، فرهنگى ، اقتصادى ، علمى و حتى تفریحى بى تاثیر از او نبوده و نمى تواند باشد.
در اینجا نمى خواهم در مورد خوب یا بد بودن او سخن بگویم چرا که تبلیغات دنیاى غرب بر علیه او به حدى است که هر کس تا نام او را مى شنود به یاد کوره هاى آدم سوزى ، کشتارهاى وسیع غیر نظامیان و جنگ و خونریزى و کشتار مى افتد. در صورتى که واقعیت امر چیز دیگریست واین نکته هیچگاه نباید فراموش شود که هیتلر براى سه سال متوالى مرد سال اروپا لقب گرفت و جهانیان او را مى ستودند و ملت آلمان او را مى پرستیدند. پس هیتلر را نباید به صرف یک جنایتکار جنگى نگریست ، هر چند که جنایتکار جنگى را نیز باید بیشتر مورد بررسى قرار داد. در هر جنگى جنایت رخ مى دهد و کشته شدن بیگناهان منفک از جنگ نمى باشد. آیا مى توان باور کرد که هیتلر به تنهایى دست به این همه جنایت زده باشد و متفقین جوابى به این جنایتها نداده باشند.
در دادگاه نورنبرگ که براى محاکمه جنایتکاران جنگى برگزار شده بود هیچ وکیل مدافعى از او دفاع نمى کرد و تنها دادستانهاى غربى بودند که او را محکوم مى کردند و شاهدینى بودند که همگى دست نشانده متفقین بودند و براى اثبات صحت و یا سقم مطالبشان هیچ بررسى جدى بعمل نیامد.
در جایى دیدم که شخصى در جایگاه شهود ادعا کرده بود که در کارخانه اى کار مى کرده که در آن توسط روغن برگرفته شده از انسانهایى که سوزانده مى شدند نوعى صابون درست مى کرده اند و تنها مدرکش قالب صابونى بود که روى میز قاضى دادگاه وجود داشت. حال در مورد اینکه آن صابون مورد آزمایش قرار گرفته یا خیر هیچ مدرکى در دست نمى باشد.
هیتلر مى گوید:
... به هیچ وجه مهم نیست ، وقتى ما فاتح شدیم هیچکس در این باره سوالى نخواهد کرد.
آرى ، مانند این است که او تمامى این روزها را پیش بینى کرده بوده است و پس از جنگ ، هنگامى که متفقین به پیروزى رسیده بودند هیچ کس آنها را بازخواست نکرد که مثلا آقاى استالین شما چرا در اول جنگ که متحد هیتلر بودید آن فجایع را در فنلاند بوجود آوردید.


به هرحال مختصرى از زندگى او:


بیستم آوریل ۱۸۸۹ ٬دریک غروب بهارى در منطقه سرسبز باواریا ( مرز میان آلمان و اتریش) ، آلویس و کلارا صاحب فرزندى شدند که نامش را آدولف گذاشتند.


آلویس هیتلر کارمند اداره گمرک بود و به همین جهت دوست داشت که پسرش نیز راه او را ادامه دهد وکارمند شود. از این رو با آنکه درآن زمان در وضعیت مالى بدى قرار داشت پسرش را براى تحصیل به مدرسه فرستاد اما آدولف نمى خواست کارمند شود. او کارمند شدن را همتراز اسارت مى دانست و از اینکه بله قربان گوى کس دیگرى باشد متنفر بود. به همین جهت با آنکه پدرش سخت مخالف بود به هنر نقاشى روى آورد. دیرى نپایید که نخست پدر و سپس مادرش را از دست داد و او مجبور شد که براى ادامه زندگى به تنهایى به وین، پایتخت بزرگ و ثروتمند آن زمان اروپا ، گام بگذارد. او در آنجا روزگار سختى را پشت سر گذاشت. در سال 1914 یعنى درست در سالى که جنگ اول جهانى رخ داد به آلمان هجرت کرد و چون تعصبات ملى قویى داشت به جبهه اعزام شد و آن طور که دوستانش مى گویند رشادتهاى زیادى از خود نشان داد تا آنجا که به مدال صلیب شجاعت که تا آخر عمر با افتخار به گردن مى آویخت نائل گشت.
به سبب جراحتهاى جنگ در بیمارستان بسترى بود که خبر شکست آلمان را به گوشش رساندند. این تلخ ترین خبرى بود که تا آن زمان شنیده بود و او را منقلب نمود.او سیاستمداران را مسببین اصلى این شکست مى دانست و به همین جهت بود که نسبت به حکومتى که آنان بنام جمهورى وایمار تشکیل دادند هیچگاه خوشبین نبود.
پس از جنگ او در قسمت تبلیغات ارتش به کار مشغول شد تا زمانیکه وارد حزب کارگران آلمان گشت. این همان حزبى است که بعدها بنام حزب ناسیونال سوسیالیسم آلمان بزرگترین حزب آلمان گردید.


حزب کارگران حزبى کوچک و متشکل از نهایتا 10 عضو و تعدادى هوادار بود. اما با مدیریت، فعالیت و کوششهاى آدولف هیتلر و همچنین ابداعاتش از قبیل ساختن پرچم و سرود براى حزب و نیز برگزارى جلسات حزبى در اماکن مطرح و همچنین تاسیس روزنامه برا ى حزب رفته رفته تبدیل به حزبى بزرگ شد تا آنجا که دست به یک کودتا زدند که بعدها بنام کودتاى آبجوفروشى مشهور شد. کودتایى که در آن هیتلر و دیگر افراد حزب بر علیه دولت جمهورى براه انداختند. اما به سبب خامى او و همکارانش در این راه با شکست مواجه شدند و نه تنها همگى را به زندان افکندند بلکه حزب تعطیل و غیر قانونى اعلام و از هرگونه فعالیتى منع گردید.


هر کس دیگرى بود دست از کار مى کشید و یا حداقل در زمانى که در زندان بود حرکتى نمى کرد اما این شخصیت خارق العاده دست به یکى از بزرگترین اعمال خویش زد... نوشتن کتاب نبرد من .
کتاب نبرد من بعدها بعنوان کتاب مقدس نازیها ( اعضاء حزب ناسیونال سوسیالیسم ) درآمد که در آن ریشه هاى فکرى رایش سوم بیان گردیده است. رایشى که بزرگترین امپراتورى آلمان لقب گرفت.
پس از آزادى او با دولت توافق نمود که بر علیه آنان حرکتى انجام ندهد و اینچنین بود که بار دیگر حزب را رو به جلو به پیش راند.
حزب نازى به علت نبوغ سیاسى هیتلر به سرعت حزب اول آلمان شد و در پارلمان اکثریت کرسیها را به خود اختصاص داد بطوریکه هرمان گورینگ یکى از نزدیکترین یاران هیتلربه عنوان رئیس پارلمان انتخاب گردید.


سرانجام در 30 ژانویه 1933 ژنرال هیندنبورگ رئیس جمهور سالخورده آلمان آدولف هیتلر را به عنوان صدراعظم آلمان برگزید و این لحظه تاریخى آغاز رایش سوم مى باشد.
هیتلر پس از به قدرت رسیدن به سرعت وضع اقتصادى آلمان را بهبود بخشید و با اینکه در پیمان ورساى آلمان حق داشتن نیروى نظامى را نداشت با نیرنگ یک نیروى نظامى براى آلمان آفرید که تا آن زمان بى سابقه بود.
پس از آن اتریش را الحاق خاک آلمان کرد.اتریش پس از جنگ اول جهانى بسیار ضعیف شده بود و هیچ نشانى از شکوه و عظمت گذشته را نداشت ، به همین سبب مردم مشتاقانه به الحاق کشورشان به آلمان قدرتمند راى مثبت دادند. این واقعه به آنشلوس معروف است.


بدین ترتیب هیتلر در 14 مارس 1938 پیروزمندانه و در حالى که به ابراز احساسات مردم که مشتاقانه براى دیدنش صف کشیده بودند پاسخ مى گفت وارد وین ، شهرى که روزگارى در آن زندگى سختى را سپرى کرده بود ، گردید.
پیمان ورساى یکى از ذلت بارترین پیمانهایى بود که پس از جنگ اول جهانى و در پى شکست آلمانها بر ملت آلمان تحمیل گردیده بود و هیتلر سوگند خورده بود که این پیمان را براندازد. از جمله مفاد این پیمان دادن سرزمینهایى از آلمان به لهستان بود و چون آلمانیها، لهستانیها را ملتى پست تر از خود مى دانستند این امر برایشان بسیار گران مى آمد. بدین سبب به دستور هیتلر در سپیده دم اول سپتامبر 1939 لشکریان قدرتمند ورماخت (ارتش آلمان ) مانند سیل از مرز لهستان عبور کردند و از شمال و جنوب و مغرب به سوى ورشو پیش راندند. انگلستان و فرانسه که در آن زمان جزو هم پیمانان لهستان بودند، پس از این واقعه به آلمان اعلام جنگ کردند واین آغاز جنگ دوم جهانى، بزرگترین جنگ تاریخ بشرى ، بود.
نبوغ نظامى هیتلر به صورتى بود که همه جهان را به شگفتى واداشته بود. با تدابیر نظامى این مرد لهستان، دانمارک، نروژ،هلند ، بلژیک و سپس فرانسه به سرعت به اشغال نیروهاى آلمانى درآمد.


هیتلر انگلستان را جزء لاینفک تمدن اروپا مى دانست و در هر لحظه از جنگ براى صلح با انگلستان اقدام مى کرد اما انگلیسیها که مردمى متکبر بودند حاضر به صلحى که کمتر از تسلیم نبود نمى شدند و تا آخرین نفس دلاورانه با آلمانها جنگیدند.
هیتلر که نه مى خواست انگلستان را از بین ببرد و نه مى خواست قدرت ارتش خود را کاهش دهد از ادامه جنگ در غرب منصرف شد و رویش را به طرف شرق ، یعنى روسیه ، برگرداند.
در ساعت 3:30 بامداد 22 ژوئن 1941 ارتش آلمان طى عملیاتى موسوم به بارباروسا به روسیه شوروى حمله کردند. در ابتدا سرعت ارتش بسیار بالا بود و در همان آغاز عملیات قسمتهاى بسیارى از خاک روسیه را به تصرف خود درآوردند.هیتلر و سایر فرماندهانش اینچنین مى پنداشتند که کار روسیه تا قبل از پائیز به اتمام خواهد رسید و همین ، بزرگترین اشتباه ، او بود.
در زمستان سرد آن سال روسیه، ارتش آلمان ، بعلت نداشتن تجهیزات کافى براى نبرد زمستانى با آنکه تا دروازه هاى مسکو رسیده بود، بعلت مقاومت سرسختانه مردم و ارتش روسیه، مجبور به عقب نشینى شد و این آغاز پایان بود.
پس از ورود آمریکا به جنگ جهانى دوم که توسط ژاپن صورت گرفت ، روح تازه اى در قواى متفقین دمیده شد و جنگ وارد مرحله جدیدى گردید.
سرانجام با توافقى که توسط سران سه کشور انگلستان،روسیه و آمریکا یعنى چرچیل، استالین و روزولت انجام گرفت ، متفقین از شرق و غرب به سمت آلمان یورش بردند و توانستند ارتش آلمان را به زانو درآورند.


هیتلر تا دقایق آخر مقاومت کرد و چون دیگر هیچ نیرویى براى جنگیدن نداشت براى آنکه جسدش به دست دشمنانش نیفتد دستور داد جسدش را بسوزانند و پس از این دستور با شلیک تپانچه به زندگى پر فراز و نشیب خود پایان داد.
اما جنگ جهانى دوم ، جداى از تبعات منفى ، آثار مثبتى نیز بر جاى گذاشت که امروزه بشراز آنها بهره مند است. اصولا انسانها در مواقعى که ضرورت ایجاد کند دست به کارهاى بزرگى مىزنند و رشد سریع علم و دانش بشرى و پیشرفت فوق العاده تکنولوژى که به علت رقابت شدید نظامى بوجود آمد از جمله این آثار است.
از دیگر مواردى که در دنیاى پس از جنگ بوجود آمد و مستقیما به این جنگ مربوط میشود مى توان از تشکیل سازمان ملل متحد، بوجود آمدن بلوک شرق و غرب و دو قطبى شدن جهان و دهها موارد دیگر را نام برد که هنوز هم مى توانیم این موارد را ببینیم.
اما اگر هیتلر پیروز مى شد ما یقینا در دنیاى دیگرى زندگى مى کردیم و شاید این همه کشت و کشتارهایى که پس از این جنگ در سرتاسر جهان به بهانه هاى گوناگون شکل گرفته و مى گیرد بوجود نمى آمد............ و باز هم شاید ... شاید ایران خوشبخت تر از آنى که هست مى بود.


 
اما داستانی دیگر از هیتلر:
اوا براون عشق همیشگی آدلف هیتلر
اوا براون دختر نجیب و زیبای بود که در روز 6 فوریه سال 1912 در شهر شلوغ مونیخ متولد شد او عاشق آلمان و حزب نازی بود این باعث شده بود که هنگامی که هیتلر رهبر حزب می آمد به عکاسخانه ایی که او در آن کار می کرد بیاید همه تلاش خود را می نمود تا بهترین و زیباترین عکس ممکن را از او بگیرد او می خواست در خطوط چهره آدلف هیتلر قدرت آلمان و عشق به سرزمین مظلومش که پس از جنگ جهانی اول دچار بحران و هزار مصیبت دیگر بود و مجبور بود طبق عهد نامه ورسای خراج به انگلیس و فرانسه بپردازد را نشان دهد او در هیتلر این توان را می دید که او می تواند کشورش را نجات بخشد . با این که هیتلر هنوز شناسنامه آلمانی نداشت او شیفته این مرد اتریشی شده بود .
 

در سال 1932 هیتلر شناسنامه آلمانی گرفت و به تابعیت آلمان درآمد آلمانی که به خاطر آن پانزده سال قبل در جنگ جهانی اول در جنگ اول جهانی در جبهه فرانسه به مدت یک سال کور و زخمی شد .
همان سال هیتلر هنگامی که اوا براون فقط 20 سال داشت از او خواست که با هم زندگی کنند. این در حالی بود که هیتلر در آن زمان 43 سال داشت .

اوا  با وجود مخالفت پدرش فریدریش براون پیشنهاد آدولف هیتلر را عاشقانه پذیرفت و از آن پس تا آخرین لحظه عمر در کنار او زندگی کرد.
یک سال بعد در ژانویه 1933 هیتلر پس از پیروزی در انتخابات به صدر اعظمی رسید و کابینه خود را با همکاری حزب دست راستی آلمان تشکیل داد. پس از اندکی با مرگ هیندنبورگ رئیس جمهور آلمان شد .
گرمای عشق اوا براون قلب زخمی هیتلر از عشق ناکام گذشته ژلی روبال ، گرمایی دوباره بخشید او تواناست دوباره استواری و اقتدار سیاسی و مبارزاتی خویش را بدست بیاورد .

هیتلر پس از به قدرت رسیدن هرگز اوا براون رادر امور دولتی و سیاست دخالت نمی داد و به ندرت در مراسم او را به همراه خود می‌برد و عملا اوا در سایه هیتلر زندگی می کرد.

اوا براون اغلب به اسکی و یا دوختن لباس برای عشقش می پرداخت و پناه آخر آدلف بود . این مسیر را تا آخرین لحظه عمر ادامه داد .

 



در هنگامی که سقوط برلین نزدیک شده بود، هیتلر مایل نبود اوا براون را به همراه خود به پناهگاه زیر زمینی ببرد، اما اوا اصرار کرد که می خواهد در کنار او بمیرد.

اوا 13 سال همسر غیر رسمی هیتلر بود .هیتلر  در روز 29 آوریل سال 1945 در مراسمی ساده که در پناهگاه زیر زمینی و با حضور تعداد اندکی از جمله جوزف گوبلز ، وزیر تبلیغات آلمان نازی و همسرش برگزارشد‌ ، به طور رسمی با اوا براون ازدواج کرد و روز بعد هر دو خودکشی کردند و اجساد آنان را در کنار هم آتش زدند تا به دست سربازان شوروی نیفتند. با وجود این ، سربازان شوروی بقایای اجساد نیمه سوخته آنها را به دست آوردند.

در روز 30 آوریل سال 1945 که پناهگاه هیتلر در شهر برلین از نزدیک زیر آتش ارتش سرخ بود، هیتلر با تپانچه خود خودکشی کرد و اوا در همان لحظه با خوردن سیانور روح عشقش را یک لحظه هم تنها نگذاشت  گوبلز وزیر فرهنگ رژیم نازی طبق وصیت هیتلر پس از مردن آن دو ،  اجساد آنها را در گودالی که از پرتاب بمب های متفقین پدید آمده بود  آنها را با بنزین سوزاند و سپس خود همسر و فرزندانش به شکل دسته جمعی خودکشی کردند .

اوا براون هنگام مرگ فقط 33 سال داشت  او فقط مدت 24 ساعت همسر رسمی عشقش بود.

نام اوا براون زنی که تنها 24  ساعت همسر قانونی آدولف هیتلر بود در کنار نام او در تاریخ ثبت شد . اوا براون دختری که همه وجودش برای تعالی آلمان در تب و تاب بود در تمام سالهایی که هزاران جنایت و انگ انگلیس و اسرائیل و آمریکا به هیتلر چسباندن نامش پاک ماند . چون قلب او سپید و پاک بود به قول متفکر فاخر حال حاضر کشورمان ارد بزرگ : ستایشگران میهن مردان و زنان آزاده اند . اوا براون ستایشگر کشورش بود و در این راه تا آخر راه را پیمود و برای همین امروز محبوب صدها میلیون آدم میهن میهن پرست در سرتاسر جهان است .

چند نکته دیگر از زندگی اوا براون :

نام کامل او " اوا آنا پائولا براون " است .

اوا به درس خواندن علاقه ای نداشت  چون کتابهای تحصیلی شان را سراسر توهین به تاریخ کشورش می دید ( کتابهای درسی مردم آلمان توسط کشورهای پیروز جنگ جهانی اول نوشته شده بود ) و نهایتا در سال ۱۹۲۹ مدرسه را ترک کرد. پدرش به این مساله واکنش شدیدی نشان می دهد و در خانه مقررات به مراتب دست و پاگیرتری را به اجرا می گذارد.
تنگنای مالی باعث شد اوا براون در یکی از عکاسخانه های مشهور به نام هوفمن مشغول به کار گردد و در این عکاسخانه اوا برای اولین بار با آدولف ملاقات می کند.
پدرش معلم و مادرش خانه دار بود. پدرش فردریش فریتز براون و مادرش فرانزیسکا فانی کرانبرگر از خانواده های محترم ساکن منطقه باواریا بودند .
اوا براون دو خواهر دیگر بنامهای ایلزه و مارگارت داشت و فرزند دوم به حساب می آمد .
پدر اوا همیشه در آرزوی داشتن یک پسر بود و قبل از تولد او نام پسرش را رودلف انتخاب کرده بود .زندگی پنج نفره آنها بسختی اداره می شد اما پس از مدتی با ارثیه ای که از طرف یکی از اقوام به آنها تعلق گرفت صاحب زندگی نسبتا مرفهی شدند .
به تحریر در آمده در یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۸ساعت 15:37 به قلم Saeed| 5 دل تنگی

درباره کنت دراکولا مردی فراتر از افسانه هاکریستوفرلی بانقش های ماندگارش.

 

دراکولا مردی فراتر از افسانه ها

 

برای دیدن تصاویر بیشتر و متن توضیحات به ادامه مطلب مراجعه نمایید


دراکولا، مردی فراتر از افسانه

کنت ولادمیر دراکولا

در سالیان دور و دراز و اعصار گذشته شخصی بر کشور رومانی حکم رانی می کرد که ولادمیر دراکولا نام داشت و جزو اشراف آن کشور بود و ثروتمندان به وی لغب کنت داده بودند وی بسیار پادشاه مستبد، دیکتاتور و اهل جنگ و ستیز و نبرد بوده و در عین حال به علوم و فنون علمی و نظامی دوران خود تسلط کامل داشت و همیشه از کلاه و شنل سیاه با آستر داخلی قرمز رنگ برای تن پوش خود استفاده میکرده و دلیل آن هم این بوده که رنگ سیاه باعث ایجاد رعب و وحشت در دل رعایا گردد و رنگ قرمز نیز در آن زمان به عنوان قبای اعیان و اشراف مورد استفاده بوده و رعایا حق استفاده از این رنگ را نداشتند کنت ولادمیر دراکولا برای اینکه بتواند بر مردم آن روزگار حکومت نماید بسیاری از مردم را از دم تیغ و شمشیر میگذراند و خونهای بسیار بر زمین روان مینمود از این رو به او لقب خونخوار دادند و کمتر کسی حتی جرات گذشتن از نزدیکی قصر او را می یافت چه رسد که به داخل قصر رود و تنها افرادی خاص اجازه ورود می یافتند کاخ وی در مقابل خانه های آن زمان رومانی بسیار بزرگتر از حد معمول بنظر میرسید و تاریکی و سیاهی آن در شب ایجاد وحشت بسیار میکرد و این مسئله باعث شده بود تا وی هر چه بیشتر با عظمت و در عین حال ترسناک بنظر برسد.

سالها بعد خونریزیها و ظلم و ستم دراکولا در خاطر مردم کمرنگ شد و کم کم به افسانه تبدیل شد و همین داستان بود که دهان به دهانم و سینه به سینه به نسل های بعدی منتقل شد و مردم برای اینکه ترس و وحشت آن را به نسلهای بعدی منتقل کنند به این افسانه رنگ و لعاب بیشتری میدادند و سعی در بزرگ نمایی هر چه بیشتر این رویای شبهای سیاه رومانی می نمودند امروزه کاخ واقعی دراکولا در کشور رومانی هنوز پای برجاست و کمتر کسی جرات آن را میابد تا در نیمه های شب پا به درون این کاخ عظیم بگذارد

 

 

 

 

 

 

 

Vlad Dracula

در مورد دلاکولا فیلمها ، داستانها و افسانه های بسیاری وجود دارد که همه آنها ریشه در ترسی است که ذاتا در وجود بشر نهفته است

 از آن جمله کتاب دراکولا (Dracula)، به قلم برام استوکر (Bram Stoker) که در سال 1897 منتشر شده است، همچنان قادر است موجی از وحشت در بدن خواننده روان کند. این داستان سیاه عصر گوتیک که با قدرت تخیل درخشان نویسنده آراسته شده است، اثری هنری است که بر زمین گذاشتن آن مشکل است.

اما بسیاری از کسانی که کتاب را خوانده اند نمی دانند که دراکولای خون آشام، با الهام از یک شخصیت واقعی و بلند پایه در دربار رومانی، شخصی والا مقام در تاریخ اروپا و بسیار وحشت انگیزتر از همتای افسانه ای خود، شکل گرفته است. هرچند این شخصیت تاریخی، آن دراکولای چندصد ساله با شنل سیاه و دندانهای خون چکان قصه نیست، اما آوازه بدنامی و رسواییهای او از شهرت ادبی دراکولای برام استوکر بسیار بیشتر است.

شاهزاده ولاد

شاهزاده ولاد (Vlad)، که حتی در زمان خودش هم به نام دراکولا – پسر اژدها - شناخته میشد، در صدر فهرست جنگجویان صلیبی رومانی قرار دارد. این جنگجویان، در سالهای تحول قرون وسطا به عصر رنسانس، به نبرد با عثمانیان مسلمان پرداخته بودند تا از ورود آنها به سرزمینهای خود جلوگیری کنند. جالب اینجاست که این نام که در طی تاریخ مسئول تاریکترین کابوسها و وحشت افرادی بیشمار گشته، نام یک جنگجوی مذهبی است که اندکی بعد پادشاه کشور رومانی گردید.

هرچند، دراکولا یک قدیس نبود. او بر قلمرو نظامی خود والاچیا (Walachia)، واقع در جنوب رومانی، با قدرتی برگرفته از خشونت بیش از حد حکومت میکرد. او نه تنها برای ترکان عثمانی، که در بین هم وطنان خود هم به ولاد تیپیش (Tepes) یا ولاد جلاد شهرت داشت.

ولاد، در دورانی که هر روز یک شاهزاده جدید به دست هم پیمانان خوش ظاهر و ریاکار خود سرنگون میشد، برای پرهیز از فرو افتادن به دام دسیسه های دولت مکار و توطئه گر، شک و بی اعتمادی را در خود تقویت کرد، چرا که این بی اعتمادی، یکی از ملزومات اساسی حفظ موقعیت در بین طبقه اشراف به شمار می رفت. دراکولا برای خود حصاری کشید که هیچ محبت یا اعتمادی نسبت به هیچ کس، از آن عبور نمیکرد.

او در طی دوران حکومتش، به کشتارهای دسته جمعی دست میزد و در اطراف قصرش جنگلی از صلیبهایی به وجود آورده بود که هر کسی، چه مظنون، چه گناهکار و چه کسانی که در آینده احتمال خیانتشان میرفت، بر روی آنها به چهار میخ کشیده میشدند. گاهی او تنها برای اینکه به مجرمان احتمالی درس عبرتی بدهد، دست به کشتار میزد تا مشکل آفرینان احتمالی از عاقبت خود آگاه شوند.

 

قسمتی از یک نقاشی در سال 1491 که بیان کننده
خشونت و خونخواری ولاد است.

در جزوه ای که بلافاصله پس از مرگ ولاد در سال 1476، در نورمبرگ آلمان منتشر شد، فهرستی از جنایات او آمده است از جمله اینکه او پس از غذا دادن به گدایان در دربار خود، همه آنها را به آتش کشید چون عقیده داشت که آنها بی دلیل غذای مردم را میخورند و نمیتوانند بهای آن را بپردازند.

اما، ولاد دراکولا بیش از یک حاکم مستبد قرون وسطایی بوده است. دو شرح حال نویس، رادو فلورسکیو (Radu Florescu) و ریموند مک نالی (Raymond McNally) او را "مرد چندین چهره" نامیده اند. او یک سیاستمدار، جنگجو و در زمان مناسب، مردی متشخص، تحصیل کرده و عالم و البته علاوه بر همه اینها یک قتل عام گر نیز بوده است.

ولاد به چندین زبان - رومانیایی، ترکی، لاتین و آلمانی - صحبت میکرد و در نبرد با قداره و کمان صلیبی مهارت فراوانی داشت. او چابک سواری ماهر بود و در تمام نبردها با شوری غریب در جلوی سپاه خود اسب میراند.

دراکولا، در سه دوره مجزا بر والاچیا حکمرانی کرده است که یکی از سه امیر نشین مهم مجارستان بوده و بعدها با دوتای دیگر – ترانسیلوانیا (Transylvania) در شمال و مولداویا (Moldavia) در شرق - ادغام شده است و کشور رومانی را به وجود آورده است. از آنجایی که والاچیا، درست در بالای رود دانوب، که عثمانی را از رومانی آزاد جدا میکرده است، قرار داشته، درواقع اولین مرز دفاعی در مقابل ترکهای غیر مسیحی بوده است.

قهرمان ملی !
ولاد، علی رغم خشونتها و تنبیه های سختی که اجرا میکرد و به خاطر تنفر فراوانش از هرچه عثمانی بود، امروز توسط بسیاری از اهالی، یک قهرمان ملی تلقی میشود و به دلیل اینکه در جنگ بر علیه دشمنان کشته شد و حتا در مقابل برادرش که به وطن فروشی متهم شده بود ایستاده و نبرد کرده بود، بیشتر یک شهید به شمار میرود. مجسمه های متعددی به افتخار او بنا شده است و محل تولدش در سیگی سوارا Sighisoara و مدفنش در سناگوو Snagov، هردو مکانهایی حفاظت شده و مهم به شمار میروند.

الیزلبت میلر (Elizabeth Miller) در مجله "روزنامه تاریکی" (Journal of the Dark) مینویسد:

"
با وجود اینکه بسیاری از اهالی غرب از اینکه مردی با سابقه سیاسی و ارتشی تا این حد خشونت بار و سراسر خونریزی توانسته است الگوی قهرمانی در رومانی باشد، در شگفتند ... اما همین دوگانگی شخصیت، بخشی از جاذبه او به شمار میرود."

 

 

 

شخصیت دراکولا بسیاری از هنرپیشه های امریکا و اروپا و بسیاری از نویسندگانی را که با آب و تاب بسیار و با یک کلاغ چهل کلاغ کردن این افسانه، مشهور شدند را به ثروت و شهرت فراوان رساند. درست مانند داستانهای هری پاتر این روزهای خودمان

 

بله عزیزان دراکولا واقعیت دارد و هنوز هم در عصر اتم افراد زادی مانند دراکولا به خون ریزی و خونخواری مشغولند و به آنها Vampires  گفته میشود.

 

برگرفته از http://www.farya.com/id/636

 

دراکولا، هیولای فرانکنشتاین و شرلوک هولمزی تمام عیار. همین بود که کریستوفرلی را به خود سارومان تبدیل می کرد. با آن ریش و ردای سفید بلند، ساحری سخت و مغرور بود که در سایه بزرگی دلسوز، نیست واقعی برای فتح سرزمین میانه را پنهان می کرد.

مجله دانستنیها - مهدی بنواری، فرهاد آذرنوا: سر «یان مک کلین»، بازیگر نقش «گندالف» در سه گانه ارباب حلقه ها درباره لی گفته: «وقتی به نیوزیلند رسیدم تا در نقش گندالف بازی کنم، اولین هفته قرن بیست و یکم بود و همگی به مهمانی شام پیتر جکسون دعوت شده بودیم. من بسیار خوشحال بودم. چرا که در کنار هنرپیشه محبوب و الگوی بازیگری ام در زندگی، کریستوفر لی نشسته بودم. لی که قرار بود در نقش ساحر سفید (سارومان)، در فیلم نقش آفرینی کند، گفت و گویش با من را با جمله ای آغاز کرد که هیچ گاه از یاد نخواهم برد: «همیشه فکر می کردم نقش گندالف را من باید بازی کنم. ارباب حلقه ها را هر سال یک بار از اول می خوانم. گاهی وقت ها حتی دو بار.»

کریستوفر لی و نقش های منفی ماندگارش در سینما

 و بعد بلافاصله شروع کرد به زبان سیاه «موردوری» صحبت کردن (یکی از زبان هایی که تاکلین آن را برای داستان هایش اختراع کرد). من احساس کردم در کنار او، کوچک و ناچیز هستم.» البته قصد لی این نبود. او 87 ساله بود و معروف به آقامنشی. مظهر کاراکتری بسیار اهل ادب، بلندبالا، مغرور، تاریک و خوش سیما.

دراکولا، هیولای فرانکنشتاین و شرلوک هولمزی تمام عیار. همین بود که کریستوفرلی را به خود سارومان تبدیل می کرد. با آن ریش و ردای سفید بلند، ساحری سخت و مغرور بود که در سایه بزرگی دلسوز، نیست واقعی برای فتح سرزمین میانه را پنهان می کرد. این بازیگر کهنه کار که چند وقت پیش در سن 93 سالگی درگذشت، زندگی ای بی نظیر، هیجان انگیز و پرثمر را پشت سر گذاشت و صرف آشنایی با او، مایه مباهات و افتخار بسیاری از ستارگان طراز اول و اهالی هنر بوده است. با ما در مرور قسمت کوچکی از دست آوردهای این مرد بزرگ و افسانه ای در زندگی اش همراه شوید و او را بیشتر بشناسید.

فرانکنشیاین (1957)

کریستوفر لی و نقش های منفی ماندگارش در سینما

دوران طلایی بازیگری لی با این فیلم آغاز شد. موفقیت «فرانکنشتاین»، علاوه بر تضمین آینده ای درخشان برای لی، باعث شد تا کمپانی سازنده آن یعنی «همر (Hammer)» به عنوان یکی از استادیوم های مهم فیلم سازی در انگلستان مطرح شود و تا مدت ها به عنوان مرجع تولیدکننده فیلم های ژانر وحشت، تنها مدعی این عرصه باقی بماند. فیلم های کلاسیک ترسناک دیگری مانند مومیایی، فرانکنشتاین و... هم محصول این کمپانی فیلمسازی هستند.

 لی برای تصاحب نقش هیولای فرانکنشتاین، رقیبی سرسخت به نام«برنارد برسلاو» داشت. برسلاو- که بعدها خودش یکی از ستارگان سینما شد- کمی بلندقدتر از لی بود و برای نقش هیولا، گزینه بهتری به نظر می رسید. با این حال، سرانجام نقش به لی رسید تا در مقابل «پیتر کوشینگ» در نقش دکتر فرانکنشتاین، یکی از بهترین اقتباس های سینمایی از رمان «مری شرلی» را رقم بزنند. این فیلم همچنین سرآغاز آشنایی لی و کوشینگ شد که از موفق ترین زوج های سینمایی تاریخ محسوب می شوند.


دراکولا (1958)

کریستوفر لی و نقش های منفی ماندگارش در سینما

قدرت صحنه گردانی و بازیگری کریستوفر لی به قدری بود که نه تنها توانست جای «بلالاگوسی» را در نقش «دراکولا» پر کند، بلکه آن را رشد داد و ارتقا بخشید. لاگوسی برای مدتی طولانی، تنها گزینه ممکن برای نقش دراکولا محسوب می شد. در حدی که به درخواست خودش، با لباس دراکولا در تابوت قرار گرفت و به خاک سپرده شد. با این حال لی توانست با سیمای خاص، صدای رسا و قد بلند و سایه افکنش بر صحنه، کنت خون آشام را از موجودی صرفا ترسناک، به هیولایی پرجذبه، خوش صحبت، قابل لمس تر و البته هول انگیزتر برای بیننده تبدیل کند. دراکولای لی از نظر تمام منتقدین، تجسم واقعی دراکولا در سینماست.


تازی باسکرویل (1959)

کریستوفر لی و نقش های منفی ماندگارش در سینما

به غیر از ژانر وحشت و خون آشام ها، کریستوفر لی در فیلم های اقتبال شده از آثار سر «آرتور کانن دویل» (خالق «شرلوک هولمز») هم حضوری فعال داشت. او در فیلم «تازی باسکرویل»، نه در نقش هولمز یا برادرش «مایکرافت»، که در نقش خود «سر باسکرویل» بازی کرد. این فیلم که توسط کارگردان معروف سینمای دهه پنجاه، «ترنس فیشر» کارگردانی شده، با نقش آفرینی پیتر کوشینگ در نقش شرلوک هولمز و «اندره مورل» در نقش «دکتر واتسون» همراه است.

دو یار قدیمی، این بار در نقش باسکرویل و هولمز در برابر یکدیگر بازی می کردند که به نظر بیشتر منتقدان، یکی از بهترین بازی های متقابل این دو هنرپیشه است. هولمز کوشینگ شاید به خوبی هولمز لی نباشد (لی در فیلم های دیگری، نقش هولمز را هم بازی کرده بود)، ولی بازی جدی و محکم مورل در نقش واتسون و لهجه اشراف زاده و حس برتری لی در نقش سر باسکرویل، به خوبی این کاستی را جبران می کردند.


مرد پوشالی (1973)

کریستوفر لی و نقش های منفی ماندگارش در سینما

بسیاری بهترین بازی کریستوفر لی را این فیلم می دانند. لی در یکی از بهترین آثار تاریخ سینما، نقشی درخشان بازی کرد. افسرد پلیسی بسیار مذهبی که مامور می شود در جزیره ای کوچک در ساحل اسکاتلند، دختربچه ای گم شده را پیدا کند. بازی لی در نقش «لرد سامرزیل» را نمی شود فراموش کرد.


مردی با تپانچه طلایی (1974)

کریستوفر لی و نقش های منفی ماندگارش در سینما

لی در این فیلم، یکی از به یادماندنی ترین دشمنان مامور 007 را به تصویر می کشد؛ خطرناک ترین آدم کش جهان، که می خواهد با نور خورشید، دنیا را به هم بزند. لی برای نخستین بار، نقش دشمن مامور 007 را از یک بدمن کمدی، به شخصیتی جدی و ترسناک تبدیل کرد.


آخرین نقش های ماندگار

جنگ ستارگان (2005 و 2008)

کریستوفر لی و نقش های منفی ماندگارش در سینما

طبعا این دو فیلم از بهترین های جنگ ستارگان نیستند، اما کریستوفر لی در همان ها هم غوغا کرد. شخصیت او، «کنت دوکو» (یا به اسم سیث اش، «دارت تیرانوس»)، زمانیی یکی از استادان «جدای» بود که پس از مرگ «دارت ماول»، شاگرد امپراتور شد. کنت دوگو نقش بزرگی در تاسیس امپراتوری داشت و هرچند باعث جنگ کلون ها شد، اما می توان او را (هم چون شخصیت فیلم «مومیایی»)، کاراکتری تراژیک دانست. لی هم با قدرت در این نقش بازی کرد. او که استاد شمشیرزنی بود، در صحنه های جنگی از بدل کمک نگرفت.


ارباب حلقه ها و هابیت (2001، 2002، 2003، 2012، 2013 و 2014)

کریستوفر لی و نقش های منفی ماندگارش در سینما

لی خودش را طرف دار پروپاقرص و دیوانه تالگین (نویسنده «ارباب حلقه ها») می دانست. او با بازی در این سری فیلم ها، هم نقش «سارومان سفید» را تجسمی سینمایی بخشید و هم خودش را به نسل جدیدی از بینندگان شناساند. لی هرچند تصویر «پیتر جکسون» از سارومان را دوست نداشت، اما مثل همیشه با تمام وجود آن را بازی کرد تا از آن روز به بعد وجه جادوگران بدطینت سینمایی اعتباری دوچندان پیدا کند و این اتفاق در حالی افتاد که خودش دوست داشت نقش گندالف را بازی کند اما صدای رسا و چهره عبوس و مرموزش کمک کرد تا با یکی از بهترین جادوگران قرن بیست و یکم و حتی تمام ادوار سینما تبدیل شود.

زمانی هم که سه گانه هابیت در حال ساخته شدن بود او حال و روز خوشی نداشت و با بیماری اش دست به گریبان بود. برای همین جکسون و عواملش مجبور شدند برای گرفتن صحنه هایی که لی در آن حضور داشت به محل زندگی او بروند و سکانس ها را همانجا ضبط کنند.

ازهخامنشیان و درباره خشایارشا وجنگ هایش .

 

   درود بر روح پاک تمام پادشاهان مقتدر ایران زمین       جاوید ایران       جاوید ملت ایران

این کنده کاری روی سنگ در تخت جمشید یکی از پادشاهان هخامنشی (احتمالاً خشایارشا) را نشان می‌دهد.


خشایارشا
خَشایارشا از پادشاهان هخامنشی است. پدرش داریوش بزرگ و مادرش آتوسا دختر کوروش بزرگ بود.

نام خشایارشا از دو جزء خشای (شاه) و آرشا (مرد) تشکیل شده و به معنی «شاه مردان» است.

سلطنت خشایارشا
خشایارشا در سن سی و شش سالگی به سلطنت رسید و در آغاز سلطنت شورشی را که در مصر برپا شده بود فرونشاند و بعد به بابل رفت و شورشهای آنجا را نیز سرکوب کرد. در این جنگ قسمت اعظم بابل ویران گشت.

خشایارشا در صدد استفاده از اختلافات داخلی یونانیان نبود و نمی‌خواست به این کشور حمله کند. اما اطرافیان وی از جمله مردونیه داماد داریوش شکست ماراتن را مایه سرشکستگی ایران میدانست و خشایارشا را به انتقام فرامیخواند. یونانیان مقیم دربار ایران نیز که از حکومت این کشور ناراضی بودند از خشایارشا درخواست می‌کردند که به یونان یورش برد. در آنزمان در یونان حکومت‌های مستقلی با عنوان دولت شهر بر هریک از بلاد این کشور حکمرانی می‌کرد.

حمله به یونان
سرانجام خشایارشا به قصد حمله به یونان به کاپادوکیه واقع در آسیای صغیر رفت و این شهر را مرکز ستاد فرماندهی خود قرار داد. وی سه سال تمام به تجهیز سپاه مشغول شد و در نهایت سپاه بزرگی که بنا به گفته هرودوت در آن، ۴۶ گونه نژاد و قوم مختلف حضور داشتند بسیج کرد و در بهار ۴۸۰ قبل از میلاد به سوی یونان حرکت کرد. عربها، هندی‌ها، پارسها، مادها، سکاها، فنیقیها، مصری‌ها و حتی ساکنان جزایر خلیج فارس نیز در این لشکرکشی حضور داشتند. البته لازم بذکر است که مورخان یونانی در مورد تعداد افراد قشون ایران در این لشکرکشی راه مبالغه نموده‌اند و گاه تا پنج میلیون نفر نیز ذکر کرده‌اند اما بنا به نوشته سایر مورخان تعداد افراد سپاه خشایارشا پانصدهزار نفر بوده که البته همه آنها سرباز نبوده و بسیاری آشپز و ملوان و ... در این ارتش خدمت مینمودند.

نبرد ترموپیل و تصرف آتن 
به ابتکار خشایارشا پلی از قایق بر روی بغاز داردانل ساختند که نیروی زمینی ایران توانست از روی آن عبور کرده و وارد خاک یونان شود. در ابتدا خشایارشاه با پادشاه کارتاژ(Carthage)صلح کرد تا وی یونانیان را همراهی نکند. علاوه بر این، تعداد زیادی از یونانیان به ارتش خشایارشاه پیوستند از جمله مردم منطقه تسالی(Thessaly) اما در همین هنگام طوفانی سهمگین وزید و به کشتی‌های ایران خسارت وارد کرد. سرانجام در دریای آرتمزیوم(Artemisium) بین کشتی‌های دو سپاه جنگ درگرفت و یونان شکست خوردند. نبرد دیگر در تنگه ترموپیل(Thermopylae) در گرفت که به علت تنگی جا نیروی ایران با مقاومت آتنی‌ها و اسپارتی‌ها که برای نخستین بار باهم متحد شده بودند مواجه شد. سرانجام یک یونانی به ایرانیان که در آستانه شکست بودند راهی را معرفی کرد که به پشت تنگه می‌رفت. یونانیان با آگاهی از این خیانت گریختند و فقط لئونیداس(Leonidas)(حاکم اسپارت) بهمراه سیصد اسپارتی که به اجبار مانده بودند (پاورقی ۳) همگی کشته شدند. سپاه ایران بعد از این جنگ آتن را به تصرف درآورد و کاخ آکروپولیس در زمان جنگ نابود شد ولی معبد آکروپولیس و خانه‌های شهر به دستور خشایارشاه به سربازانش سالم ماند.

جنگ سالامیس
پس از آن یونانیان اقدام به مشورت نمودند یکی از بزرگان آتن به نام تمیستوکلس(Themistocles) معتقد بود که در جزیره سالامیس(Salamis) به دفاع بپردازند اما سایر یونانیان میگفتند که باید در تنگه کورینت(Corinth) مقاومت کرد. تمیستوکلس که دید نمی‌تواند نظر خود را به دیگران بقبولاند نامه‌ای به شاه ایران نوشت و خود را از طرفداران یونان نشان داده گفت که چون آنان قصد فرار دارند وقت آن است که سپاه پارس آنان را یکسره نابود کند. خشایارشا پیغام را راست انگاشته ناوگان مصری تحت فرماندهی ایران جزیره پنسیلوانیا را تسخیر کرد. یونانیان در جزیره سالامیس گیر افتادند و بنابراین گفتند یا باید در همین جا مقاومت کنیم یا نابود شویم و این همان چیزی بود که تمیستوکلس میخواست.

نیروی دریایی ایران برخلاف کشتی‌های یونانی که آرایش صف را اختیار کرده بودند به دلیل تنگی جا بطور ستونی اقدام به حمله کرد و ناگهان زیر آتش نیروهای دشمن قرار گرفت. جنگ تا شب ادامه داشت و در این جنگ بیش از نیمی از کشتیهای ایران نابود شد و بنابراین سپاه ایران اقدام به عقب نشینی کرد. یونانیان که ابتدا متوجه پیروزی خود نشده بودند در صبح روز بعد با شگفتی دیدند که از کشتیهای ایرانی خبری نیست! تمیستوکلس بعد از این پیروزی گفت: «حسادت خدایان نخواسته که یک شاه واحد بر آسیا و اروپا حکمرانی کند.»

در همین زمان خشایارشا اخبار بدی از ایران دریافت کرد و بنابراین اقدام به مشاوره با سرداران خود نمود. نظر مردونیه این بود که خود وی با سیصد هزار سپاهی برای تسخیر کامل یونان در این سرزمین باقی بمانند و خود خشایار شاه به ایران بازگردد. شاه این نظر را پذیرفت ولی در زمان بازگشت تعداد زیادی از اسبان و سپاهیان وی در اثر گرسنگی و بیماری مردند.

نبرد پلاته
از سوی دیگر مردونیه به یونانیان پیشنهاد داد که تبعیت ایران را بپذیرند و گفت که در این صورت در امور داخلی خویش آزادند. اما آنان این پیشنهاد را رد کرده جنگ دوباره در گرفت. مردونیه آتن را باز هم به تسخیر درآورد اما در محل پلاته(Plataea) صدهزار یونانی در مقابل وی صف آرایی کردند. در ابتدا تصور می‌شد که ایرانیان پیروز هستند چراکه نهایت دلاوری را نشان دادند اما این گونه نشد. مردونیه در آغاز جنگ در اثر تیری که به وی اصابت کرد کشته شد و سپاه بی سردار ایرانی نبرد بی حاصلی را آغاز کرد که تنها سه هزار ایرانی از آن جان سالم بدر بردند.

نبرد دیگر، جنگ در دماغه می کیل(Mycale) است: ناوگان ایران که پس از نبرد پلاته در حال بازگشت به میهن بود، در این محل توسط سپاه دشمن منهدم شد.

حمله یونان به مستملکات ایران
پس از عقب نشینی ایرانیان، یونانیان به پادگان پارس واقع در یونان حمله کرده و آنجا را تصرف نمودند. چندین سال بعد نیز به مستملکات ایران یورش برده و برخی از جزایر غرب آسیای صغیر نظیر قبرس را به تصرف درآوردند.

علل شکست سپاه ایران
بنابر نوشته مورخان علل شکست ایران در تسخیر یونان به این شرح است:زیادی شمار نفرات که تأمین آذوقه و هدایت ارتش را مشکل میساخت.
نامناسب بودن سلاحهای ایرانیان در برابر یونانیان سنگین اسلحه(به غیر از هنگ جاویدان باقی سپاه ایران از سلاح‌های سبک نظیر تبر (!) استفاده می‌کردند.)
عدم آشنایی ایرانیان به موقعیت جغرافیایی یونان
اغفال شدن ارتش ایران در سالامیس
بازگشت ناگهانی خشایارشا
ناهمواری جلگه‌های یونانی و عدم عادت ایرانیان به جنگ در این سرزمینها که نیروهای دریایی و زمینی را از حمایت یکدیگر محروم می‌کرد.
مهم‌ترین علت شکست ایران در این نبرد روحیه عالی یونانیان بود. چرا که آنان مردمانی استقلال طلب بودند و حاضر نبودند که تبعیت ایران را بپذیرند.

درباره خشایارشا
خشایار شاه صفاتی عالی داشته بطوریکه یونانیان بزرگ منشی او را ستوده‌اند. مشهور است که اسکندر وقتی که تخت جمشید را به آتش کشید، مجسمه خشایارشا به روی زمین افتاد و اسکندر گفت: آیا باید بخاطر روح عالی و صفات نیکویت تو را از روی زمین بردارم یا بگذارم که روی زمین بمانی تا بخاطر تاخت و تازت به یونان مجازات شوی؟

خشایارشاه در تخت جمشید که بدستور پدرش داریوش ساخته شده بود قصرهای دیگری بنا کرد که بر عظمت و شکوه این اثر باستانی افزود. همین طور کتیبه‌هایی در کوه الوند و نیز در ارمنستان از خود به جای گذاشت.

اگرچه آنچه از این پادشاهان مانده جز نیکی چیزی نیست ولی در زندگی و شخصیت خشایارشاه اسرار و دوگانگی‌هایی وجود دارد از آنجمله می‌توان به تغییراتی که خشایارشاه در پلان تخت جمشید داده است اشاره نمود وی که پس از به سلطنت رسیدن از اینکه در نقش برجسته برجای دوم و به عنوان ولیعهد پس از داریوش کبیر قرار گرفته بوده راضی نبوده، نقش برجسته داریوش و فرنکه وزیر تشریفات (خودش به عنوان ولیعهد در پشت داریوش) را به ساختمان خزانه‌داری انتقال می‌دهد وی در ادامه حتی ورودی تخت جمشید را نیز عوض می کند [منبع: کتاب "از زبان داریوش..."]. همچنین یکی از اتفاقات بحث برانگیز در زمان او حمله به یهودیان است که سپاه در نیمه راه متوقف می شود. آنچه که به نظر می‌رسد این است که وزیر تشریفات عیلامی پادشاه، او را از عدم پرداخت مالیات یهودیان اگاه و وی را برای حمله به یهودیان تحریک می‌کند اما در راه حمله، استر و عمویش مردخای برای نجات یهودیان نقشه نزدیکی استر به خشایارشاه را می‌کشند که به انجام می‌رسد! یهودیان جان سالم به در‌می برند و نخست وزیر عیلامی برکنار و مردخای جای او را می گیرد یهودیان تا به امروز این اتفاق را با نام "پوریوم" جشن می‌گیرند و از آن تاریخ به بعد تمدن عیلامی (در زمان پادشاهان قبلی عیلامی‌ها مشاوران رده بالای شاه بوده اند) رو به انقراض می‌رود. درحال حاضر برخی افراد سودجو که خود را وارثان تمدن عیلامی میدانند از این واقعه به عنوان توطئه صهیونیسم و پارسیان برای نابودی عیلامی‌ها نام می‌برند. از دو مطلب فوق این گونه برداشت می‌شود که خشایارشاه ثبات لازم برای پادشاهی را نداشته و حتی تغییرات در تخت‌جشید را می‌توان نتیجه تحریکات استر و مردخای دانست زیرا چنین کاری از وزرای عیلامی بر نمی‌آید. حتی شکست یونان را نیز می‌توان ناشی از عدم همکاری عیلامی‌ها دانست. این پادشاه پس از بیست سال سلطنت (۴۸۵ تا ۴۶۵ پیش از میلاد)توسط یک خواجه به نام میترادات (مهرداد) به قتل رسید.
*************************************************************************************

۱ - اسپارتی‌ها بنا بر قوانین لیکورگ فرار کردن از میدان جنگ را ننگ بزرگی میدانستند و مجازات آن اعدام بود، حتی وقتی جوانان این سرزمین به نبرد می‌رفتند مادرانشان به آنها میگفتند:«پسرم! بر سپر یا با سپر» یعنی یا کشته شو تا جسدت را بر روی سپرها بیاورند و یا پیروز شو و با سپر برگرد. بنابراین در فرار یونانی‌ها از تنگه ترموپیل اسپارتی‌ها برجای ماندند و پس از کشته شدنشان یونانی‌ها بر مزار این سیصد تن نوشتند: ای رهگذر به اسپارت بگو ما در اینجا خوابیده‌ایم تا به قوانین کشور خود وفادار باشیم.»

۲ - تمیستوکلس، سالها بعد مورد نفرت آتنی‌ها قرار گرفته و به دربار اردشیر درازدست جانشین خشایارشاه، پناه آورد که مورد مهروزی شاه قرار گرفت و حتی از طرف وی به حکومت شهری در آسیای صغیر منسوب شد و تا پایان عمر در تبعیت ایران باقی بود. ۳- مجبور بودن این افراد به باقی ماندن در تنگه به نقل از فرهنگ معین جلد پنجم صفحهٔ ۴۸۰ ذکر شده‌است.
نویسنده : داریوش تشکر کمال - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٧/٢۳
منبع و مآخذ
http://fa.wikipedia.org/wiki/خشایارشا