در سالهای اخیر تحقیقات زیادی در مورد گزارش های افرادی که به علت ایست قلبی و یا سایر حوادث یا امراض مرگبار به طور موقت علائم حیات را از دست داده ولی دوباره احیاء شده و به زندگی برگشته اند شده است. بسیاری از این افراد خبر از دیدن دنیائی دیگر می دهند. کمتر کسی می تواند تعدادی از این گزارش ها را خوانده و به فکر فرو نرود. به علت پیشرفت علم پزشکی شمار این افراد بسیار بیشتر از سابق بوده است. تعداد این گزارش ها و شباهت بین آنها چندان زیاد است که محققین و افراد عادی علاقه مند هر دو را کنجکاو کرده است. این پدیده به اصطلاح «تجربه نزدیک به مرگ» (Near Death Experience یا به طور خلاصه NDE) نامیده شده است ولی گاهی به آن تجربۀ «مرگ تقریبی» یا «مرگ موقت» نیز می گویند. منابع انگلیسی زبان متعددی در مورد این پدیده و هزاران گزارش در مورد آن موجود می باشد ولی برای عزیزان فارسی زبان در ایران منابع چندانی در دست نیست. هدف این سایت اطلاع رسانی در مورد تجربیات نزدیک به مرگ و برخی از گزارش های مربوط به آن به زبان فارسی می باشد. امید ما این است که این مطالب بتواند دریچه ای به دنیای نادیده به روی شما بگشاید و شاید درسهای آن بتواند باعث رشد شما و زندگی شما گردد.
رایان در سن 5 سالگی از طبقۀ دوم ساختمان به پایین افتاد ولی اتفاق عجیبی برایش رخ داد [10]: “من وقتی 5 ساله بودم عادت داشتم اسباب بازی هایم را از پنجرۀ اتاقم که در طبقۀ دوم بود به پائین و روی لبه ای که بین دو طبقه و زیر پنجره بود بیاندازم و از پنجره بیرون می رفتم تا آنها را بردارم. یک بار بدون توجه به اینکه شب قبل باران باریده، از پنجره بیرون رفتم و پایم از روی لبه زیر پنجره که خیس بود لیز خورد. در اینجا ناگهان گذشت زمان بسیار کند شد، بطوری که پائین افتادن خود را به آرامی میدیدم و در این حال هزاران فکر از ذهن من عبور می کرد: آیا من به اندازه کافی زندگی کرده ام؟ آیا زنده خواهم ماند؟ آیا مادرم از دست من عصبانی خواهد شد؟ آیا من به همین سادگی بخاطر حماقتم خواهم مرد؟…در همین حال بدنم به زمین خورد و متعجب شدم از اینکه دردی احساس نکردم. ناگهان در یک لحظه متوجه این واقعیت شدم که من مرده ام و در بدنم نیستم ولی عجیب است که این برایم تعجب آور نبود، مانند اینکه با مرگ همیشه آشنائی کامل داشته ام. کمی از آنچه میگذشت گیج شده بودم، ولی احساس آرامش و رضایت کاملی را حس میکردم. اطراف من مانند یک منظرۀ کاملاً زیبا در یک زمینۀ کاملاً تاریک بود. می توانستم هر چیزی را که میخواهم ببینم بدون اینکه نیاز باشد سرم (جهت دیدم) را بچرخانم، و اگر میخواستم می توانستم ما ورای دیوار و اشیاء را نیز ببینم. ناگهان یک نقطۀ کوچک نورانی برایم ظاهر شد و دید من را تغییر داد، مانند نگاه کردن در یک تونل طولانی تاریک با نوری در انتهای آن، و من بی اختیار و با سرعتی باور نکردنی به طرف نقطه نورانی حرکت کردم. این نور زنده و آگاه بود، گوئی طپش قلب میلیونها ضمیر و روح را درون خود داشت. از سوی این نور عشقی بسیار قوی حس میکردم، قوی تر از بهترین احساس موفقیت یا عشق یا خوشحالی که در دنیا میتوان احساس کرد. من فکر میکنم که این تونل همان حرکت بینهایت سریع در پهنۀ جهان است. نور از طریق فکر، و نه کلام و کلمات، با من حرف میزد و به من گفت که هنوز زمان من فرا نرسیده است. در همین لحظه ناگهان خود را روی زمین یافتم در حالی که گریه میکردم و بدنم درد داشت و چشمانم را باز کردم.
آنچه که خواندید یک نمونه از گزارشهایی است که امروزه به عنوان «تجربۀ نزدیک به مرگ» نام گذاری شدهاند. عبارت «تجربۀ نزدیک به مرگ» (Near Death Experience) اولین بار توسط دکتر «ریموند مودی» (Raymond Moody) در سال 1972 در کتاب مشهور وی به نام «حیات بعد از زندگی» [1] استفاده شد. این یکی از اولین کتابها در این زمینه بود که در آن دکتر مودی تجربۀ حدود 150 نفر را بازگو میکند که در اثر حادثه، بیماری، سکته، و یا عوامل دیگری برخورد بسیار نزدیکی با مرگ داشتهاند ولی دوباره به حیات برگشتهاند. این افراد علائم حیات مانند ضربان قلب و تنفس و فعالیت مغزی را برای مدتی از دست داده، یا به عبارتی بطور موقت درگذشته اند، ولی بعد از بازگشت به زندگی تجربهای عمیق را گزارش دادهاند.
دکتر مودی در کتاب خود بیان میکند که عوامل مشترکی را در بسیاری از این تجربهها میتوان دید، از جمله:
1. توانایی مشاهدۀ بدن خود از خارج
2. احساس بسیارعمیق آرامش، رضایت خاطر، و عشقی نامشروط
3. دیدن یک تونل یا کانال تاریک و عبور بسیار سریع از آن
4. مشاهدۀ نور یا موجودی نورانی
5. ارتباط با نور از طریق فکر و تله پاتی وبدون نیاز به تکلم
6. بازدید و مرور سریع زندگی فرد از لحظه تولد تا مرگ
7. مشاهده ی دنیایی دیگر با زیبایی غیر قابل توصیف
تقریباُ همه افرادی که چنین تجربه هایی را گزارش داده اند آن را بسیار
حقیقی، ملموس، واضح، و غیر قابل تردید، و حتی واقعیتر از زندگی و حالت
هشیاری در این دنیا توصیف کردهاند.
تجربۀ نزدیک به مرگ پدیدۀ نادری نیست. طبق آمارگیری های مختلف بین 5 تا 15 درصد مردم حداقل یک بار تجربۀ نزدیک به مرگ داشته اند. تخمین زده می شود که در آمریکا بین 10 تا 20 میلیون نفر این پدیده را تجربه کرده اند. امروزه در مقایسه با گذشته به خاطر پیشرفتهای پزشکی شمار بسیار بیشتری از افرادی که علائم حیات را از دست میدهند، به خصوص به علت ایست قلبی، قابل باز گرداندن مجدد به زندگی واحیا می باشند. علاوه بر این، به خاطر پیشرفت بسیار زیاد در امکانات ارتباطاتی در چند سال اخیر، به خصوص اینترنت، این گزارش ها مخاطبین بسیار بیشتری را به خود جذب کرده اند، و امکان منتشر کردن این تجربهها برای عموم فراهم آمده است. همچنین با بازتر و پذیراتر شدن افکار عمومی، افراد تجربه کننده کمتر از گذشته با قضاوت های منفی دیگران و اتهام به دروغ و دیوانگی و هزیان مواجه می شوند و آزادانه تر آن را بازگو می کنند. تمام اینها باعث شده که امروزه هزاران نفر تجربه نزدیک به مرگ خود را از طریق نوشتن کتاب یا انتشار در فضای مجازی با دیگران به اشتراک بگذارند.
تعداد این گزارش ها در سالهای اخیر به حدی زیاد بوده است که هر روز محققین و پزشکان بیشتری به مطالعه آن علاقه نشان میدهند. شمار بسیار زیاد این تجربه ها و شباهت های غیر قابل تردید بین مؤلفه های اصلی آنها بین تجربه گران مختلف، حس کنجکاوی دانشمندان و عموم را برانگیخته است. به طوری که بحث دربارۀ ماهیت این تجربه ها به نهادهای مختلف علمی، رسانه های گروهی و شبکه های مهم تلویزیونی در کشورهای مختلف، و حتی سازمان ملل نیز گسترش یافته است. همانطور که در صفحات دیگر این تارنما توضیح داده شده است، شباهت هایی که در چهارچوب اصلی این تجربه ها دیده می شود مستقل از سن، جنسیت، تحصیلات، دین و مذهب، اعتقادات معنوی و اعتقاد به خدا و زندگی بعد از مرگ، علت مرگ موقت، داروهای استفاده شده، زمینه های فرهنگی و اجتماعی و تربیتی و دیگر عوامل می باشد و هرگونه توجیه ی که بر پایۀ اثر چنین عواملی باشد را مردود می سازد. با مطالعه این تجربه ها و تحقیقات انجام شده به سختی می توان به این تجربه ها به دیدی کاملاً مادی و فیزیکی نگاه کرد. این تجربه ها دیدگاه امروز بشریت را در مورد ماهیت فکر و ضمیر انسان و حیات به شدت به چالش می اندازد. ما از شما دعوت می کنیم که خود در این زمینه مطالعه کرده و شخصاً قضاوت کنید.
یکی از این تجربه گران دکتر «ایبن الگزاندر» (Eben Alexander) دکتر متخصص در جراحی مغز و استاد دانشگاه هاروارد بود. دکتر الگزاندر یکی از منکرین سرسخت این بود که NDE ها نشانۀ حیات بعد از مرگ هستند. او که یک دانشمند متخصص از یکی از بهترین دانشگاههای دنیا در این زمینه است، اصرار داشت که آگاهی و ضمیر ما تنها ساختۀ فعالیتهای مغزی ما هستند. در سال 2008 دکتر الگزاندر خود دچار یک نوع عفونت مننژیت شدید مغزی بسیار نادر گردید. دکتر الگزندر در اثر این عفونت بالاخره از پا درآمده و برای مدت یک هفته در حالت کما فرو رفت. تیم پزشکی او انتظار داشتند که او ظرف چند روز مرده یا اگر به زندگی برگردد، به صورت کامل فلج باشد. ولی او بطور معجزه آسا و بدون هیچگونه آسیب دائمی بهبود یافته و آنچه را که واقعی بودن آنرا برای سالها انکار کرده بود خود شخصاً تجربه کرد.
زندگی و دیدگاه دکتر الگزاندر در اثر این تجربه و برخورد بسیار نزدیک با مرگ بکلی دگرگون شده و برای او جای شک و تردیدی در مورد اینکه ضمیر ما مستقل از مغز و بدن ماست و بعد از مرگ ما باقی می ماند نگذاشت. دکتر الگزاندر می گوید که چطور در ابتدا به خاطر ترس از قضاوت و تمسخر دیگران و به خطر افتادن شهرت علمی و حرفهایش از بازگو کردن تجربۀ خود و بخصوص ارتباط دادن آن به حیات بعد از مرگ و خدا واهمه داشت. او بالاخره بعد از 2 سال تصمیم به صحبت راجع به تجربۀ خود و نشر آن نمود، و در سال 2012 کتابی در این زمینه به نام «اثبات وجود بهشت» (Proof of Heaven) منتشر کرد [126]. وی در این کتاب علاوه بر بازگوئی تجربۀ خود، استدلال های مختلفی که از نظر پزشکی و بیولوژی برای توضیح و توجیه این تجربهها داده میشوند را مورد بررسی قرار داده و از دیدی اصولی آنها را یک به یک رد کرده است. او که خود یک جراح و متخصص مغز است می گوید «تمامی قسمت کورتکس مغز من، قشاء خاکستری و لایۀ خارجی مغز که به ما هوش و توانائی های ذهنی انسانی را می دهد بطور کامل از کار افتاده بود و در این حال امکان تجسم، رؤیا، و شکل گرفتن خاطره و حافظه غیر ممکن است».
او به تازگی در چندین برنامۀ تلویزیونی در آمریکا مانند شوی مشهور اپرا (Oprah Winfrey) و شوی دکتر اوز در این مورد گفتگو کرده است و اتفاقی که برای او افتاد و تحولی که در زندگی او بوجود آورد در مجلاتی مانند نیویورک تایمز (25 نوامبر 2012) درج شده است. ما در اینجا تنها به یکی از نکات جالب در مورد تجربۀ او اشاره می کنیم. او در تجربۀ خود یک دختر جوان را ملاقات می کند و با او حرف می زند. او از اینکه چرا پدر خود که با او رابطۀ بسیار خوبی داشته و 4 سال قبل در گذشته بود را ندیده متعجب بود. ولی در عوض درکتر الگزاندر چیز جالبی را در می یابد. او از بدو تولد توسط خانواده ای به فرزندی قبول شده و با آنها بزرگ شده بود. بعد از این اتفاق او به سراغ خانوادۀ اولیۀ خود رفته و بعد از کمی تحقیق در مییابد که خواهری داشته که پیش از تولد او فوت کرده بوده و وی هرگز او را ندیده و از وجود او نیز خبر نداشته است. هنگامی که برای اولین بار عکس خواهر خود را می بیند، با شگفت زدگی در می یابد که او همان دختر جوانی بود که در تجربهاش او را همراهی کرده بود.
تجربههای NDE از قرنها پیش گزارش شدهاند. دانشمند مشهور یونانی افلاطون در کتاب معروفش به نام «جمهوری» داستان یک سرباز به نام اِر (Er) را بازگو میکند که جزء کشته شدگان محسوب شده بود ولی دوباره به حیات بازگشته و سفر خود در سرای دیگر را بازگو کرد. در «کتاب مردگان تبت» (The Tibetan Book of the Dead) مراحلی که توسط روح بعد از مردن تجربه می شود شرح داده شده است. اعتقاد بر این است که این کتاب حدوداً در قرن هشتم بعد از میلاد مسیح نوشته شده است. جالب اینجا است که مراحل توضیح داده شده در این کتاب شباهت غیر قابل تردیدی با آنچه در گزارشهای نزدیک به مرگ در عصر جدید می خوانیم دارند.
در نقاشی مشهور «صعود به آسمان» (The Ascent of the Blessed) اثر «هیرونیموس باش» (Hyeronimus Bosch) که در قرن چهاردهم میلادی نقاشی شده [4] و اکنون در موزۀ پلازو دکال در شهر ونیز در کشور ایتالیا قرار دارد، فرشتگان روح یک انسان را از درون تونلی بسوی نور میبرند. عبور از یک تونل با سرعت بسیار زیاد به طرف نوری درخشان و پر از عشق یکی از متداول ترین مؤلفه های تجربه های بعد از مرگ است.
در کتاب «از ماده تا معنی» (From Matter to Spirit) که توسط سوفیا دمرگان (Sophia Elizabeth De Morgan) همسر ریاضی دان بسیار مشهور انگلیسی «آگوستوس دمرگان» (Augustus De Morgan) در تاریخ 1863 نوشته شده است، تجربۀ نزدیک به مرگ یک افسر دریادار عالی رتبۀ انگلیسی و عضو انجمن سلطنتی انگلستان به نام «فرانسیس بیوفورت» (Sir Francis Beaufort) نقل شده است که در سال 1795 در سن حدود 20 سالگی در اثر غرق شدن مرگ موقت و تجربۀ نزدیک به مرگ داشته بود. اجزاء تجربۀ وی از قبیل احساس آرامش عمیق، مرور زندگی، احساس حضور در عالمی معنوی، و .. شباهت غیر قابل تردیدی به آنچه در تجربه های جدید NDE می بینیم دارد.
دکتر«پیترفنویک» (Peter Fenwick) پزشک نروفیزیولوژیست و روانشناس محقق و استاد دانشگاه رویال کینگ کالج در شهرلندن در کتاب «حقیقت در نور» به بررسی وتحلیل 300 مورد NDE که از میان بیش از 3000 مورد انتخاب شدهاند میپردازد [3]. در این کتاب دکتر فنویک بدون اینکه توجه به اثبات یا رد حیات بعد از مرگ نماید، به ذکر شباهت ها و تفاوتهای این گزارشها پرداخته و آنها را مورد نقادی علمی قرار میدهد و در نهایت این نکته را خاطر نشان میکند که بسیاری از جنبههای NDE از دید علمی قابل توجیه نیستند.
دکتر فنویک اولین بار از طریق کتاب دکتر مودی با این پدیده آشنا شد و در ابتدا به صحت آن و ادعاهایی که در مورد آن میشود شک داشت. بعد از اینکه وی شخصاً با تعدادی از مریضانش که این تجربه را داشتند مصاحبه نمود و تحقیقاتی دراین زمینه انجام داد، اعتقاد او کاملاً تغییر یافت و در نهایت علیرقم شماتت بسیاری از پزشکان لندن و دنیا اذعان داشت که «به نظر می آید که این تجربهها جنبۀ معنوی و ماورای دنیایی دارند».
دکتر «سام پرنیا» که یکی از محققین در این زمینه است در کتاب «وقتی می میریم چه اتفاقی می افتد» [130] توضیح داده که چگونه وی هنگامی که در بخش مراقبتهای ویژۀ بیمارستان مونت سنای در شهر نیویورک آمریکا بعنوان پزشک کار میکرد مرگ و تجربه و احساس آدمی در حال مرگ حس کنجکاوی او را چنان برانگیخت که او چندین سال بعدی تحقیقات پزشکی خود را به این موضوع اختصاص داد. دکتر پرنیا نیز مانند دکتر مودی شباهت های خیره کننده ای در گزارشهای افرادی که مبتلا به ایست قلبی شده ولی مجدداً به حیات بازگشتهاند مشاهده نمود.
دکتر «زالیکا کتیس» (Zalika Klemenc-Ketis) از دانشگاه ملبورن در کشور استرالیا که منکر معنوی بودن این تجربه هاست و سالها است که تحقیقات و تلاش خود را متمرکز کرده که این تجربه ها را از دید کاملاً پزشکی و بیولوژی شرح دهد، کماکان اقرار می نماید که توضیح کامل این تجربه ها با دانسته های علمی ما ساده نبوده و این تجربه ها مرزهای دانش امروزی ما را به چالش می اندازد. با افزایش روز افزون گزارش های افرادی که احیاء شده و به حیات بازگشته اند، و شباهت تردید ناپذیر بین مؤلفه های اصلی این گزارشها، رد کردن آنها به عنوان توهمات مرتباً سخت تر می گردد.
مطالب بالا تنها یک معرفی اجمالی و مقدمه ای کوتاه در این زمینه بود، به امید این که حس کنجکاوی شما را در مورد این پدیده برانگیزد. در قسمت دیگری از این تارنما، بحث جامع تری در مورد دلایل صحت این گزارش ها ارائه شده است. در قسمتهای مختلف این تارنما تعدادی از گزارش های نزدیک به مرگ که عمدتاً از منابع غربی اتخاذ شده اند به طور خلاصه ترجمه و منتشر شده است. برای آنانی که به دنبال کشف حقیقت در زندگی خود هستند و برای قبول آن ذهنی باز و بدون پیش قضاوت (چه مذهبی یا اجتماعی یا شخصی) دارند، دعوت می شود که از این تارنما و سایر منابع و کتب موجود در این زمینه استفاده کرده و خود را با آن آشنا کرده و خود قاضی صحت و سقم آن و محتوا و پیغام آن باشند. مطالعۀ تعدادی از این گزارش ها با قلبی باز، و قضاوتی بی طرفانه، می تواند دریچه ای را به جهانی بسیار بزرگتر برای ما باز کند.
«برای یک پرستار یا دکتر مرگ یک شکست است. برای دوستان و خویشان مرگ یک فاجعه است. ولی برای روح، مرگ یک رهایی است» کتاب «گفتگو با خدا» (Conversations with God)
«مرگ خواب ابدی نیست، بلکه بیداری ابدیست» والتر اسکات
شهرک سینمایی غرالی، واقع در غرب تهران، به پیشنهاد و ابتکار مرحوم علی حاتمی بنا ساخته شد
شهرک سینمایی "غزالی" نام مجموعهای کوچک است که به ابتکار یکی از کارگردانهای مطرح سینمای ایران، به منظور بازسازی فضای پایتخت در دهههای ۳۰ و ۴۰ برای استفاده در فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی ساخته شد.
علی حاتمی، که خود در سال ۱۳۲۳ در خیابان شاهپور تهران متولد شده بود، پیش از انقلاب ۵۷ بر روی سریالی با مضمون تاریخ سیاسی ایران کار میکرد که نیاز به وجود مجموعه سینمایی را حس کرد و ایده اولیه آن را مطرح نمود.
کار ساخت این مجموعه در زمستان ۱۳۵۸ با کمک یک گروه ایتالیایی در غرب تهران آغاز شد و به تدریج با ساخت دکورهایی از ساختمانها و خیابانهای تهران قدیم، بسته به نیاز کارگردانها و فیلمسازها، توسعه پیدا کرد.
خیابان لاله زار، خیابان اکباتان، میدان توپخانه، ساختمان شهرداری، مجلس شورای ملی، کافه نادری، گراند هتل و سینما تابان، از جمله مکانهای عمدهای هستند که نمونه آنها در شهرک سینمایی ساخته شده است.
"هزار دستان" به کارگردانی علی حاتمی، "کارآگاه علوی" به کارگردانی حسن هدایت، "کیف انگلیسی" به کارگردانی ضیاءالدین دری و "شهرزاد" به کارگردانی حسن فتحی نیز از جمله مجموعههای تلویزیونی هستند که در این شهرک ساخته شدهاند.
علی حاتمی در سال ۱۳۷۵ در حین ساخت "جهان پهلوان"، فیلمی درباره زندگی غلامرضا تختی قهرمان نامدار کشتی ایران، به دلیل ابتلا به سرطان درگذشت، ولی علاوه بر فیلمها و سریالهای او، از شهرک سینمایی هم به عنوان یکی از آثار ماندگار او یاد میشود.
برای دیدن برخی از تصاویر رسانه های ایران از شهرک سینمایی غرالی اینجا کلیک کنید.
یکی از ایالات این کشور راخین نام دارد و بیش از هشتاد درصد ساکنین آن از قوم "روهینگیا" و مذهب آنان اسلام است. بنابراین در کشور بودائی مذهب برمه که تقریبا هفتاد میلیون جمعیت دارد، قوم "روهینگیا" هم یک اقلیت قومی و هم یک اقلیت مذهبی است. قبل از استقلال این کشور همه ساکنین این منطقهٔ تحت ستم و استثمار یکسان قرار داشتند یعنی اگر نه در برخورداری از حقوق، حداقل در ظلمی که به آنان می رفت هیچ گروهی بر گروه دیگر امتیازی نداشت.
با پایان جنگهای جهانی و ایجاد و استقلال کشورهایی چون برمه و هند و سپس جدائی پاکستان از هند و سر انجام استقلال بنگلادش در سال ۱۹۷۱ این تساوی به هم خورد و عده ای امتیازاتی خاص برای قوم و گروه خویش قائل شدند و مناطقی نیز در این تقسیم بندی جغرافیایی با اقلیتی مذهبی یا قومی به وجود آمد که از بسیاری از حقوق اکثریت محروم ماندند که می توان به عنوان نمونه به " مسلمانان کشمیر" هند اشاره کرد.
نمونه دیگری از این دست، قوم "روهینگیا" است که در ایالت راخین از دویست سال قبل ساکن بوده اند، و با زراعت و دامپروری روزگار می گذرانند. با تشکیل دولت برمه (میانمار) هر چند حکومت آن سکولار است اما تحت نفوذ راهبان بودائی چشم بر افراد روهینگیا بسته و مدعی شدند که چون اجداد آنان از بنگلادش به برمه آمده اند بنابراین باید کشور را ترک کنند و از اعطای تابعیت به آنان امتناع شد. افراد روهینگیا که چند نسل است در این کشور ساکن هستند، علتی برای ترک خانه و کاشانه خود نمی بینند و از سوی دیگر، سایر کشورها از جمله بنگلادش هم حاضر به اعطای تابعیت به آنان نیستند و در نتیجه بیش از پنجاه سال است که افراد این قوم از کلیه حقوق شهروندی محروم هستند، نه می توانند گذرنامه گرفته و قانوناً کشور را ترک کنند، نه حق شرکت در انتخابات را دارند، نه از خدمات بهداشتی، آموزشی رایگان می توانند بهره مند شوند، نه اجازه استخدام در ادارات و شرکتهای دولتی یا تحت پوشش دولت را دارند.
بارها دهکده ها و خانه های محقّر آنان مورد هجوم بودائیان بنیادگرا و متعصب قرار گرفته و به آتش کشیده شده است. برای فرار از این وضعیت دردناک افراد روهینگیا چاره ای جز پناه بردن به سایر کشورها ندارند اما متاسفانه آغوش بازی برای آنان وجود ندارد. تعدادی از آنان هنگام رفتن به کشور استرالیا غرق شدند آنهایی هم زنده ماندند به اردوگاه هایی اعزام شدند که از وضعیت قبلی آنان بهتر نبود.
حکومت برمه با ایجاد محدودیّت برای خبرنگاران جهت رفتن به راخین سعی کرده سر پوشی بر رفتار خود بگذارد اما بر اثر فعالیت مدافعان حقوق بشر در سراسر جهان از جمله کشور برمه، به تدریج مردم دنیا از وضعیت مسلمانان روهینگیا مطلع شدند و چندین گزارش معتبر از وضعیت دردناک مسلمانان در این منطقهٔ از جهان تهیه و منتشر شد و حتی سازمان ملل نیز گزارشگرانی به آنجا روانه کرد.
در مقابل، حکومت برمه نه تنها تغییری در روش خود نداد بلکه با راه اندازی کمپینی تحت عنوان "کمپین حمایت از مسلمانان راخین" سعی در القای این نکته کرد که اساساً قومی به نام روهینگیا وجود ندارد، این کمپین که هیچ حمایتی از مسلمانان روهینگیا نمی کند در حقیقت پاسخی است بر اعتراضات بین المللی و فقط به بودائیان سفارش می کند که آرامش خود را حفظ کرده و با ملایمت رفتار کنند، اما هیچ صحبتی از حقوق شهروندی مردم بیگناه و محروم نمی کند. نکته دردناک آن که این کمپین از سوی آن سان سوچی، برنده جایزه صلح برمه که خود سالها در حبس خانگی بوده هدایت و رهبری می شود و این امر باعث اعتراضات شدیدی شده است از جمله دالای لاما و اسقف دزموند توتو با اعتراض به همکار برمه ای خود خواهان اقدامی عملی برای احقاق حقوق اقلیت تحت ستم در کشور برمه شده اند.
نکته قابل تامل سکوت و بی تفاوتی کشورهای اسلامی است در قبال سرنوشت چند صد هزار مسلمان روهینگیا است. از جمله دولت جمهوری اسلامی ایران اعتراض های گهگاهی و غیر جدی در این زمینه کرده و هیچگاه کمک های انسان دوستانه ای برای آنان ارسال نکرده است و البته این فراموشی فقط مربوط به دولت ایران نیست بلکه دولتهای عربستان،قطر، امارات متحده عربی، کویت، و ... نیز همگی چشم بر هم کیشان خود بسته اند. این فراموشی ها مسلما سهوی نیست زیرا حمایت از مردم روهینگیا نفع سیاسی برای این گونه حکومت ها ندارد و مسلمانان روهینگیا برخلاف مسلمانان لبنان و فلسطین در محاسبات و منافع سیاسی جائی ندارند.
با این اوصاف به نظر می رسد شعار حمایت از "مسلمانان" یا "ستمدیدگان" فقط سرپوشی است برای دخالت حکومت های اسلامی در سایر کشورها و توجیهی برای جاه طلبی سیاسی آنان و نه در راستای تغییر موقعیت اجتماعی و سیاسی آنان.
ساعت ۵.۳۰ صبح از کابل عازم تورخم میشوم. نخستین سفرم در این مسیر پر و پیچ و خم در عین حال خطرناک است. با گذر از منطقه پلچرخی، ضربان قلبم تندتر میشود. پا در مسیری گذاشتهام که هر از گاهی جان عدهای را گرفته است. اما زیبایی گذرگاه ماهیپر و پیچهای مرتفع اما دیدنیاش، کمکم حس ترس را از درونم میزداید.
غرق تماشای مناظر زیبای این دره میشوم. کیلومترها باید به سمت پایین دره سرازیر شد تا به عمق این دره و جاده هموار سروبی و سپس لغمان و ننگرهار رسید. این یعنی نشان از ارتفاع زیاد کابل نسبت به این مناطق و سردتر بودن هوای آن.
مسیر کابل – جلال آباد را آب خروشان رودخانههای کابل، پنجشیر و لوگر زیبا و دیدنی کرده است. وجود دست کم چهار سد آب در ماهیپر، نغلو، سروبی و درونته؛ تصور و ترس وجود گروههای شورشی مخالف دولت را در این مسیر را از یاد میبرد.
کشته شدن ده سرباز فرانسوی در کمین نیروهای حزب اسلامی در سال ۲۰۰۸ در سروبی، کشته شدن ملا بورجان از فرماندهان ارشد طالبان در این مسیر به دست نیروهای ائتلاف شمال پیش از سقوط کابل به دست گروه طالبان و دهها رویداد مرگبار دیگر که در این مسیر اتفاق افتاده است، هر از گاهی ترس و دلهره را در وجودم ایجاد میکند.
برای صرف صبحانه در بازار کوچک و سنتی شکل سروبی توقف کردیم. در همان بدو ورود به داخل سالن کوچک غذا خوری با تعارف معمول افغانها استقبال شدیم؛ "قابلی پلو، کباب، ماهی و ... داریم."
تصور صرف چنین صبحانهای سنگین در ابتدای یک روز داغ تابستانی دشوار بود، اما ترجیح دادیم کباب و ماهی بخوریم. در همین سالن به شاگرد هتلی گفتم کاش جهت سالن غذا خوری تان به سمت سد آب سروبی بود تا از مناظر زیبای آن لذت میبردیم. او لبخندی زد و رفت.
سد سروبی ظرفیت فوقالعادهای را برای تبدیل شدن به یک محل تفریحی زیبا در سطح افغانستان دارد. اما به استثنای چند مغازه و هتل سر راهی و شماری خانههای روستایی هیچ تاسیسات زیربنایی به غیر از سد پر آب در آنجا دیده نمیشود.
سروبی را به سمت جلال آباد ترک میکنیم. هوای بیرون به شدت گرم و طاقت فرساست. دشتها و تپههای زیبای اطراف جاده را با حس زیبا ولی همراه با دلهره طی میکنیم.
جاده کابل – جلال آباد یکی از مزدحم ترین شاهراههای افغانستان است. عبور و مرور وسایط نقلیه سنگین در این مسیر زیاد است. سنگینی وزن این وسایط را به خوبی روی جاده میتوان دید. تو رفتگی آسفالتهای جاده نشانهای از اضافه بار بودن این وسایط است. جادههایی که عمر زیادی از ساخت آنها نمیگذرد اما آنقدر ترک خوردهاند که بهزودی نیاز به بازسازی پیدا خواهند کرد.
روخانه زیبای کنار جاده، تصویری کم نظیر از افغانستان ارایه میدهد. به نظر من، دولت با سرمایهگذاری در بخشهای مختلف، از جمله زراعت در این مسیر، میتواند از منابع طبیعی این مناطق استفاده زیادی ببرد.
حوالی ساعت نه صبح است و به جلال آباد میرسیم. منطقهای سرسبز و پوشیده با درختان بلند سرو و چنار، منطقهای که به "ننگرهار همیشه بهار" در افغانستان معروف است، تصویر تابلوی دانشگاه ننگرهار جلوی چشمانم میآید. مسیرمان را به سمت تورخم ادامه میدهیم. با گذر از فرودگاه ننگرهار، در مقابل اداره گمرگ ننگرهار خودرومان را متوقف میکنیم.
بر خلاف کابل، برخورد مامورین پلیس ولایت ننگرهار بسیار محترمانه است. بعد از چک و بررسی وسایل وارد ساختمان گمرگ ولایت میشویم؛ دفاتری شیک و با شکوه که گفته میشود در زمان گل آقا شیرزی، والی سابق این ولایت ساخته شدهاند. شنیده بودم که آقای شیرزی کارهای زیادی برای ننگرهار کرده است.
با یکی از مسئولین گمرک دیدار کردیم. اما سوالاتی که در مورد وضعیت راه، نوع واسطه همراه مان و غیره مطرح کرد کمکم ترس و دلهره را در ما بوجود آورد. برای رسیدن به تورخم باید از مسیری میگذشتیم که جولانگاه گروه موسوم به دولت اسلامی (داعش) در ننگرهار است. باید از ولسوالی کوت گذشت که در همین روزهای گذشته درگیری میان نیروهای امنیتی و داعش در این ولسوالی بیش از ۱۵۰ کشته به جا گذاشت.
در گمرگ ولایت ننگرهار سخنگوی وزارت مالیه افغانستان اجازه مصاحبه با مسئولین گمرک ننگرهار را به ما نداد و از ما خواست که برای گرفتن اطلاعات درباره گمرگ تورخم با شخص خودش صحبت کنیم. این برخورد برای ما ناراحت کننده بود. اما این نیز باعث نشد که برای رفتن به تورخم دو دل شویم. با توجه به اینکه صحبتهای مسئولین گمرک بیانگر وجود تهدید نسبتا جدی در این مسیر بود.
همان حس بعضا اشتباه "نترس بودن" را در خود تلقین کرده و راه مان را به سمت تورخم ادامه دادیم. باید قسمتی از جاده را از درون جنگلزارها میگذشتیم. یک لحظه احساس میکردیم کاش موتر شخصی ساده با خود داشتیم. سعی میکنیم هم ترس را از وجود مان بیرون بیاندازیم و هم راهی پیدا کنیم تا احیانا اگر به دست داعش افتادیم، بگوییم که چه کاره هستیم و از کجا آماده ایم. این بحثهای ما گهگاه با خندههای تلخ هم همراه است.
ما هم راستش آماده هر اتفاق شده بودیم. خودرو ما نیز با سرعت زیاد در دل جاده میدود. از جنگلزارها که رد میشویم، به جایی میرسیم که دیگر جلو رفتن و برگشتن هر دو مساوی است.
منطقه تورخم در دور دست به چشم میخورد. وارد بازار مرزی میشویم و سعی میکنیم حس بدی را که داریم از وجودمان دور بریزیم. بر خلاف تصوری که قبلا از تورخم داشتم، گذرگاه را نه یک منطقه مرزی توسعه یافته بلکه به شدت عقب مانده با ظاهر یک بازارچه روستایی یافتم. گذرگاهی که شایسته بود دارای یک ترمینال بزرگ، ساختمانهای اداری مجهز و پیشرفته، بازار، هتل و رستورانهای مجلل باشد. از این امکانات در تورخم خبری نیست.
جادهای تنگ، خاکی، گرد و خاک، مغازههای کوچک کنار جاده، دستفروشها، بازاری شبیه اکثر بازارهای ولسوالیهای ولایات دور افتاده افغانستان. تورخم گذرگاه نام آور اما کوچکی است که ظرفیت فوقالعاده برای توسعه دارد.
برخورد نظامی چند هفته پیش نشان داد که عدم توسعه یافتگی این منطقه مهم، به خصوص نبود ساختمانهای مسکونی چه اندازه افراد شاغل و مسافران را در این گذرگاه آسیبپذیر میسازد. به گفته مسئولین، هنگام وقوع درگیری چند هفته پیش میان نیروهای مرزی افغانستان و پاکستان، بسیاریها از جمله مسافران در این گذرگاه گیر مانده بودند و آنها مجبور شدند که ساختمانهای اداری را در اختیار مسافران قرار دهند.
با نزدیک شدن به مرز پاکستان؛ در قدم اول یک مامور پلیس متوقف مان کرد. میگوید گزارش دارند که پنج انتحاری از آن سوی مرز وارد منطقه شده و در منطقه آمادگی فوقالعاده اعلام شده است. باورمان نمیشود. چرا که وضعیت عادی بود و چیزی عجیبی به چشم نمیخورد.
با مسئولین گمرک که قبلا سفرمان را هماهنگ کرده بودیم، به تماس میشویم. منتظرمان میگذارد و بعد از دقایقی اجازه حرکت به سمت نقطه صفر مرزی را پیدا میکنیم. مستقیم پیش یکی از مسئولین گمرگ میرویم. از اینکه به سلامت به مرز رسیده بودیم، خوشحال بود. بعد از چند تماس اجازه پیدا میکنیم تا از بعضی از مناطق تصویر بگیریم. اما اجازه صحبت با هیچ کسی را نداشتیم.
تا نقطه صفر مرزی رفتیم. وضعیت مرز از آن نقطه تا حدی غیرعادی بود. مرز بسته بود و دلیلش نا مشخص. ازدحام بیش از حد بود. از نزدیک آثار برخورد نظامی چند هفته قبل میان مرزبانان دو کشور را دیدیم. داغ گلولههای توپخانهای پاکستان بر ساختمان ادارات دولتی افغانستان هنوز پاک نشده بود. دیوارهای سوراخ شده و شیشههای شکسته هنوز ترمیم نشده بود.
حس سردی وجود داشت. هنوز همان فضای برخورد را میشد دید. آن طرف مرز، آثار گلولههای توپخانهای افغانستان هم از فاصلههای بسیار دور پیدا بود. آنچه باعث درگیری نظامیان دو طرف شده بود، ساخت تاسیسات مرزی بود که ظاهرا متوقف بود. مناطقی که تانکهای پاکستانی در روزهای درگیری مستقر بودند را هم نشانمان دادند. اما فعلا هیچ اثری از آنها دیده نمیشد.
آنچه که نسبت به گذشته تغییر زیادی کرده بود، مسافران دارای ویزا بود. صف مسافران در بیرون و داخل اداره پاسپورت در مرز هم طولانی بود. یعنی چند برابر زمانهای گذشته، اخیرا پاکستان اعلام کرده که مسافران افغان را بدون روادید اجازه سفر به پاکستان نمیدهد. در این میان به خانوادههایی هم برخوردیم که بدون ویزا آمده بودند و به رغم کوشش فراوان نتوانسته بودند که از مرز رد شوند.
وضعیت مرز آن طور که تصور میکردم، تصویری روشن از کاهش ورود آرد پاکستانی به داخل افغانستان را نشان نمیداد. دهها کامیون حامل بار در این سوی مرز متوقف بودند. مسئولین گمرک کاهش چشمگیر در واردات آرد را تایید کردند. بر خلاف ادعای روزنامههای پاکستانی که دلیل تعلیق صدور آرد آن کشور به افغانستان را افزایش تعرفه گمرکی نوشتهاند، گمرک افغانستان دلیل آن را اضافه وزن کامیونهای پاکستانی خواندند.
به گفته مسئولین گمرگ قبل از آن یک کامیون بار سه کامیون را با خود میآورد و در عین حال توقع داشت که تعرفه عادی بپردازد. به گفته این مسئولین جلوگیری از این وضعیت باعث شده که شرکتهای حمل و نقل پاکستانی و مالکان این کالا رغبتی به وارد کردن آرد نشان ندهند.
اما در اینجا کابل، اتاق تجارت افغانستان دلیل دیگری دارد و آن اینکه افغانستان ترجیح میدهد به جای آرد پاکستانی از قزاقستان و سایر کشورهای آسیانه میانه آرد وارد کند.