- 22 اکتبر 2016 - 01 آبان 1395

فرانسوا میتران، رئیسجمهور سوسیالیست فرانسه، به اغواگر بزرگ سیاست این کشور معروف بود. و حالا، بعد از گذشت ۲۰ سال از مرگش، بار دیگر دارد فرانسه را اغوا میکند.
امسال گل سر سبد بازار نشر فرانسه کتابی است که این هفته منتشر شد: "نامههای میتران به ان" - کتابی شامل بیش از ۱٫۲۰۰ نامه که او از ۱۹۶۲ تا زمان مرگش در ۱۹۹۶ به معشوقه سری خود (و، از ۱۹۷۴، مادر بچهاش) ان پنژو نوشته بود.
ما در این نامهها با روی دیگر شخصیت آقای رئیسجمهور مواجه میشویم که به هیچ عنوان در سالهای حیاتش در ملاء عام دیده نشده بود؛ پر از عشق، لطافت و صمیمیت. آن هم با ادبیاتی که منتقدان ادبی را به وجد آورده.

اصلا عجیب نیست که انتشار این کتاب - همزمان با صدمین سالگرد تولد میتران در نزدیکی منطقه کنیاک - به ابراز گسترده حس دلتنگی برای مرد بزرگی همراه بوده که رئیسجمهوران امروزی در برابرش خرد و کوچک به نظر میرسند.
میتران ۴۶ ساله زمانی در ساحل اوسهگور در جنوب غربی فرانسه با ان پنژو آشنا شد که عضو سوسیالیست سنا بود و سابقه وزارت هم داشت. او ۲۷ سال از ان بزرگتر بود.
ان دختر یکی از خانوادههای سرشناس کاتولیک اهل کلرمون-فران (از خویشاوندن صاحبان شرکت لاستیکسازی میشلن) بود. پدرش پیش از او با فرانسوا میتران دوست شده بود.
اولین نامه موجود در اکتبر ۱۹۶۲ نوشته شده. میتران در این نامه به ان قول داده تا کتابی درباره سقراط برایش بفرستد. بعد از گذشت دو سال دیگر مشخص است که آنها عاشق یکدیگر شدهاند، چون زبان رسمی و استفاده از "شما" جای خود را به زبان غیررسمی و "تو" داده.

همانطور که از این نامهها مشخص است، ان بدون شک مهمترین زن در زندگی میتران بوده.
آقای میتران در سال ۱۹۴۴ با همسرش دنیل گوز ازدواج کرده بود و از او دو پسر داشت: ژان-کریستف و ژیلبر. دنیل عقاید سیاسی قاطع خود را داشت و در طول زندگی سیاسی فرانسوا میتران همراه و همدم رسمی او محسوب میشد.
اما در پشت صحنه، میتران داشت عشقش به ان را پرورش میداد و به دست این عشق پرورده میشد. ان پنژو در سالهای بعد متخصص سبک مجسمهسازی رایج در قرن نوزدهم شد و در موزه اورسی پاریس به عنوان موزهدار شروع به کار کرد.
آنها با وجود اختلاف سنی زیادشان علائق مشترک زیادی داشتند، از جمله ادبیات، فرانسه، هنر و اندیشه. و مشخص است که میتران حس میکرده که میتواند با ان در سطحی تقریبا روحانی به گفتوگو بنشیند و از ته دل با او صحبت کند.
او بلافاصله بعد از اینکه در سال ۱۹۶۴ عاشق یکدیگر شده بودند، مینویسد: "نزدیک به تو، متحد با تو، در تو - من جز این نیستم. این تضادی باورنکردنی است: درست در لحظهای موجودیت پیدا میکنم که در تو حل میشوم."
میتران در نامههایش ان را "نانون"، "نانور" و "انینور" صدا میکند و ان هم در پاسخ به میتران میگوید "چچینو". البته در میان تحبیب و بیان احساسات جنسی از مسائل سیاسی و روزمره هم در این نامهها صحبت میشود و آقای میتران (او قطعا احتمال میداده که این نامهها زمانی منتشر خواهند شد) از آنها برای برشمردن تک تک قدمهایش در مسیر عروج به جایگاه رئیسجمهور استفاده میکند.

تولد مازارین، دخترشان، در ۱۹۷۴ مصادف است با کاهش تعداد نامهها. آنها از آن تاریخ به بعد به نوعی زندگی خانوادگی سه نفری داشتند - هر چند در خفا - و لذا نیاز کمتری به نامهنگاری حس میشد.
او در پایان زندگی، هنگامی که از سرطان رنج میبرد، در نامهای از جزیره بل ایل در منطقه بریتانی مینویسد: "شادی من به فکر کردن به تو و عشق به تو وابسته است. تو همیشه به من اضافه کردهای. تو شانس من در زندگی بودهای. چطور ممکن است عشقم به تو بیشتر و بیشتر نشود؟"
تقریبا همه واکنشها به این کتاب مثبت بوده. همانطور که سرمقالهنویس روزنامه اقتصادی "اکو" مینویسد: "کسی اصلا فکر میکرد که میتران روزی به دلهای ما راه یابد؟"
برای علاقهمندان میتران، ارزش این نامهها تنها به این نیست که ثابت میکنند قهرمانشان سبک ادبی زیبایی داشته. بلکه اهمیتشان در این است که برداشت شایع از میتران به عنوان فردی متفرعن و بدبین را به چالش میکشند.
برای خیلیهای دیگر اما یادآور این حقیقت اند که میتران - فرای همه کاستیهایش - حداقل در قامت رئیسجمهور میگنجید.
یکی از سرگرمیهای این چند روز مقایسه دو ساکن اخیر کاخ الیزه با میتران و خندیدن به اظهارات عاشقانه سطحپایین آنها بوده: "رابطهام با کارلا [برونی] اصل جنس است!" - نیکولا سارکوزی، و "در اینجا اعلام میکنم که به زندگی مشترک خود با ولری تیریویلر پایان دادهام" - فرانسوا اولاند (در یک اطلاعیه رسمی).

اما چاپ این کتاب با صلاحدید کامل ان پنژو که حالا ۷۳ سال دارد صورت گرفته. او که همه این هزار و ۲۱۸ نامه را در طول این سالها در جعبههای کفش نگه داشته بود، تنها به این شرط حاضر به انتشار آنها شده که هیچ نقشی در تبلیغات این کتاب بازی نکند. هیچ مصاحبهای ترتیب داده نشده.
بعضیها میگویند که او میخواهد حقیقت امر را بیان کند. سالها است که فرانسویها به او به چشم قربانی نگاه کردهاند: عاشقی که مجبور شده بود عشقش را مخفی کند و مرگ میتران را تنهایی با دخترش به عزا بنشیند.
اما او با این کتاب به یکی از شخصیتهای اصلی داستان فرانسه متاخر تبدیل میشود.
رم را شهر سینما میخوانند؛ هر گوشهاش خاطرهای دارد در یاد سینمادوستان و گره خورده با دنیای نوابغی چون فدریکو فلینی و داستانهای مربوط به چینه چیتا، یکی از بزرگترین استودیوهای فیلمسازی در اروپا که هنوز هم فعال است و به راه. شاید حیف بود که این شهر زیبای سینمایی، بدون جشنواره فیلم باشد. از همین رو جشنواره جهانی فیلم رم یازده سال پیش شکل گرفت. در ابتدا سعی داشت رقیبی باشد برای قدیمیترین جشنواره جهانی فیلم جهان یعنی ونیز، که خب کار دشواری بود؛ برای همین راه و رسماش را متفاوت کرد: بخش مسابقه را حذف کرد و نام "جشن" را برای خودش انتخاب کرد.
یکی از وِیژگیهای این جشن یا جشنواره، جلسات گفت و گوی رو در روی مفصلی است که با چهرههای شناخته شده سینما برگزار میکند. در یازدهمین دوره، جشنواره رم میزبان چهرههایی چون تام هنکس، الیور استون، برناردو برتولوچی، روبرتو بنینی و مریل استریپ بود.
مدیر هنری جشنواره، آنتونیو موندو، خود اداره کننده این جلسات است و امسال ریچارد پنیا، منتقد و محقق فیلم همراه او بود. در جلسه الیور استون که طبق معمول یک ساعت و نیم طول کشید، مشکل نمایش طولانی سکانسهای فیلمها بیش از پیش خودش را نشان داد، تا حدی که عملاً بیش از یک سوم جلسه به نمایش قسمتهای مختلف فیلمهای استون اختصاص داشت و در نهایت فرصتی برای حرف زدن درباره چند فیلم مهم استون- از جمله قاتلین بالفطره - و همین طور آخرین فیلمش، اسنودن، فراهم نشد.
همین مشکل درباره جلسه بوتولوچی هم مشهود بود، اما لااقل جلسه برتولوچی هم گرمتر بود و هم تخصصیتر. بوتولوچی درباره ریشههای علاقهاش به نمای بلند گفت( فیلم برگزیدهاش که طبق سنت این جلسات در انتهای جلسه سکانسی از آن به نمایش درمیآید فیلم لذت ساخته ماکس افولس بود با آن نمای بسیار بلند معروفاش) و همین طور خاطراتی از دوستی با ژان لوگ گدار و این که بعد از نمایش فیلم دنباله رو در پاریس، گدار سر قرار با او حاضر شده، اما به جای حرف زدن یک تکه کاغذ به او داده و رفته؛ کاغذی که روی آن نوشته شده بود:"دنباله رو یک آشغال است!"
به هنگام بحث درباره نمای بلند، دبیر جشنواره اشاره کرد امسال فیلمی از ایران هم داریم که تمام فیلم در یک نما فیلمبرداری شده. او اضافه کرد که این فیلم- جاودانگی- اولین فیلم از این نوع در سینمای ایران است، اما اشتباه میکرد: "ماهی و گربه" ساخته درخشان شهرام مکری، اولین فیلم بلند ایرانی در یک نماست.
این که دوربین شخصیتها را دنبال کند و یک سکانس در یک نما اتفاق بیفتد، شاید برای هر فیلمسازی وسوسه کننده بوده و هست. میزوگوچی، افولس و آنتونیونی ، استادان نماهای بلند در تاریخ سینما هستند اما هیچ کدام وسوسه نشدند- یا به دلیل مشکلات فنی جرات نکردند- که یک فیلم در یک نما بسازند. تنها هیچکاک بود که در فیلم طناب(۱۹۴۸) این جسارت را به خرج داد و فیلمی در یک نما ساخت( که البته به دلیل مشکل عوض کردن حلقه فیلم، طناب در واقع در سه نما فیلمبرداری شده و حرکت دوربین از پشت کت شخصیتها فرصت قطع و عوض کردن فیلم را به هیچکاک میداد).
در سینمای ایران شهرام مکری در ماهی و گربه روایت پیچیده و تو در تویش را به خوبی در یک نما بسط داد تا آنجا که حتی موفق شد در یک نمای بدون قطع، از فلش بک(بازگشت به گذشته) و فلش فوروارد(رفتن به آینده) استفاده کند. حالا سینمای ایران صاحب دومین فیلم بلند یک نمایی خود شده: جاودانگی ساخته فیلمساز جوان مهدی فرد قادری که اولین نمایش جهانیاش را در جشنواره رم تجربه کرد و قرار است به زودی در ایران اکران شود.
مهدی فرد قادری پیشتر هم علاقهاش را به نمای بلند در فیلمهای کوتاهش به نمایش گذاشته بود و جاودانگی در واقع ساخت مجدد یک فیلم کوتاه اوست که ده سال پیشتر در یک نما ساخته بود.
جاودانگی در یک قطار اتفاق میافتد (آشکارا تمثیلی از قطار زندگی) و با بیست و دو شخصیت مختلف که هر یک در کوپههای جداگانه هستند، پیش میرود. فیلم روایت بسیار پیچیدهای دارد و نزدیک به اواخر خود برای تماشاگر هوشمند آشکار میکند این شخصیتهایی که در کوپههای مختلف دیدهایم در واقع در زمانهای مختلف هستند و یک شخصیت همه این زمانها را به هم مرتبط میکند.
پیچیدگی حرکات و شخصیتهای متعدد، تصویربرداری این فیلم در یک نما را به غایت مشکل میکند؛ کاری که در چهارده روز و در دوازده بار فیلمبرداری بالاخره به ثمر رسیده و حاصلی دارد که در آن فیلمبرداری در یک نما تنها یک بازی فرمی نیست و در دل ساختار فیلم معنا مییابد.
فیلم ریتم آرامی دارد که به خودی خود مشکلی نیست، اما گاه برخی صحنهها بی دلیل کشدار میشوند و گاه بازی برخی شخصیتهای آنچنان که باید جاندار نیست، در نتیجه جاودانگی به کمال نمیرسد، اما در هر حال حکایت از تولد فیلمساز خوش آتیه ای در سینمای ایران دارد.
فیلم «مهتاب»، از «بری جنکینز» A24 Films
بعد از دورزدن موفقیتآمیز جشنوارهها، درخشش در جشنوارههای تورانتو، تیلوراید و نیویورک، فیلم «مهتاب» سرانجام به اکران همگانی میرسد. قهرمان فیلم «مهتاب» شایرون، کودک زبون و بیپدری است که زیر دست مادری زحمتکش ولیمعتاد، زیر آزار و اذیت همشاگردیهای زورگو، و در جامعهایبیرحم و متعصب، در محلات فقیرنشین «میامی» باید با موضوع دگرباشیخود، کنار بیاید.
بعد از دورزدن موفقیتآمیز جشنوارهها، درخشش در جشنوارههای تورنتو کانادا و تلوراید و نیویورک در آمریکا، فیلم «مهتاب» سرانجام به اکران همگانی میرسد. قهرمان فیلم «مهتاب» شایرون، کودک زبون و بیپدری است که زیر دست مادری زحمتکش ولی معتاد، زیر آزار و اذیت همشاگردیهای زورگوط و در جامعهای بیرحم و متعصب، در محلات فقیرنشین «میامی» باید با موضوع دگرباشیخود کنار بیاید.
دومین فیلم «بریجنکینز»، کارگردان ۳۷ ساله فلوریدائی، با تصاویری خوابزده، و ضرباهنگی بدون عجله، مراحل دردناک رشد «شایرون» را در محلات فقیرنشین میامی فلوریدا، با استفاده از سه بازیگر در سنهای مختلف دنبال میکند.
هر یک از سه مرحله رشد قهرمان فیلم، «شایرون» با دوره اجتماعی – سیاسی متفاوتی در جامعه آمریکا، همراه است، که جنکینز آنها را درون بافت پیچیدهای از اشارات فرهنگی قرار میدهد.
«مهتاب» از یک طرف داستان بلوغ است، از طرف دیگر، داستانیعشقی است. منتقد هفته نامه «تایم» اشاره میکند که «مهتاب» سخت به تعریف در میآید، که خاصیت هر اثر هنری والا است.
فیلمیاست که تماشاگر را هم عریان و بیدفاع میسازد، و هم اعادهاش میکند و قدرت میبخشد، برای روبرو شدن با دنیای اطراف، با همه چالشهای گیجکنندهای که در آن هست.
«فیلم «مهتاب» با شرکت «ماهرشالا علی» و «الکس هیبرت - A24 Films
«کوهن» منتقد «ایندی وایر» مینویسد فیلم «مهتاب» تراژدی عمیقی است، که در نگاههای گذرا تصویر میشود. جاذبه فیلم، برای این منتقد، این است که در عین شکستهنفسی و پرهیز از گزافه و اغراق، یک فیلم حماسی است.
بری جنکینز سناریوی فیلم «مهتاب» را با همکاری «تارل آلوین مککارنی» براساس نمایشنامه او، «پسرهای سیاه زیرمهتاب آبی مینمایند»، تنظیم کرده.
سه دوره تاریخی
شایرون، شخصیت محوری فیلم، از یک طرف زیر فشار طبقاتی، و در خانواده از هم پاشیده، با هویت دگرباش خودش، در تقلاست، و از طرف دیگر، دنبال جائی برای خودش در جامعه میگردد.
سه بخش ظریف و تودرتوی فیلم، که زندگی این پسر، شایرون را از کودکی تا بلوغ، نشان میدهند، لحن قصهگوئی متعارف ندارند، به خیال یا خاطرههای نیمچه به یادآمده، تشبیه شدهاند.
شایرون که سه بازیگر نقش او را در سنهای مختلف، ایفا میکنند، از کودکی با دنیایی روبروست که درکش نمیکند، و از توان درک او، سریعتر جلو میرود. این عقبماندگی، او را ناکارآمد میکند.
دبستان و دبیرستان، فرق نمیکند، این بچه و پسر جوان، همیشه توسری میخورد، از همشاگردیهای زورگو، که به تدریج، پرخاشگرتر میشوند، و در محیطی که قلدری، تحسین میشود، او را ضعیف خطاب میکنند.
در فصل آغازین فیلم، «شایرون» از دست زورگوهای مدرسه، به ساختمانی مخروبه محل اجتماع معتادان پناه میبرد و «خوان» یک موادفروش، با بازی خارق العادهای از «ماهرشالا علی» بازیگر هنرمند، برایکودک رنجدیده، جایپدر را میگیرد، و همسر او، با بازی «جنل مانه»، خواننده و موسیقیدان، شبی برای پسربچه، مادری میکند. آنها به ایفای این نقش در زندگی شایرون ادامه میدهند.
«مهتاب» تصویر زندگی سیاهان، به خصوص جوانان سیاهپوست فقیر، در آمریکای امروز است، و سرانجامی مغشوش پیدا میکند. فضای فیلم، مسحورکننده است، هر چند تا حدودی، خفقانآور، چون فیلم، ذهنیت قهرمان را هیچوقت ترک نمیکند.
از ویژگیهای فیلم «مهتاب»، در باره شخصیتهای وازده، معتاد، موادفروش، و گمگشته، این است که به قول «اریک کوهن» منتقد نشریه «ایندی وایر»، هرگز موعظهگر نمیشود.
نکتهای که همه منتقدها به آن پرداختهاند، زبان بصری فیلم است، که به خصوص با تصویرهای بیانگر «جیمز لکستون» فیلمبردار، حالات روحی قهرمان فیلم را در زاویه و نورپردازی مناظر شهر میامی و اطراف، منعکس میکند.
دگرباش
گرایش جنسی این پسربچه، حتی قبل از اینکه درک بشود یا اعلام بشود، او را از بچههای دیگر، جدا میکند.
از دید این منتقد، «مهتاب» در باره همجنسگرائی نیست، بلکه در باره احساس غربت و بیگانگی، در مقاطع محوری تاریخ معاصر آمریکا است.
فیلم «مهتاب» با شرکت «اشتون سندرز» - A24 Films
در پسزمینه داستان بلوغ این پسر، دورههای مشخص تاریخ فرهنگی و اجتماعی سالهای اخیر، جلوه میکنند، از دوران «جنگ علیه مواد مخدر» گرفته تا دوره برآمدن «رپ گنگستری».
پسرک کمحرف، از بچگی، حتی قبل ازاینکه بداند همجسنگرائی و دگرباشی چیست، از طرف مادر معتادش، به خاطر همجنسگرا بودن توسری میخورد. در نگاهی که یک شب قبل از خواب، بازیگر «نیومی هریس» در نقش مادر، به این بچه میاندازد، حکایت سرگشتگی این مادر در آستانه اختلال حواس، مادری که نمیداند چطور باید پسرش را بزرگ کند، موج میزند.
شگفتی کار بازیگر «نیومی هریس» در نقش مادر فاحشه و معتاد، در این است که در تماشاگر حس ترحم و همدردی، و در عین حال، حس انزجار ونفرت، بر میانگیزد.
اهمیت «مهتاب» از دید منتقدها در این است زندگی و آدمهائی را نشان میدهد که به ندرت به پرده سینما راه مییابند.
تعریف مردی
در اجتماعی که شایرون در آن بزرگ میشود، تعریف مردی غلبه بردیگران به خصوص غلبه بر زنان، و کتک زدن بچههای دیگر، به خصوص ضعیفترها است. مردی، به معنی ساختن ظاهری سخت و شکست ناپذیر، حتی در عین ضعف است.
کارگردان جنکینز، در هر سه فصل فیلم، دروغ ونفاقی که در این تعریف از مردی در جامعه هست، را فاش میکند.
فیلم «مهتاب» به قول منتقد «سم فروگوسو» در نشریه «رپ»، داستانگوئی ساده و بیخیال نیست بلکه درسی در باره زندگی را بر فرق تماشاگر میکوبد که در آن حتی نشانههائی از امید چندانی هم پیدا نمیشود. مشکل شایرون این است که هیچکس را ندارد درد خودش را به او بگوید، تا اینکه سرانجام مصیبت از راه می رسد.
نکتهای که بعضی منتقدها اشاره کردهاند، در توصیف این فیلم و تفاوتاش با فیلمهای مشابه، در این است که فیلمی است که فریاد کمکطلبی سر نمیدهد، فیلمی انسانی است در باره آدمهائی است پر از ترس و هراس، افتان و خیزان در مسیر زندگی پیش میروند، در جستجوی بیحاصل، برای یک گریزگاه.
خیلیاز منتقدها، نوشتههای خودشان را با اشاره به «دوای مالیخولیا» فیلم اول «بری جنکینز» در باره یک زوج عاشق در سنفرانسیسکو، شروع کردهاند و انتظار هشت ساله بین این دو فیلم. به قول استفانی زچرک، منتقد هفتهنامه «تایم»، فیلم «مهتاب» به مراتب فراتر میرود از هر نوع انتظاریکه خود او و منتقدها دیگر، نسبت به کار دوم «بری جنکینز» داشتند.